علیه نفرت، علیه استبداد: انضباطِ صلح در هفتهٔ اعتراضاتِ ایران

در خیابان‌های ایران طی هفته‌ی گذشته، هوا آکنده از خشم و سرخوردگی بوده است. جمعیت‌هایی از مردم عادی، جان و امنیت خود را به خطر انداخته‌اند تا علیه بی‌عدالتی‌ها و محدودیت‌هایی که بر آزادی‌هایشان تحمیل شده، اعتراض کنند. مطالباتشان واقعی است و میل به آن‌که خشم را متوجه صاحبان قدرت کنیم، قابل فهم است. اما در میان شعارها و سخنرانی‌های آتشین، حقیقتی آرام‌تر ما را فرامی‌خواند: تسلیمِ نفرت شدن، ما را آزاد نخواهد کرد. هرقدر هم که خشم‌مان موجه به نظر برسد، اگر بگذاریم نفرت قلب‌مان را پر کند، شاید تنها به خودمان آسیب بزنیم و همان چرخه‌ی خشونتی را ادامه دهیم که می‌خواهیم از آن رها شویم. همان‌طور که دالایلاما یادآوری می‌کند: «خشونت فقط می‌تواند خشونت و رنج بیشتری به بار آورد. مبارزه‌ی ما باید غیرخشونت‌آمیز و عاری از نفرت بماند.» چالشِ اصلی این است: محکم پای عدالت بایستیم، بی‌آن‌که در این مسیر آرامش ذهن یا انسانیت‌مان را از دست بدهیم.

نفرت در روزگارِ سرکوب، زهرِ وسوسه‌انگیزی است. وقتی با باتوم، سلول‌های زندان و گلوله روبه‌رو می‌شویم، خیلی‌ها به‌طور غریزی با اندیشه‌ی انتقام واکنش نشان می‌دهند. شعارهایی می‌شنویم که رژیم را اهریمنی می‌کند، دعوت‌هایی به نفرت از مجریانش، و فریادهایی برای تلافی. اما باید لحظه‌ای مکث کنیم و بیندیشیم: در نهایت، چه کسی واقعاً از نفرتی که در خود حمل می‌کنیم آسیب می‌بیند؟ یک ضرب‌المثل قدیمی می‌گوید: چسبیدن به نفرت مثل این است که زهر بنوشی و انتظار داشته باشی طرف مقابل بمیرد. آسیبِ نفرت، پیش از همه نصیبِ خودِ نفرت‌ورز می‌شود. هم علم و هم فلسفه نشان می‌دهند که نفرت و خشمِ مزمن می‌تواند آرام‌آرام به جانِ آدم بیفتد: استرس را بالا می‌برد، عقلانیت را می‌فرساید، و انسان را در زندانی ذهنی از تلخی و کینه محبوس می‌کند.

در واقع، نلسون ماندلا—که ۲۷ سال را در زندانی دور از مردمش تاب آورد—بی‌هیچ تلخی و کینه‌ای بیرون آمد و به‌طور مشهور گفت اگر نفرت را پشت سر نگذارد، برای همیشه زندانی خواهد ماند. این جمله صرفاً استعاره نیست. ماندلا فهمیده بود که با رها کردن نفرت، آزادیِ ذهنِ خودش را پس می‌گیرد. به همین قیاس، اگر نسبت به ستمگران‌مان به نفرت بچسبیم، خطر آن هست که تکه‌ای از همان زندان را درونِ خود، هرجا که برویم، با خود حمل کنیم. آن‌وقت ستمگران موفق شده‌اند آرامشِ ذهنِ ما را بدزدند؛ چیزی که شاید دقیقاً همان را می‌خواهند.

اما «نپذیرفتن نفرت» به معنای هم‌دستی با رژیم یا تسلیم شدن در برابر بی‌عدالتی نیست. برعکس، انسان می‌تواند با تمام وجود با یک نظام مقابله کند، بی‌آن‌که به نفرتِ کور نسبت به افرادی که آن نظام را می‌گردانند فروبغلتد. مهاتما گاندی این اصل را روشن بیان می‌کند: «گناه را نفرت بورزید، نه گناهکار را… و به همین دلیل است که زهرِ نفرت در جهان پخش می‌شود.»

او می‌آموخت که مخالفت با سیاست‌ها و نظام‌های ناعادلانه درست و ضروری است، اما انسان باید بکوشد از نفرت نسبت به کسانی که آن‌ها را اجرا می‌کنند پرهیز کند. گاندی نوشته است: «کاملاً بجاست که در برابر یک نظام مقاومت کنیم و به آن حمله ببریم؛ اما مقاومت و حمله به پدیدآورنده‌ی آن، همسنگِ مقاومت و حمله به خودِ ماست… خوار شمردن حتی یک انسان، خوار شمردن آن نیروهای الهی است، و بدین‌سان نه فقط به آن شخص، بلکه به تمام جهان آسیب می‌زنیم.» به بیان دیگر، انسان‌زداییِ دشمنان‌مان در نهایت، بیش از هر چیز خودِ ما و آرمان‌مان را فرسوده و بی‌اعتبار می‌کند. می‌توان از استبداد، فساد و قساوت بیزار بود، بی‌آن‌که اجازه دهیم قلب‌مان با کینه نسبت به کسانی که—شاید از سرِ ناآگاهی یا ترسِ خود—چنین نظامی را سر پا نگه می‌دارند، بلعیده شود.

بزرگ‌ترین پیام‌آورانِ تغییر در تاریخ، این تناقضِ «مقاومتِ همراه با شفقت» را پذیرفتند. دکتر مارتین لوتر کینگ جونیور، که رهبری مبارزه برای حقوق مدنی را در برابر نظامی به‌شدت نژادپرست و خشونت‌بار بر عهده داشت، پیوسته پیروانش را به ردّ نفرت فرا می‌خواند. او یادآور می‌شد: «نفرت نمی‌تواند نفرت را بیرون براند؛ تنها عشق می‌تواند این کار را انجام دهد.» کینگ می‌دانست که تسلیم شدن به نفرت—حتی نسبت به انسان‌های نفرت‌ورز—فقط تاریکی را تکثیر می‌کند. به‌جای آن، جنبش خود را بر عشق و شجاعت اخلاقی بنا کرد، و همین به آن نیرویی ماندگار بخشید. به همین قیاس، دالایی لاما نیز که برای آزادیِ مردمش دفاع می‌کند، بر مبارزه با بی‌عدالتی بدون خشم اصرار دارد؛ با این باور که نفرت فقط چرخه‌ای بی‌پایان از انتقام را بازتولید می‌کند.

این با فلسفه‌ی بودایی هم‌راستاست؛ جایی که خشم و نفرت، پیش و بیش از هر چیز، روحِ خودِ انسان را ویران می‌کند، و شفقت—حتی نسبت به دشمن—منبعی از قدرت به‌شمار می‌آید. حتی سنت اسلامی نیز به همین معنا اشاره می‌کند: «بدی را با آنچه بهتر است دفع کن» تا «کسی که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستِ صمیمی شود» (قرآن، ۴۱:۳۴). این آموزه‌ها در فرهنگ‌ها و ایمان‌های گوناگون، بر یک بینشِ واحد همگرا می‌شوند: پاسخ دادن به قساوت با قساوتِ هم‌سنگ یا نفرت، در نهایت تعارض را تداوم می‌بخشد، نه این‌که آن را حل کند. دلیلِ روان‌شناختیِ عمیقی هم برای پرهیز از نفرت وجود دارد: ما همان می‌شویم که به‌طور عادت‌وار می‌اندیشیم و احساس می‌کنیم. فیلسوف، فریدریش نیچه، هشدار می‌دهد: «هر که با هیولاها می‌جنگد، باید مراقب باشد در این فرایند خود به هیولا بدل نشود. و وقتی مدت‌ها به درونِ مغاک نگاه می‌کنی، مغاک نیز به تو نگاه می‌کند.» این استعاره‌ی پرقدرت یادآوری می‌کند که در مبارزه با شرّ، ممکن است انسان کم‌کم شروع کند همان شرّ را در خود بازتاب دادن و شبیه آن شدن.

ما این داستان را بارها در انقلاب‌ها و جنگ‌ها دیده‌ایم: شورشیان یک رژیمِ سرکوبگر را سرنگون می‌کنند، اما اگر خشم و انتقام وجودشان را ببلعد، خود به ستمگرانی تازه بدل می‌شوند. اسقف اعظم دزموند توتو، که به هدایت آفریقای جنوبی برای خروج از آپارتاید کمک کرد، در روند «حقیقت و آشتی» همین خرد را بازتاب داد. توتو هشدار می‌داد: «نباید اجازه بدهیم شبیهِ همان نظامی شویم که با آن می‌جنگیم» و تأکید می‌کرد که آزادی‌خواهان باید از روش‌هایی استفاده کنند که وقتی تاریخ مبارزه‌شان را زیر ذره‌بین می‌برد، بتوانند به آن‌ها افتخار کنند. اگر به همان خشونت و نفرتی تن بدهیم که مستبدان به کار می‌گیرند، برتریِ اخلاقیِ خود را از دست داده‌ایم و به آرمان‌های خود خیانت کرده‌ایم. اگر بخواهیم بی‌پرده بگوییم: نفرت ورزیدن به ستمگران یک دام است—دامی که ما را از نظرِ احساسی و اخلاقی به آن‌ها گره می‌زند. رهاییِ واقعی یعنی خودمان را از چرخه‌ی نفرت آزاد کنیم، نه فقط آدم‌های قدرت را عوض کنیم.

فراتر از استدلال‌های اخلاقی و معنوی، یک منطقِ سردِ راهبردی هم به سودِ «پرهیزِ منضبط از خشونت» و «امتناع از نفرت» وجود دارد. کافی است ببینیم وقتی معترضان به خشونت یا عطشِ خون‌خواهی رو می‌آورند چه رخ می‌دهد: حکومت بهانه‌ای بی‌نقص پیدا می‌کند تا با نیرویی سهمگین‌تر، زیر عنوانِ «دفاع از خود»، سرکوب را تشدید کند و مخالفان را «اراذل» و «آشوبگر» جلوه دهد. سزار چاوز، کنشگر حقوق مدنی، گفته بود: «خشونت فقط به کسانی آسیب می‌زند که از قبل هم آسیب دیده‌اند… به‌جای آن‌که قساوتِ ستمگر را افشا کند، آن را توجیه می‌کند.» در وضعیت ما هم، اگر شهروندانِ خشمگین به تخریب یا انتقام‌جویی رو بیاورند، مقام‌ها می‌توانند همان را دستاویزِ مشروعیت‌بخشی به سرکوب قرار دهند. خشمِ افسارگسیخته در سوی ما، به خشونتِ حکومت اعتبار می‌دهد.

برعکس، وقتی در برابر تهاجم و تحریک، آرام و مسالمت‌آمیز می‌مانیم، هر اقدامِ سرکوبگرانه فقط بی‌عدالتیِ ستمگر را روشن‌تر و بی‌پرده‌تر در برابر چشمِ جهان عیان می‌کند. حنان عشراوی، پژوهشگر فلسطینی، در خلال مبارزات مردمش اشاره کرده بود که «پاسخ دادن به خشونت با خشونت، بازی کردن در نقطه‌ی قوتِ حریف و نقطه‌ی ضعفِ خودِ ماست.» حکومت ایران با اسلحه و زندان‌هایش، چیزی بهتر از یک رقیبِ خشمگین نمی‌خواهد—رقیبی که بتواند با نیروی برتر خردش کند و بعد هم برچسبِ «خشونت‌طلب» و «خطرناک» به او بزند. وارد شدن به این میدان، یعنی جنگیدن با قواعدِ خودِ آن‌ها؛ همان‌جایی که در آن مهارت دارند. در مقابل، مقاومتِ بی‌خشونت روی نقطه‌قوت‌های ما دست می‌گذارد: تعدادِ ما، حقانیتِ اخلاقیِ ما، و توانایی‌مان برای جلبِ حمایتِ گسترده. این شیوه ستمگر را فرسوده و کلافه می‌کند، چون سرکوبِ انسان‌های بی‌سلاح و مسالمت‌جو را نمی‌تواند به آسانی توجیه کند، بی‌آن‌که مشروعیتش را بیشتر از دست بدهد.

تاریخ نشان می‌دهد که انتخابِ مسیرِ مسالمت‌آمیز تا چه اندازه می‌تواند مؤثر باشد. دانشمندان علوم سیاسی جنبش‌های یک قرن اخیر را مطالعه کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که کارزارهای بی‌خشونت، بیشتر از قیام‌های خشونت‌آمیز به موفقیت می‌رسند. یک بررسی جامع از منازعات میان سال‌های ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۶ نشان داد که جنبش‌های «مقاومتِ مدنی» در رسیدن به اهدافشان، حدوداً دو برابرِ شورش‌های خشونت‌آمیز موفق بوده‌اند. حکومت‌ها معمولاً می‌توانند شورشیانِ مسلح را با برتریِ تسلیحاتی و مالی شکست دهند، اما سرکوبِ یک خیزشِ گسترده و مسالمت‌آمیز—که هم در داخل و هم در خارج همدلی و حمایت برمی‌انگیزد—برایشان بسیار دشوارتر است. به سقوطِ آپارتاید در آفریقای جنوبی فکر کنید، یا به موجِ مقاومتِ مدنی که دیکتاتوری‌های اروپای شرقی را به «زباله‌دانِ تاریخ» سپرد؛ این دستاوردها عمدتاً با اعتصاب، اعتراض، و پایداری به دست آمدند، نه با شبه‌نظامیانِ مسلح. حتی تاریخِ خودِ ایران هم درس‌هایی در این باره دارد: انقلاب ۱۳۵۷ تا حدی موفق شد چون میلیون‌ها ایرانیِ عادی به خیابان‌ها آمدند و اعتراض کردند. اما متأسفانه، پیامدِ خشونت‌بارِ آن انقلاب نیز به ما آموخت که چگونه چرخه‌های نفرت می‌توانند یک شکلِ استبداد را کنار بزنند و شکلِ دیگری را جایگزین کنند.

بسیار حیاتی است که این چرخه را بشکنیم. تغییرِ پایدار زمانی به دست می‌آید که ابزارِ مبارزه، همان مقصدی را که می‌خواهیم در خود مجسم کند. اگر ایرانی آرام و آزاد می‌خواهیم، شیوه‌های اعتراض و تغییر نیز باید مسالمت‌آمیز و ریشه‌دار در آزادی باشد. همان‌طور که می‌گویند، هدف و وسیله از هم جدا نیستند. دنبال کردن عدالت با روش‌های ناعادلانه، نسخه‌ای است برای تداومِ آشوب و بی‌ثباتی. همچنین بد نیست محدودیت‌های خودمان را در بازی بزرگِ شطرنجِ سیاست به رسمیت بشناسیم. ما شهروندانی صادقیم، نه سیاستمدارانِ کارکشته‌ای که نخ‌های قدرت را از پشت پرده می‌کشند. ما همه‌ی حرکت‌های پنهانِ صفحه‌ی سیاست را نمی‌بینیم و شبکه‌ی پیچیده‌ی منافع بین‌المللی و اقتصادی را که ممکن است بر رویدادها اثر بگذارد، به‌طور کامل درک نمی‌کنیم. سیاستمداران و دلالانِ قدرت به ندرت نیتِ واقعی‌شان را آشکارا نشان می‌دهند؛ بخش زیادی از «بازی» آن‌ها پشتِ درهای بسته پیش می‌رود، دور از اخبارِ شبانگاهی. در چنین فضایی، بسیار آسان است که افکار عمومی به سمت نفرت هدایت و دست‌کاری شود.

یکی از شگردهای کهنه اما رایجِ رهبران در همه‌جا این است که ترس و خشم را شعله‌ور کنند—این‌که ادعا کنند ملت از سوی «دشمنی» بیرونی یا درونی مورد حمله است—تا مردم در نفرت از آن دشمن پشتِ آن‌ها متحد شوند. ما باید هوشیار باشیم که در دامِ چنین دست‌کاری‌ای نیفتیم. وقتی ذهن‌مان با نفرت تیره می‌شود، قابل پیش‌بینی و به‌سادگی قابل کنترل می‌شویم. استیو بیکو، فعال ضدآپارتایدِ آفریقای جنوبی، زمانی گفت: «نیرومندترین سلاح در دستِ ستمگر، ذهنِ ستمدیده است.» اگر صاحبان قدرت بتوانند ما را نفرت‌ورز و انتقام‌جو کنند، نه‌تنها روایتِ خود علیه ما را «موجه» جلوه می‌دهند، بلکه ما را از اندیشیدنِ روشن و عمل کردن با آن نوعِ وحدت و سلامتِ اخلاقی که واقعاً ساختارهای ناعادلانه‌ی قدرت را تهدید می‌کند نیز بازمی‌دارند. به یک معنا، با برانگیختنِ نفرتِ ما، حکومت به ذهن‌های ما نفوذ می‌کند و ما را از کنشِ سازنده منحرف می‌سازد. در نهایت، ما در زمینی می‌جنگیم که آن‌ها انتخاب کرده‌اند؛ با چشمانی که از هیجان و خشم کور شده است. در مقابل، اگر اصولِ صلح و شفقت را حفظ کنیم، این پیروزیِ روانی را از آن‌ها دریغ می‌کنیم.

ما ذهن‌مان را روشن نگه می‌داریم و جنبش‌مان را منضبط. تصورِ صلح در میانه‌ی چنین آشوبی آسان نیست، اما ضروری است. صلح از یک «کنشِ تخیل» آغاز می‌شود: تواناییِ دیدنِ آینده‌ای فراتر از بده‌بستانِ بی‌پایانِ نفرت—یک «تو زدی، من هم می‌زنم» دائمی.

هنرمندان و رهبران بزرگ مدت‌هاست این را فهمیده‌اند. جان لنون جهان را دعوت کرد که «تصور کنید همه‌ی مردم در صلح زندگی می‌کنند»؛ پیشنهادی رادیکال که یادآور می‌شود انقلابِ واقعی از تخیلِ انسانی شروع می‌شود. دالایی لاما نیز بارها بر «خلع سلاحِ درونی» تأکید می‌کند: جایگزین کردنِ خشم با فهم، و نفرت با همدلی. و حقیقتاً، ما باید صلح را تصور کنیم تا بتوانیم آن را محقق سازیم.

این به معنای منفعل شدن یا نادیده گرفتنِ بی‌عدالتی نیست. یعنی حتی در حالِ مقاومت، چشم‌اندازی را در دست نگه داریم از جامعه‌ای که می‌خواهیم: جامعه‌ای که با امید و مداراستوار است، نه با کینه‌توزی و ترس. نفرت، چشم‌اندازِ ما را تا اندازه‌ی دشمنان‌مان کوچک می‌کند؛ صلح به ما اجازه می‌دهد به بزرگیِ آرمان‌هایمان رؤیا ببینیم.

بیایید انرژی‌مان را صرفِ آن چیزی کنیم که می‌سازد، نه آنچه ویران می‌کند. اعتراضِ ما می‌تواند در اصل و موضع، سخت و قاطع باشد، اما در عمل و رفتار، آرام و انسانی. می‌توانیم از اطاعتِ استبداد سر باز بزنیم، حقیقت را بی‌هراس به قدرت بگوییم، و حق‌مان را محکم مطالبه کنیم—اما بدون آن‌که حتی به سربازِ وظیفه‌ی پلیس یا آن مقامِ روبه‌رویمان نفرت بپاشیم. این کار دشوار است—عمیقاً دشوار—اما همین دشواری، شکلِ دیگری از قدرت است. به ما برتریِ اخلاقی می‌دهد و وحدت‌مان را حفظ می‌کند. وقتی نفرت را کنار می‌گذاریم، تقسیم کردن یا اهریمنی جلوه دادنِ ما سخت‌تر می‌شود. در بلندمدت، سلامتِ روانِ ما و پیوندهای اجتماعی‌مان نیز محافظت می‌شود. نفرت می‌خواهد ما همه‌جا فقط «دشمن» و «خائن» ببینیم؛ اما نگاهِ صلح‌جو یادآوری می‌کند که بعد از پایانِ این روزهای سخت، باز هم قرار است در همین خاک، کنار هم، به‌عنوان یک ملت زندگی کنیم.

در فلسفه‌ی پرهیز از خشونت، مفهومی هست به نام «جامعه‌ی محبوب»؛ جامعه‌ای که در نهایت، دشمنانِ دیروز آشتی می‌کنند و دوشادوشِ هم کار می‌کنند. این ایده شاید آرمان‌گرایانه به نظر برسد، اما هر قدمی به سوی آن معنا دارد. اگر در قلب‌مان بتوانیم—even نسبت به کسانی که به ما آسیب زده‌اند—نفرت را متوقف کنیم، قدرت را بر روحِ خودمان بازمی‌گیریم. به ستمگران اجازه نمی‌دهیم در زندگیِ درونیِ ما هم پیروز شوند.

آن‌وقت مقاومتِ ما فقط یک نبردِ سیاسی نیست، بلکه نبردی اخلاقی هم هست: تلاشی برای پاسداری از ارزش‌های انسانیت، همدلی و حقیقت—ارزش‌هایی که هیچ دیکتاتوری در نهایت توانِ شکست دادنشان را ندارد.

پس بیایید با تمام توان در برابر بی‌عدالتی‌های ایرانِ امروز بایستیم، اما بی‌آن‌که نفرت را واردِ کار کنیم. بیایید کسانی را که انتظار دارند تلخ و خشونت‌طلب شویم، در اشتباه بگذاریم. این رضایت را به آن‌ها نمی‌دهیم. در عوض، حتی در حالی که برای تغییرِ بیرونی می‌کوشیم، درونِ خود صلحی را پرورش می‌دهیم.

این ضعف نیست؛ برعکس، شکلی ژرف از شجاعت و خویشتن‌داری است. با گذشت زمان، شاید حتی دلِ بعضی‌ها را در آن سوی ماجرا تکان بدهد، یا تماشاگرانِ بی‌طرف را الهام کند که به ما بپیوندند—وقتی ببینند انگیزه‌ی ما عشق به عدالت است، نه عطشِ انتقام.

راهِ پیشِ رو نامطمئن است و ما را به هزار شکل خواهد آزمود. اما اگر صلح را در دلِ خود حمل کنیم، نوری را با خود داریم که هیچ تاریکی‌ای توانِ خاموش کردنش را ندارد. نفرت فقط خودِ ما را می‌سوزاند؛ اما امیدِ ما و امتناع‌مان از نفرت، رؤیای ایرانی آزاد و آرام را زنده نگه می‌دارد.

همان‌طور که یک ضرب‌المثل ایرانی می‌گوید: «قطره‌قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.» هر رفتارِ کوچکِ مهربانانه، هر لحظه‌ای که به‌جای خشم، فهم و مدارا را انتخاب می‌کنیم، قطره‌ای است که به رودِ صلح افزوده می‌شود—رودی که می‌تواند…

روزی بتواند کوه‌های ستم را با خود بشوید و از میان بردارد. ما این را به خودمان و به آینده‌ی کشورمان بدهکاریم که آن صلح را در درون‌مان پرورش دهیم. در نهایت، غلبه بر نفرت بخشی از غلبه بر استبداد است. مخالفتِ ما وقتی ریشه در حقیقت و عشق داشته باشد، نه در خشم، به‌مراتب نیرومندتر خواهد بود.

با تصور کردنِ صلح و زندگی کردنِ آن—حتی همین حالا—در شیوه‌ی رفتارمان با دیگران و در آرام کردنِ دلِ خودمان، آخرین قدرتِ ستمگر را از او می‌گیریم: قدرتِ این‌که ما را شبیهِ خودشان کند. و با همین کار، گامی حیاتی به سوی ایرانی واقعاً آزاد و هماهنگ برمی‌داریم؛ همان ایرانی که همه‌مان آرزویش را داریم.

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *