پارچه‌ی امپراتوری: چگونه امپریالیسم مد را شکل داد، استثمار کرد و تحریف ساخت

در دهه‌های اخیر، پژوهشگران و منتقدان رفته‌رفته آشکار کرده‌اند که امپریالیسم چگونه ردّ خود را بر تار و پود پوشش جهانی بر جای گذاشته است؛ میراثی از سلطه که در سبک‌ها، زنجیره‌های تأمین و زیبایی‌شناسی‌ها تنیده شده است. به‌اختصار، استدلال چنین پیش می‌رود: قرن‌ها حکومت استعماری، سنت‌های بومی پوشش را ویران، جذب و بی‌اثر کرد و آن‌ها را با هنجارهای اروپایی‌ـ‌آمریکایی و فتیشیسم مصرف‌گرایانه جایگزین ساخت؛ و صنعت فست‌فشن امروز، تنها همان روابط استعماری را در قالب‌هایی تازه ادامه می‌دهد. از نظر تاریخی، امپراتوری‌های اروپایی به‌طور نظام‌مند اقتصادهای محلی نساجی را از هم پاشیدند، برای مثال از طریق تعرفه‌های بریتانیا بر موسلین هندی یا کدهای پوشش فرانسوی در هندوچین، و یونیفرم‌ها و لباس‌های غربی را به‌عنوان نمادهای هویت «متمدن» تحمیل کردند. بدین‌سان، استعمارشدگان سلسله‌مراتبی نژادپرستانه در زیبایی‌شناسی را درونی کردند: چنان‌که فرانتس فانون مشاهده می‌کند، «برای انسان سیاه‌پوست تنها یک سرنوشت وجود دارد. و آن سفید بودن است»؛ اعترافی تکان‌دهنده به این‌که فرهنگ استعماری چگونه مردمان تحت سلطه را وادار می‌کرد به تصویر استعمارگر میل بورزند، حتی در همان لحظه‌ای که تصویر خودشان را از آنان می‌ربود. این الگوی اروپامحوری تحمیلی در سراسر جهان تکرار شده است. انسان‌شناسان و نظریه‌پردازان پسااستعماری، از سعید و اسپیواک تا بوردیو و دیگران، نشان داده‌اند که امپریالیسم فرهنگی غرب شیوه‌ی بازنمایی «دیگری» را شکل می‌دهد؛ و این امر به پوشش نیز امتداد می‌یابد. چنان‌که یکی از تحلیلگران بی‌پرده می‌گوید، «صنعت، آن‌گونه که امروز می‌شناسیمش، هنوز به اصول کهنه‌ی استعماری پایبند است و معیارهای اروپامحور را بی‌هیچ اعتنایی به مردمان دیگر بازتولید می‌کند». در عمل، این بدان معنا بوده است که مردمان جنوب جهانی غالباً یا به‌مثابه کنجکاوی‌هایی «بدوی» تصویر می‌شوند یا همچون زیورهایی اگزوتیک که سبک‌هایشان می‌تواند بی‌هیچ احترام و مسئولیتی توسط خانه‌های مد استخراج و مصرف شود. نمونه‌های مشهور فراوان‌اند: برای مثال، مت گالای ووگ در سال ۲۰۱۵ با محوریت چین، شاهد آن بود که «تقریباً همه‌ی سلبریتی‌های رده‌اول، بدون زحمت مشورت با طراحان همان کشور، خود را با لباس‌ها و زیبایی‌شناسی‌های کلیشه‌ای چینی آراستند». چنین تصاحب‌های نمادین و نمایشی، چه در قالب موتیف‌های کیمونو، چه چاپ‌های کِنته، چه جواهرات ناواهو و مانند آن، کلیشه‌های شرق‌شناسانه را بازیافت می‌کند و فرهنگ‌های فرودست را بی‌صدا می‌سازد. چنان‌که بل هوکس در نقد تصاحب فرهنگی هشدار می‌دهد، «تصاحب امپریالیستیِ سفیدپوستان از فرهنگ سیاه‌پوستان، برتری سفید را حفظ می‌کند و تهدیدی دائمی برای رهایی سیاه‌پوستان است». به بیان دیگر، عادت غرب به مصادره‌ی سبک‌های جنوب جهانی، از گوشواره‌ها و عمامه‌ها تا چاپ‌های قبیله‌ای، در واقع قدرت نژادی را از طریق کالایی‌کردن تفاوت و انکار عاملیت صاحبان اصلی آن تقویت می‌کند.

از نظر اقتصادی، امپریالیسم مد را از طریق زنجیره‌های تأمین استثماری و رژیم‌های کار تحریف کرده است. از مزارع برده‌داری، که پنبه و ابریشم را برای کارخانه‌های اروپایی تولید می‌کردند، تا کارخانه‌های استعماری، کار بومیان همواره بی‌ارزش‌سازی شد. امروز، بنگلادش و هند به «کارخانه‌های پوشاک جهان» بدل شده‌اند و لباس‌های ارزان را برای برندهای غربی تأمین می‌کنند؛ اما در شرایطی هولناک: بیش از ۸۰ درصد کشورهای آسیا به‌طور مستمر حقوق کارگران را نقض می‌کنند، و کارگران پوشاک اغلب روزانه ۱۴ ساعت در برابر دستمزدهایی در حد فقر کار می‌کنند. تنزی هاسکینز این محاسبه‌ی بی‌رحمانه را به‌روشنی مستند می‌کند: «صنعت مد برای لباس‌هایی که می‌فروشد، ارزشی بیش از جان انسان‌هایی قائل است که آن لباس‌ها را می‌سازند»؛ و بازماندگان بنگلادشی هنوز فریاد می‌زنند: «چرا باید در حال دوختن لباس برای خارجی‌ها بمیرم؟» به بیان دیگر، لباس‌های ما به‌معنای واقعی کلمه در خون استثمارشدگان خیسانده شده‌اند. اقتصاد استثماری مد، از همان خطوط استعماری پیروی می‌کند: برندهای غربی «تصمیم‌های تأمین خود را آگاهانه می‌گیرند؛ با دنبال‌کردن مسیرهای استعماری به سوی مراکز صنعتی‌ای که در آن‌ها می‌توانند از استانداردهای ایمنی بگریزند». این همان امپریالیسم جدید است: نهادهای مالی جهانی، دهه‌ها پیش بنگلادش را به سوی تک‌محصولیِ صادرات پوشاک سوق دادند و وابستگی آن را به کار ارزان‌دستمزد تضمین کردند؛ بیش از چهار میلیون بنگلادشی به‌واسطه‌ی سیاست‌های هدایت‌شده از سوی صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی در صنعت مد کار می‌کنند؛ و خرده‌فروشان غربی در زمان بحران‌ها، میلیاردها دلار سفارش را لغو می‌کنند، در حالی‌که سودهای خود را حفظ می‌کنند. نتیجه آن است که «زندگی و کرامت انسانی بارها و بارها قربانی نظامی می‌شود که سود را بر انسان مقدم می‌دارد». به‌اختصار، اقتصاد سرمایه‌دارانه‌ـ‌نواستعماری پشت فست‌فشن چیزی بیش از یک مجموعه‌ی فراملیِ عرق‌ریزخانه‌ها نیست؛ وارث مستقیم اقتصادهای مزارع و کارخانه‌های استعماری؛ چیزی که نظریه‌پردازان انتقادی آن را «استعمار پسماند» یا «سرمایه‌داری نواستعماری» مد می‌نامند.

از نظر فرهنگی، امپریالیسم ارزش‌های زیبایی‌شناختی خود را بر جان مد مُهر کرده است. پیر بوردیو به ما آموخت که سلیقه و مد شکل‌هایی از سرمایه‌ی نمادین‌اند؛ نشانه‌های طبقاتی‌ای که طبقات مسلط بر دیگران تحمیل می‌کنند؛ و در بستر امپریالیستی، این سلیقه‌ی غرب است که بر صحنه‌ی جهانی سلطه می‌یابد. تصاویر غالب در تبلیغات، سینما و شبکه‌های اجتماعی معمولاً مدل‌های لاغر و سفیدپوست را در برندهای لوکس غربی ایده‌آل‌سازی می‌کنند، در حالی‌که رنگین‌پوستان را حذف یا اگزوتیک می‌سازند. گزارش ریمیک می‌گوید که «در هر مرحله از چرخه‌ی مد، آسیب بر جوامع غیرسفیدپوست جنوب جهانی تحمیل می‌شود»؛ نه فقط در کارخانه‌ها، بلکه در سطح بازنمایی نیز: برای بسیاری از جوانان غیرسفیدپوست، «گیج‌کننده و ازخودبیگانه‌کننده است که دریابند عملاً از تصاویر فرهنگ عامه و رسانه‌هایی که به عموم مردم جهان عرضه می‌شود کنار گذاشته شده‌اند». قدرت نرم این روند را تقویت می‌کند: فیلم‌های هالیوودی، لباس ورزشی و جین آمریکایی را به‌عنوان آینده‌ی پیش‌فرض به فروش می‌رسانند، در حالی‌که خرده‌فرهنگ‌های ایالات متحده، از هیپ‌هاپ تا پانک، در سراسر جهان تجاری‌سازی می‌شوند. حتی تجارت لباس دست‌دوم نیز الگوهای استعماری را بازتولید می‌کند: کشورهای غربی هر هفته پانزده میلیون لباس استفاده‌شده را به غنا و کنیا سرازیر می‌کنند و بازارها را از زباله‌های ارزان و غالباً غیرقابل‌پوشیدن پر می‌سازند. این «خیریه» در حقیقت ریختن پسماند سرمایه‌داری بر سرزمین‌هایی است که پیش‌تر استعمار شده‌اند؛ چنان‌که یکی از کارشناسان می‌گوید، بندرهای آفریقا به «محل تخلیه‌ی زباله‌های شمال» بدل می‌شوند، در حالی‌که ۴۰ درصد واردات غنا بی‌ارزش اعلام می‌شود. در مجموع، غرب از طریق برندسازی و تصویرسازی فرهنگی، «امپریالیسم نرم» را اعمال می‌کند: مد به ابزاری برای سلطه‌ی فرهنگی بدل می‌شود؛ «وسیله‌ای دیگر برای تحمیل برتری و کنترل»، چنان‌که ریمیک اشاره می‌کند.

متفکران ضد امپریالیست به ما کمک می‌کنند این پویایی‌ها را صورت‌بندی کنیم. آثار فانون نشان می‌دهد که سلطه‌ی استعماری، هویت را زخمی می‌کند؛ بنابراین استعمارزدایی مستلزم بازپس‌گیری بدن و زیبایی‌شناسی است. تأکید او بر «شدن در جایی دیگر و چیزی دیگر» از ظرفیت مد برای خلق بیان‌هایی تازه فراتر از کدهای امپریالیستی سخن می‌گوید. نقد ادوارد سعید بر شرق‌شناسی به ما یادآوری می‌کند که هیچ فرهنگی «خالص» نیست؛ هر لباس، بار تاریخی قدرت را با خود حمل می‌کند. گایاتری اسپیواک به ما یادآور می‌شد که کارگران پوشاک و صنعتگران بومی، یعنی فرودستان، به‌ندرت نویسندگان روایت خود هستند: کار و طرح‌های آنان از سوی منافع غربی بازگو و تصاحب می‌شود. بینش‌های والتر بنیامین درباره‌ی بازتولید نشان می‌دهد که تولید انبوه چگونه پوشش را از هاله‌ی خود تهی می‌کند؛ امری که با شیوه‌ای که «فست‌فشن» لباس‌های مردمی و بومی را به تصاویر بی‌پایانِ قابل‌بازتولید تقلیل می‌دهد هم‌راستا است. و بل هوکس به ما می‌آموزد که میل به «اگزوتیک» در پوشش، نه نشانه‌ی احترام واقعی میان‌فرهنگی، بلکه نشانه‌ای از اشتهای برتری‌طلبانه‌ی سفید است؛ همان‌گونه که در «خوردن دیگری» نشان می‌دهد. اگرچه در این‌جا نقل‌قول مستقیم از همه‌ی این چهره‌ها در اختیار نداریم، اندیشه‌ی آنان سراسر این استدلال را دربر گرفته است: استعمار، مد را با ایدئولوژی برتری سفید و طبقه نشان‌گذاری می‌کند.

با این‌همه، مقاومت و خیال‌های نو نیز دیده می‌شود. در سراسر آفریقا و آسیا و در میان دیاسپوراها، طراحان و کنشگران، صنایع دستی سنتی و سبک‌های ترکیبی را به‌مثابه کنش‌هایی از سرِ نافرمانی احیا می‌کنند؛ گویی در زبان پوشش، ایده‌هایی چون نگریتود یا مستیزاخه را بازنویسی می‌کنند. گلدوزان چیکن‌کاری در لکهنو، بافندگان کِنته در غنا، زیورهای دندان عقاب قوم آواجون در پرو، مهره‌دوزی‌های بومیان آمریکای شمالی: هنگامی که جوامع این عناصر را با معنایی سیاسی و معاصر بارور می‌کنند، عاملیت خود را بر تصویر خویش بازپس می‌گیرند. چنان‌که سرکان دلیجه در سال ۲۰۲۵ پیشنهاد می‌کند، «پراکسیس ضدنژادپرستانه‌ی مد» که بر «متقابل‌بودن» و دگرگونی بنا شود، می‌تواند «سفیدی هژمونیک مد و نظام تولید نژادی‌شده‌ی آن را به چالش بکشد». در عمل، جنبش‌هایی مانند #دکولنایزفشن یا «اسلو فکتوری» خواستار همبستگی، جبران تاریخی و به‌رسمیت‌شناختن دانش سیاه‌پوستان، بومیان و رنگین‌پوستان‌اند؛ چنان‌که سلین سمان هشدار می‌دهد: «استعمار مسئله‌ی بهره‌کشی در جغرافیاهای مختلف است… برپا کردن مستعمره‌ها برای استخراج منابع و نیروی کار»؛ بنابراین نقطه‌ی مقابل آن، بازتوزیع جهانی ثروت و دانش مد خواهد بود. ابتکارات مردمی، زنجیره‌های تأمین اخلاقی، دستمزد عادلانه و طراحی مشارکتی را ترویج می‌کنند و پافشاری دارند که مردمان پیش‌تر استعمارشده باید نه به‌عنوان سوژه، بلکه به‌عنوان شریک به رسمیت شناخته شوند. برای مصرف‌کنندگان و طراحان شمال جهانی، اصل روشن است: فرهنگ را مصرف نکنید، بلکه با آن وارد مبادله شوید؛ از آن بیاموزید، جبران کنید و صداهای به‌حاشیه‌رانده‌شده را تقویت کنید، نه آن‌که آن‌ها را به کالا تبدیل سازید.

از نظر سیاسی، بحران مد با سرمایه‌داری نئولیبرال گره خورده است: «مسابقه به سوی قعر» برای ارزان‌ترین لباس‌ها، آینه‌ی بازارهای کهنه‌ی استعماری است؛ جایی که مواد خام ارزان خریده و کالاها گران فروخته می‌شدند. صنعت چندمیلیارددلاری فست‌فشن امروز بر حفظ نابرابری‌های جهانی تکیه دارد؛ چنان‌که هاسکینز به تلخی می‌نویسد، «مد تنها واژه‌ای است که دزدان غنایم خود را در آن می‌پیچند». برچیدن این وضعیت، چیزی بیش از روابط عمومی بهتر می‌طلبد؛ نیازمند تغییرات ساختاری است: لغو بدهی‌ها، پایان‌دادن به نابرابری‌های تجاری، اجرای حقوق کار، حفاظت از مالکیت فکری بومی بر پوشش‌های سنتی؛ به‌اختصار، نیازمند رویکردی ضد امپریالیستی است. از نظر اخلاقی، صنعت باید از منطق استخراج به سوی آگاهی «سیاره‌ای» حرکت کند. می‌توان اصولی را تصور کرد که فانون و دیگران به آن فراخوانده‌اند: همبستگی با مبارزات کارگری، عدالت ترمیمی برای میراث‌های فرهنگی دزدیده‌شده، شاید از طریق پرداخت حق امتیاز به جوامعی که طرح‌هایشان اقتباس می‌شود، و توانمندسازی محلی، به‌گونه‌ای که مردمان جنوب جهانی خود تعیین کنند «سبک» در زندگی‌شان چه معنا دارد.

در نهایت، مد آن‌گونه که شاید والتر بنیامین می‌گفت ــ باید هاله‌ی خود را بازیابد: نه هاله‌ی فتیشیسم کالایی، بلکه هاله‌ی اصالت فرهنگی و خودتعیین‌گری. صنعت مدی که به‌راستی استعمارزدایی شده باشد، کثرت پوشش را جشن می‌گیرد، آخرین لوح مد امپریالیستی را به خاک می‌سپارد و کمدها را به سوی رنسانسی بومی و مردمی می‌گشاید. چنان‌که یکی از تحلیلگران ریمیک نتیجه می‌گیرد، جنوب جهانی نه‌تنها به «تولیدکننده‌ی فرسوده و بیش‌ازحد کارکشیده‌شده‌ی مد» بدل شده، بلکه به «محل تخلیه‌ی زباله‌های شمال» نیز تبدیل شده است… «میراثی از بهره‌کشی و استعمار پسماند در تار و پود خودِ مد تنیده شده است». شناختن این حقیقت نخستین گام است؛ گام بعدی، دوباره‌بافتن این پارچه با عدالت است.

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *