دود بر فراز تهران: امپراتوری، حافظه و ماشین جنگ

مورخان ممکن است روز ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ را به عنوان روزی ثبت کنند که جهان از خطی عبور کرد که به‌راحتی نمی‌توان به عقب بازگشت. در تاریکی پیش از سپیده‌دم آن روز، جنگ بار دیگر با خشمی هولناک به خاورمیانه بازگشت. هواپیماها و موشک‌های اسرائیلی تا عمق خاک ایران نفوذ کردند و آسمان تهران و تبریز را با انفجارها روشن کردند. این عملیات که با وقاحتی آشکار «شیر برخاسته» نام‌گذاری شده بود، حدود صد هدف را در دست‌کم دوازده استان مورد حمله قرار داد. این حملات با دقت طراحی‌شده، در عرض چند ساعت شمار زیادی از فرماندهان ارشد نظامی ایران و دانشمندان هسته‌ای را کشت. برای نخستین بار از دهه ۱۹۸۰، مردم تهران با صدای آژیر حمله هوایی و منظره دود برخاسته از ساختمان‌های در حال سوختن در افق از خواب بیدار شدند. حمله به پایتخت ایران آن‌گونه که مقام‌های اسرائیلی ادعا کردند، یک عملیات جراحی‌گونه برای قطع سر رهبری نبود، بلکه ضربه‌ای به قلب یک شهر زنده بود. مناطق مسکونی نیز در میان اهداف بمباران‌شده بودند، و غیرنظامیان وحشت‌زده در حالی که آتش و آوار بر سرشان فرو می‌ریخت، به دنبال پناهگاه می‌گشتند.

تهران در بهتی آمیخته با خشم فرو رفت. رهبر ایران، آیت‌الله علی خامنه‌ای، به همراه دیگر مقامات، این حمله را محکوم کرده و اسرائیل و ایالات متحده را مسئول این تشدید گسترده تنش دانستند. آن‌ها وعده دادند که ایران برای این اقدام جنگی «انتقام» خواهد گرفت. تظاهرات خودجوش در سراسر کشور شکل گرفت؛ روزی که قرار بود به عنوان روزی برای جشن مذهبی برگزار شود، به روز خشم و سوگواری بدل شد. زمان‌بندی این حمله به‌شدت تحریک‌آمیز بود: فقط دو روز پیش از دور جدید مذاکرات هسته‌ای میان ایران و آمریکا رخ داد؛ مذاکراتی که با شلیک نخستین موشک‌ها فوراً لغو شد. در یک لحظه بی‌رحمانه، امیدهای کم‌رنگ دیپلماسی با غرش بمب‌ها خاموش شدند.

برای ایرانیان هیچ تردیدی وجود نداشت که دست واشنگتن در این حمله حضور داشته است. ایالات متحده سال‌هاست که به‌عنوان تأمین‌کننده اصلی تسلیحات و سپر دیپلماتیک اسرائیل عمل کرده و همواره با استفاده از حق وتوی خود در شورای امنیت، اسرائیل را حتی در موارد نقض آشکار قوانین بین‌المللی از محکومیت مصون نگه داشته است. در این مورد، نقش آمریکا هم آشکار و هم عمیقاً ریاکارانه بود. گزارش‌ها به‌سرعت حاکی از آن شدند که دولت دونالد ترامپ به‌طور ضمنی برای این حمله چراغ سبز داده و حتی بمب‌های سنگرشکنی را که بر خاک ایران فرود آمد، در اختیار اسرائیل قرار داده بود. ترامپ، در تلاش برای حفظ انکارپذیری، اذعان کرد که از وقوع حملات مطلع بوده اما اصرار داشت که آمریکا کمک نظامی مستقیمی ارائه نکرده است. این دوگانگی – تظاهر به بی‌طرفی در حالی که به‌طور فعال در حال تسهیل عملیات بود – هیچ‌کس را در تهران فریب نداد. از نگاه ایرانیان، این حمله به‌روشنی یک اقدام مشترک آمریکا و اسرائیل بود، فصل دیگری از کارزار «فشار حداکثری» که واشنگتن از طریق آن سلطه خود را اعمال می‌کند؛ جایی که دست چپ امپراتوری از صلح سخن می‌گوید، در حالی که دست راست مرگ را می‌پراکند.

پس چرا این جنگ، و چرا اکنون؟ نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، این تهاجم را به‌عنوان آخرین راه برای متوقف کردن آنچه «تلاش شتاب‌زده ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای» می‌نامید، توجیه کرد. او ادعا کرد که ایران تنها چند ماه با ساخت بمب فاصله دارد و اسرائیل چاره‌ای جز اقدام نداشته است. اما فراتر از اتاق پژواک رسانه‌ای اسرائیل، این بهانه زیر ذره‌بین تحلیل‌ها فرو ریخت. حتی دستگاه اطلاعاتی ایالات متحده نیز همچنان بر این ارزیابی تأکید داشت که ایران در حال ساخت سلاح هسته‌ای نیست و هیچ دستور رسمی‌ای برای ساخت بمب از سوی رهبری ایران صادر نشده است. همان‌طور که تحلیل‌گر اسرائیلی، اُری گلدبرگ، خاطرنشان کرد: «هیچ تهدید قریب‌الوقوعی متوجه اسرائیل نبود. این اجتناب‌ناپذیر نبود. گزارش آژانس بین‌المللی انرژی اتمی هیچ نشانه‌ای از تهدید موجودیتی از سوی ایران در بر نداشت.» با این حال، هر امپراتوری در طول تاریخ مدعی بوده که خشونت‌اش منحصر‌به‌فرد و ضروری است.

همان‌طور که ادوارد سعید مشاهده کرده بود: «هر امپراتوری، در گفتمان رسمی‌اش، ادعا کرده که با دیگران متفاوت است… و تنها به‌عنوان آخرین راه از زور استفاده می‌کند.» واشنگتن و تل‌آویو نیز همین سرود کهنه را تکرار کردند و تهاجم خود را اقدامی تدافعی و اکراه‌آمیز جلوه دادند، برای «بازگرداندن نظم» و «حفاظت از دموکراسی» — حتی در حالی که جهان نظاره‌گر ویرانی و مرگی بود که این آخرین مأموریت متمدن‌ساز به بار آورد. اما در پس این توجیهات رسمی، منطقی عمیق‌تر از قدرت نهفته است. فیلسوف فرانسوی، میشل فوکو، زمانی پیشنهاد کرد که گزاره معروف کلاوزویتس را وارونه کنیم و سیاست را نه ادامه جنگ با ابزارهای دیگر، بلکه خودِ سیاست را تداوم جنگ بدانیم. به بیان دیگر، نظم سیاسی ما از اساس میدانی برای نبرد است؛ یک «جنگ خاموش» که در تار و پود نهادهای اجتماعی، نابرابری‌های اقتصادی، حتی در زبان و بدن‌های ما جاری است.

آنچه در ژوئن ۲۰۲۵ شعله‌ور شد، اوج یک جنگ طولانی و کم‌شدت علیه ایران بود؛ جنگی که در تالارهای دیپلماسی و ساختارهای مالی جریان داشت: سال‌ها تحریم که اقتصاد ایران را خفه کرده بود، حملات سایبری مخفی علیه زیرساخت‌های کشور، ترور دانشمندان هسته‌ای، و تهدید دائمی با شعار «همه گزینه‌ها روی میز است». این همان خشونت نهفته در سیاست امپریالیستی بود. نکته‌ای که فوکو بر آن تأکید دارد این است که صلح در چنین سیستمی خود نوعی «آرایش جنگی» است—تعادلی ناپایدار از نیروها که با اجبار حفظ می‌شود. انفجار ناگهانی جنگ آشکار، تنها نیروی عریان و پنهانی‌ای را به سطح آورد که همواره پشت آن‌چه «صلح» نامیده می‌شد، ایستاده بود. جنگ علیه ایران در روز ۱۳ ژوئن آغاز نشد؛ این جنگ مدت‌ها پیش در دل هر رأی تحریم، هر رزمایش نظامی، و هر نطق جنگ‌طلبانه، خود را جا داده بود.

قدرت نه‌فقط از طریق زور، بلکه از طریق روایت نیز عمل می‌کند—از طریق داستان‌هایی که یک تمدن درباره دشمنان خود برای خود می‌سازد. برای دهه‌ها، ایران در گفتمان غربی و اسرائیلی به‌عنوان «دیگریِ» نهایی تصویر شده است؛ موجودی غیرمنطقی و خطرناک. نتانیاهو ایران را «سر اختاپوس» توصیف کرده که گروه‌های تروریستی در سراسر منطقه، از یمن تا لبنان، شاخه‌های آن هستند—تصویری زنده و ساده‌ساز که یک ملت کامل را به هیولایی کمین‌کرده تقلیل می‌دهد. این نمونه‌ای خالص از شرق‌شناسی است: همان عادت امپریالیستی قدیمی برای فرافکنی همه صفات تاریکی که غرب از آن‌ها در درون خود می‌هراسد، بر شرق. همان‌طور که ادوارد سعید به‌درستی گفته، «شرق» اغلب به‌صورت ذاتی وحشی و کم‌ارزش‌تر از انسان غربی تصویر می‌شود.

«اعراب، برای مثال، اغلب به‌عنوان شترسوارانی تروریست، دماغ‌عقابی، شهوت‌ران و فاسد تصور می‌شوند… همواره این فرض پنهان وجود دارد که مصرف‌کننده غربی انسان واقعی است»، ادوارد سعید نوشته بود. در این جنگ، چنین تصویرسازی‌های کاریکاتوری بدون شرم به کار گرفته شده‌اند. ایرانیان به‌عنوان آخوندهای دیوانه یا افراطی‌هایی تصویر شده‌اند که نمی‌توان با آن‌ها گفت‌وگو کرد—مردمی که فقط زبان زور را می‌فهمند. با تعریف کردن دشمن ایرانی به‌عنوان موجودی فروتر از نظر تمدنی یا حتی غیرانسانی، معماران جنگ خود را از هرگونه محدودیت اخلاقی رها می‌کنند. شرق‌شناسی، به‌بیان ساده، مسیر را برای جنگ هموار کرد: این نگاه کمک کرد تا آنچه زمانی غیرقابل تصور بود—بارش ویرانی بر شهری با ۱۵ میلیون نفر جمعیت—نه‌تنها قابل تصور، بلکه مشروع جلوه کند.

این فرایند انسان‌زدایی صرفاً استعاره‌ای نیست—بلکه تأثیرات روانی عمیق و ملموسی دارد. روان‌شناسان اجتماعی مدت‌هاست دریافته‌اند که تصویرسازی از دشمن به‌عنوان موجودی فروتر از انسان، موانع اخلاقی معمول برای اعمال خشونت را از میان برمی‌دارد. این را بارها در تاریخ دیده‌ایم: نازی‌ها که یهودیان را به شکل موش تصویر می‌کردند، یا افراط‌گرایان هوتو در رواندا که توتسی‌ها را «سوسک» می‌نامیدند. آزمایش‌هایی از آلبرت بندورا و دیگران نشان داده‌اند که وقتی افراد می‌شنوند که کسی را «حیوان» خطاب می‌کنند، آمادگی بیشتری برای وارد آوردن آسیب به او پیدا می‌کنند. واقعیت این است که اگر قتل و شکنجه تابو محسوب می‌شوند، انسان‌زدایی از «دیگری» یک راه فرار روانی ایجاد می‌کند که اعمال غیرقابل تصور را قابل توجیه جلوه می‌دهد. همان‌طور که روان‌شناس آدام وِیتز گفته است، به‌طرز نگران‌کننده‌ای آسان است که «توانایی دیدن انسانیت کامل در دیگری را کم کنیم».

در آستانه این جنگ، ضرب‌آهنگ مداومِ لفاظی‌های ضدایرانی—از نطق‌های سیاسی گرفته تا شخصیت‌های منفی در هالیوود—در حکم یک آزمایش جمعیِ شرطی‌سازی برای انسان‌زدایی عمل کرد. این روند، این تصور را عادی‌سازی کرد که جان ایرانیان ارزشی کمتر دارد. زمانی که یک ملت را به تهدیدی انتزاعی تقلیل می‌دهیم—وقتی به جای صحبت از «کشتن انسان‌ها» می‌گوییم «محو تهدید ایرانی»—وجدان را بی‌حس می‌کنیم و افراد عادی را برای پذیرش بی‌رحمی‌ای غیرعادی آماده می‌سازیم.

پارادوکس بی‌رحمانه جنگ در این است که در حالی که ارزش برخی جان‌ها را کاهش می‌دهد، برای برخی دیگر بیش‌ازحد ارزش قائل می‌شود. جودیت باتلر ما را به تأمل وا‌می‌دارد که چگونه «جنگ… جمعیت‌ها را به آن‌هایی که می‌توان بر آن‌ها سوگواری کرد و آن‌هایی که نمی‌توان، تقسیم می‌کند. یک زندگی ناسوگوار، زندگی‌ای است که نمی‌توان برایش عزاداری کرد، چون اساساً هرگز به‌عنوان زندگی به رسمیت شناخته نشده است». در این درگیری، دقیقاً شاهد همین دوگانگی هستیم. جان غیرنظامیان ایرانی در بسیاری از گفتمان‌های رسانه‌ای غربی به‌گونه‌ای تصویر شده که گویا شایسته سوگواری نیستند؛ مرگ آن‌ها، اگر اصلاً گزارش شود، در قالب آمار و ارقام خلاصه می‌شود، بی‌نام و بی‌داستان. در مقابل، اگر خانواده‌ای اسرائیلی در اثر یک موشک ایرانی کشته می‌شد، چهره‌ها و زندگی‌نامه‌هایشان احتمالاً صدر اخبار شبانگاهی را به خود اختصاص می‌داد و خشم عمومی را برمی‌انگیخت.

این عدم تقارن تصادفی نیست؛ بلکه دقیقاً شیوه‌ای است که قدرت امپریالیستی از طریق آن همدلی را تنظیم و مهندسی می‌کند. مهاجمان اعلام می‌کنند که از «تلفات جانبی» متأسف‌اند، اما در واقع به‌طور ضمنی ساکنان منطقه‌ی تلفات را انسان‌هایی کامل و برخوردار از شأن فردی نمی‌دانند که فقدان‌شان غیرقابل اندازه‌گیری باشد. مفهوم «سوگ‌پذیری» این اعوجاج اخلاقی را برملا می‌کند: چه کسی سزاوار اشک و سوگواری دانسته می‌شود و چه کسی به‌عنوان قربانیِ ضروری نادیده گرفته می‌شود؟ پاسخ به این پرسش، سلسله‌مراتبی را آشکار می‌کند که در بطن این جنگ قرار دارد. و این سلسله‌مراتب چیزی است که باید قاطعانه به چالش کشید—با اصرار بر این اصل که هیچ جان انسانی قابل چشم‌پوشی نیست، و مرگ یک کودک ایرانی به همان اندازه تراژیک است که مرگ یک کودک اسرائیلی.

و با این‌حال، در میان مه غلیظ تبلیغات، انسانیتِ «دشمن» همچنان به‌طرزی تحمل‌ناپذیر رخ می‌نماید. زمانی که یک خبرنگار ایرانی در تهران درباره دوستش نوشت—«او نه نیروی نظامی بود، نه چهره‌ای هسته‌ای، نه مقام رسمی. فقط دختری بود که عاشق دوچرخه‌سواری و طبیعت بود. او دوست من بود، اسمش نجمه بود»—با همین یک داستان انسانیِ تقلیل‌ناپذیر، انتزاع جنگ را در هم شکست. نجمه نه تهدیدی بود و نه آماری؛ او انسانی دوست‌داشتنی بود که اکنون برای همیشه از میان رفته است. این لحظات ما را وادار می‌کنند با معنای واقعی جنگ روبه‌رو شویم، در ابتدایی‌ترین سطح ممکن: یک انسان بی‌نهایت ارزشمند و غیرقابل‌جایگزین که با خشونت از هستی ساقط می‌شود. در همین‌جا است که فلسفه «ناپایداری مشترک» جودیت باتلر عینیت می‌یابد. او می‌نویسد: «زندگی انسان… همیشه تا حدی در دست دیگری است»، و با این جمله بر وابستگی بنیادی و متقابل ما به یکدیگر تأکید می‌کند.

ما همگی آسیب‌پذیر هستیم، همگی در معرض تصمیم‌ها و بی‌ثباتی‌های کسانی قرار داریم که بر ما قدرت دارند. مرگ نجمه یادآوری‌ای ویرانگر است از اینکه قربانیان این جنگ نه «ایرانی» یا «اسرائیلی» یا «آمریکایی»های بی‌نام‌ونشان، بلکه دختران، پسران، دوستان و معشوقان‌اند—هر یک، مرکز جهانی یگانه و منحصربه‌فرد. دیدگاه ضدنظامی‌گری از همین حقیقت بنیادین آغاز می‌شود: اینکه جان‌هایی که آن‌سوی خطوط نبرد هستند، به همان اندازه واقعی و باارزش‌اند که جان‌هایی در سوی ما. اگر این آگاهی را واقعاً درونی کنیم، جنگ‌هایی از این دست تقریباً غیرممکن خواهند شد.

در داخل ایران، خشونت این حمله همچنین به شعله‌ور شدن حس غرور و مقاومت دامن زده است. در این واکنش، بینشی نهفته است که فرانتس فانون در جریان مبارزات ضد‌استعماری به‌روشنی بیان کرد: «در سطح فردی… خشونت نیرویی پاک‌کننده است. این نیرو فرد استعمارشده را از عقده حقارت، از حالت انفعال و نومیدی می‌رهاند. او را جسور می‌سازد و اعتمادبه‌نفسش را بازمی‌گرداند.» فانون مشاهده کرده بود که مردمان تحت ستم، که به‌شکلی نظام‌مند تحقیر شده‌اند، اغلب از طریق واکنش مقاومتی، نوعی بازپس‌گیری روانیِ عاملیت را تجربه می‌کنند. واقعاً هم، با انتشار خبر حملات اسرائیل، بسیاری از ایرانیان—حتی آن‌هایی که با حکومت مخالف‌اند—ظاهراً به دور پرچم گرد آمدند؛ حس کرامت ملی‌شان نه سرکوب شد، بلکه شعله‌ور گشت. روایت مقاومت—اینکه ایران زانو نخواهد زد، که ضربه را تاب خواهد آورد و باقی خواهد ماند—اکنون قدرتی تازه یافته است.

با این حال، نظریه فانون با چرخشی تراژیک همراه است. گرچه خشونت متقابل ممکن است به استعمارشدگان در سطح روانی قدرت و جسارت ببخشد، اما آنان را هم‌زمان در معرض رنجی باورنکردنی قرار می‌دهد. جنگ شاید اعتمادبه‌نفس یک ملت تحت سلطه را بیدار کند، اما این بیداری از دل بوته‌ای از مرگ و ویرانی بیرون می‌آید. حتی فانون نیز اذعان می‌کند که این «پاک‌سازی» به بهایی وحشتناک به دست می‌آید. واقعیت میدانی در ایران این است که ممکن است هزاران نفر جان ببازند، زیرساخت‌ها فرو بریزد، و زخمی روانی بر یک نسل باقی بماند. شور انقلابی‌ای که خشونت می‌افروزد، بذر خشونت‌های آینده را نیز در دل خود دارد. این چرخه‌ای است به قدمت تمام قیام‌های ضد‌استعماری: گلوله‌ای که تصویر شکست‌ناپذیری ستمگر را می‌شکند، خانه‌ها و خانواده‌های ستمدیدگان را نیز در هم می‌کوبد. جای تعجب نیست که ناظران هشدار می‌دهند جنگ «تنها غارت و ویران می‌کند» و هرگز به‌راستی رهایی نمی‌آورد. این درس به همان اندازه که روشن است، اندوهبار نیز هست: مسیر مقاومت مسلحانه، هرچند قابل‌درک، اما آکنده از زیان‌های تلخ است.

از دیدگاه ضد‌امپریالیستی، جنگ اسرائیل و ایران در سال ۲۰۲۵ نه یک انفجار ناگهانی، بلکه نتیجه‌ای است از بی‌عدالتی‌های تاریخیِ طولانی. حافظه جمعی ایرانیان مملو از زخم‌هایی است که از مداخلات خارجی به‌جا مانده: کودتای مهندسی‌شده‌ی سی آی ای در سال ۱۹۵۳ که دموکراسی را سرنگون کرد، حمایت غرب از سلطنت استبدادی شاه، پشتیبانی از صدام حسین در جنگ و حملات شیمیایی دهه ۱۹۸۰، و دهه‌ها جنگ اقتصادی از طریق تحریم‌ها. این زمینه برای درک نگرش‌های ایرانیان حیاتی است. همان‌طور که فانون می‌گوید، رژیم استعماری (یا نواستعماری) «رژیمی است که با خشونت تأسیس شده و با خشونت حفظ می‌شود.» ایرانیان بارها شاهد بوده‌اند که وعده‌های اصلاح و احترام، به‌دست نیروی قهری خیانت شده است. تقریباً هر خانواده ایرانی به شکلی، زندگی خود را در سایه این تهاجم مداوم گذرانده است.

از این‌رو، وقتی اسرائیل و ایالات متحده اکنون به‌طور علنی به ایران حمله می‌کنند، برای بسیاری از ایرانیان این احساس به‌وجود می‌آید که نقاب بالاخره افتاده است. دستکش مخملین دیپلماسی کنار رفته و مشتی آهنین که همیشه در پس آن نهفته بود، آشکار شده است. در نگاه آنان، این جنگ فصل تازه‌ای از داستانی دیرینه درباره سلطه امپریالیستی است—روایتی که در آن ایران نه به‌خاطر آنچه انجام می‌دهد، بلکه به‌خاطر آنچه هست دشمن همیشگی قلمداد می‌شود: یک قدرت مستقل در منطقه‌ای که آمریکا و متحدانش می‌کوشند آن را تحت کنترل خود نگه دارند. درک این روایت بسیار حیاتی است. این به معنای تطهیر جمهوری اسلامی یا نادیده گرفتن مشکلات داخلی نیست؛ بلکه به این معناست که هر تلاشی برای صلح واقعی، باید با شکایت‌ها و خواسته‌های واقعی مردمی مواجه شود که نسل‌هاست خود را در محاصره و تحقیر می‌بینند.

جنگ‌های تهاجمی همچنین آینه‌ای هستند که بیماری‌های درونیِ مهاجمان را بازتاب می‌دهند. در مورد اسرائیل، تصمیم نتانیاهو برای حمله به ایران را نمی‌توان از بحران سیاسی داخلی‌اش جدا کرد. ماه‌ها پیش از آغاز جنگ، اسرائیل صحنه اعتراضات گسترده‌ای علیه سیاست‌های فزاینده استبدادی او بود، و او همچنان درگیر پرونده‌های فساد مالی باقی مانده است. با افزایش فشار، او در منازعه بیرونی راه نجاتی برای خود یافت. بسیاری در داخل اسرائیل آشکارا نتانیاهو را متهم می‌کنند که برای حفظ قدرت، جنگ را—چه در غزه و چه اکنون در ایران—ابزار خود قرار داده است. یکی از تحلیل‌گران اسرائیلی به‌روشنی گفت که برای نتانیاهو «تفاوتی میان سیاست خارجی و داخلی وجود ندارد»، و بدین معناست که او از درگیری‌های بیرونی برای کنترل نارضایتی‌های داخلی بهره می‌برد. واقعاً هم، از لحظه‌ای که حملات به ایران آغاز شد، بخش بزرگی از اپوزیسیون در داخل اسرائیل خاموش شد؛ سیاستمداران با گرایش‌های گوناگون به‌دور این اقدام نظامی گرد آمدند.

وحدت ملی‌ای که از تب جنگ زاده شد، به‌طرزی سودمندانه روز حسابرسی دولت را به تعویق انداخت. این الگوی بدبینانه، پژواکی آشنا در تاریخ آمریکا نیز دارد: رهبرانی که برای تثبیت قدرت در داخل، تهدیدات خارجی را برجسته می‌کنند. در همین حال، دور از میدان جنگ، محرک دیگری آرام و پیوسته به حرکت ادامه می‌دهد: انگیزه سود. همان «مجتمع نظامی–صنعتی» که رئیس‌جمهور آیزنهاور در سال ۱۹۶۱ نسبت به آن هشدار داده بود، بر پایه درگیری‌های همیشگی شکوفا شده است. در سال ۲۰۲۳، صد شرکت برتر تسلیحاتی جهان درآمدی حیرت‌انگیز به‌ارزش ۶۳۲ میلیارد دلار به دست آوردند—رقمی که با جنگ‌های مداوم در اوکراین، خاورمیانه و دیگر نقاط تقویت شد. این شرکت‌ها و لابی‌گرانشان نفوذی عظیم در واشنگتن دارند و اغلب تضمین می‌کنند که پاسخ آمریکا به مسائل جهانی چیزی جز «بمباران» نباشد. جنگ اکنون به یک تجارت بدل شده—چرخه‌ای خودتقویت‌گر که در آن پیمانکاران دفاعی، تحلیل‌گران اندیشکده‌ها و کمک‌های انتخاباتی همگی در خدمت حفظ وضعیت دائم‌التسلح و نظامی‌گری بی‌پایان قرار گرفته‌اند.

انحراف منابع در این مسیر واقعاً تکان‌دهنده است: پولی که می‌توانست صرف ساخت بیمارستان یا مدرسه شود، صرف تولید موشک و پهپاد می‌گردد. همان‌طور که یک تحلیل اشاره کرده، این اقتصاد جنگ‌محور دو هزینه هم‌زمان تحمیل می‌کند: در خارج از مرزها می‌کُشد و معلول می‌کند، و در داخل، ثروت اجتماعی را می‌مکد و نیازهای انسانی فوری—از آمادگی برای پاندمی‌ها تا مقابله با بحران اقلیمی—را به حال خود رها می‌سازد. در آمریکا، این واقعیت از خطوط حزبی عبور می‌کند؛ اما این جناح چپ مترقی است که پیوسته و مداوم نسبت به آن هشدار می‌دهد. ما در چپ بر این باوریم که امنیت واقعی از انباشت سلاح و جنگ‌های بی‌پایان حاصل نمی‌شود، بلکه از عدالت، همکاری و رسیدگی به بحران‌های جهانی‌ای به دست می‌آید که هیچ موشکی توان حل آن‌ها را ندارد.

در تب‌وتاب جنگ، پژواکی نگران‌کننده از آیین‌های کهن به گوش می‌رسد. مردم‌شناسان شاید بگویند که جنگ مدرن کارکردی شبیه آیین قربانی دارد؛ جایی که ملت‌هایی کامل پیشکش می‌شوند تا خدایان انتزاعیِ «امنیت» و «منافع ملی» آرام گیرند. زبان و گفتمان پیرامون این جنگ اغلب به توجیهاتی متعالی متوسل می‌شود—تهدید وجودی، بقا، سرنوشت—گویی آنچه در خطر است، نبردی کیهانی میان خیر و شر است. این چارچوب شبه‌دینی خشونتی عظیم را قداست می‌بخشد و آن را به کنشی جمعی برای «پاک‌سازی» بدل می‌سازد. ایران باید از توان هسته‌ای خود «پاک شود»—عبارتی که چندان دور از زبان تفتیش عقاید و جنگ‌های صلیبی نیست. تلفات غیرنظامی در این میان، در زبان سرد و بی‌روح طراحان نظامی، به «خسارات جانبی» تقلیل می‌یابد—قربانیانی «ضروری» برای هدفی برتر.

چنین منطقی باید ما را به وحشت اندازد. زیرا نشان می‌دهد که در پس گفتار به‌ظاهر عقلانیِ استراتژی و امنیت، یک تمایل بدوی نهفته است—تمایلی برای یافتن رستگاری از مسیر خون‌ریزی. در سطحی جمعی، ما وارد همان چیزی می‌شویم که فروید آن را پدیده «سوپرايگو جمعی» می‌نامید: ما به رهبران‌مان اجازه می‌دهیم تکانه‌های خشونت‌آمیزی را که در خود سرکوب می‌کنیم، عملی کنند—و نامش را می‌گذاریم میهن‌پرستی. جنگ، از این منظر انسان‌شناختی، آیینی است برای پالایش؛ مراسمی که جان انسان‌ها را صرف می‌کند تا نظمی اسطوره‌ای را تجدید کند. اما همچون تمام چنین آیین‌هایی، جنگ نیز در بنیاد خود بی‌منطق و بی‌رحم است. هیچ نظم پایدار یا صلحی از خون قربانیان آیینی زاده نمی‌شود؛ این توهمی است که فرهنگ‌های کهن به آن چسبیده بودند—و اگر قرار است انسانیت بقا یابد، باید آن را کنار بگذاریم.

حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران همچون تأییدی هولناک بر نقدهایی است که ما سال‌ها از امپراتوری داشته‌ایم. این واقعه نشان می‌دهد که چقدر اندک تغییر کرده‌ایم از زمان کودتاها و مداخلات قرن بیستم که آن‌ها را در متون می‌خوانیم و بر آن‌ها افسوس می‌خوریم. همان ایدئولوژی‌های کهنه استثناگرایی آمریکایی و «سرنوشت مقدر» همچنان موتور سیاست خارجی ما هستند—باور به اینکه آمریکا و متحدانش حق دارند جوامع دیگر را، به نام آزادی‌ای مبهم و تعریف‌نشده، مجازات یا بازسازی کنند. به‌عنوان یک دموکرات، به نقش حزب خودم نیز فکر می‌کنم. این یک دولت دموکرات بود که ده سال پیش توافق امیدبخشی با ایران (برجام) را امضا کرد، و جانشین جمهوری‌خواه آن بود که آن را پاره کرد. اما واقعیت تلخ این است که بسیاری از دموکرات‌های میانه‌رو در کنگره نیز جرأت مقابله جدی با جنگ‌طلبی ترامپ را نداشتند—و بعدها، زمانی که حزب دوباره قدرت را به دست گرفت، رهبری دموکرات نتوانست به‌سرعت مسیر را اصلاح کند و از فاجعه پیش‌گیری نماید.

جناح مترقی—صداهایی چون برنی سندرز، باربارا لی و الکساندریا اوکاسیو کورتز—علیه لغزش به‌سوی جنگ هشدار دادند، اما اغلب تنها ماندند. اکنون جنگ در جریان است و هزینه اخلاقی آن، غیرقابل سنجش. ما باید جنبش ضدجنگ را تقویت کنیم و آن را با جنبش‌های عدالت اقلیمی و عدالت نژادی پیوند دهیم، زیرا در نهایت، همه این‌ها بخشی از یک نبرد واحدند: نبرد برای جهانی که در آن منابع در خدمت تعالی زندگی باشند، نه در خدمت مرگ و ویرانی. بی‌گمان مسیرمان دشوار است، اما لحظاتی مانند این به‌روشنی یادآور می‌شوند که چرا باید ادامه دهیم. دیدن کودکانی در تهران که از زخم ترکش خون‌ریزی می‌کنند، خانواده‌هایی که در زیرزمین‌ها پناه گرفته‌اند، پناهجویانی که از خانه‌هایشان گریخته‌اند—این‌ها در هیچ جهانی که خود را «متمدن» می‌نامد، قابل تحمل نیستند. اگر واقعاً برای حقوق بشر ارزشی قائلیم، باید در برابر نیروها بایستیم.

با وجود تمام سخن‌ها درباره استراتژی عقلانی و حملات حساب‌شده، جنگ ذاتاً غیرقابل پیش‌بینی است. زمانی که آغاز می‌شود، منطق آن اغلب از کنترل آغازکنندگانش خارج می‌گردد. همین حالا هم اثرات موجی این درگیری فراتر از مرزهای ایران و اسرائیل گسترش یافته است. ناظران هشدار می‌دهند که پاسخ ایران ممکن است تنها به اهداف اسرائیلی محدود نماند؛ این واکنش می‌تواند پایگاه‌های آمریکایی در سراسر خاورمیانه را نیز در بر گیرد و نیروهای ایالات متحده و نیروهای نیابتی منطقه‌ای را وارد آتشی رو‌به‌گسترش کند. تنگه هرمز—شریان حیاتی تأمین نفت جهان—اکنون زیر سایه تهدید انسداد یا خرابکاری قرار گرفته، و اگر جنگ ادامه یابد، خطر یک بحران اقتصادی جهانی در پیش است. و شاید از همه خطرناک‌تر، این باشد که کارزار اسرائیل، که هدفش جلوگیری از دست‌یابی ایران به سلاح هسته‌ای بود، به‌طرز فاجعه‌باری نتیجه معکوس داده باشد. تهران، تحقیرشده و خشمگین، آشکارا در حال بررسی خروج از معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای است، و حتی احتمال لغو فتوای دیرینه‌اش علیه تسلیحات اتمی را مطرح کرده است. اگر ایران به این نتیجه برسد که تنها بازدارندگی هسته‌ای می‌تواند امنیتش را در برابر تجاوزهای آینده تضمین کند، ممکن است با جدیت به‌سوی ساخت بمب حرکت کند.

در طعنه‌ای تلخ، بمباران ایران ممکن است نه تنها مانعی برای هسته‌ای شدن منطقه نباشد، بلکه آن را تسریع کند. در نهایت، این جنگ یک پرسش بنیادین را پیش روی ما می‌گذارد: ما می‌خواهیم چه نوع گونه‌ای باشیم؟ ما اکنون به تمام دانش و بینش فلسفی عصر خود دسترسی داریم—قرن‌ها تأمل درباره قدرت، خشونت و اخلاق—و با این حال، بار دیگر در حال تکرار تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ هستیم. بار دیگر می‌بینیم که خشونت—حتا وقتی با زر و زیور اصول والای اخلاقی آراسته می‌شود—هم قربانی را می‌آلاید و هم عامل خشونت را. می‌بینیم که چقدر آسان می‌توان با واژه‌های پرطمطراق، اعمال خفت‌بار را توجیه کرد. جمله‌ای از ادوارد سعید در گوشم طنین می‌اندازد: «همسرایان روشنفکرِ داوطلب» که در ستایش امپراتوری خیرخواه آواز می‌خوانند؛ و این صداها امروز بار دیگر زنده‌اند، در تحلیله‌هایی که بمباران تهران را همچون شکلی متمدنانه از نظم‌بخشی به شرق «بی‌نظم» توجیه می‌کنند.

اما در برابر آن همسرایان، صداهای دیگری پابرجا می‌مانند—صداهایی از خرد انتقادی، از همدلی، از یادآوری. آن‌ها به ما یادآور می‌شوند، همان‌گونه که فوکو گفته بود، که جنگ صرفاً یک انفجار ناگهانی نیست، بلکه بازتابی است از ساختارهایی که همواره جهان‌مان را بر اساس آن‌ها سامان داده‌ایم. آن‌ها به ما یادآور می‌شوند، همان‌طور که فانون هشدار داده بود، که ستمدیدگان تا ابد منفعل باقی نمی‌مانند. آن‌ها یادآور می‌شوند، به‌قول باتلر، که تخیل اخلاقی ما باید چنان گسترش یابد که همه زندگی‌ها را در بر بگیرد—به‌ویژه آن‌هایی را که دولت‌های‌ ما می‌کوشند نادیده‌شان بگیرند. و همان‌گونه که سعید آموزش داده بود، آن‌ها به ما نشان می‌دهند که شیوه‌ای که «دیگران» را تصور می‌کنیم، نقشی کلیدی دارد—یا در تداوم خشونت، یا در یافتن مسیر صلح. این روایت فرضی از جنگی در ژوئن ۲۰۲۵ آگاهانه پیچیده و سنگین است، زیرا نباید درک چیزی چنین بی‌معنا، آسان باشد. اما برای مقاومت در برابر آن، باید تلاش کرد.

ما باید تار و پود امپریالیسم، نظامی‌گری، نژادپرستی و هراس را که این کفن را بافته‌اند، رشته‌به‌رشته باز کنیم. باید بر دیدن شفاف از دل دود و آتش جنگ پافشاری کنیم—بازی‌های قدرت را چنان که هستند ببینیم، و انسان‌هایی را که پشت آمارها رنج می‌کشند، به چشم آوریم. شاید آنگاه بتوانیم بدیل‌هایی را تصور کنیم: خاورمیانه‌ای عاری از تهدید هسته‌ای، نه از مسیر حملات پیش‌دستانه، بلکه با توافقات واقعی خلع سلاح منطقه‌ای؛ اسرائیلی امن، نه از طریق سلطه بر همسایگان، بلکه از راه صلحی عادلانه با آن‌ها؛ آمریکایی محترم، نه به خاطر ناوهای هواپیمابرش، بلکه به‌خاطر پایبندی‌اش به برابری و همکاری. این چشم‌اندازها آسان به دست نمی‌آیند، اما بدیل آن چیزی جز ماندن در کابوس ژوئن ۲۰۲۵ نیست—و تکرار ناگزیر تراژدی‌هایش.

در نهایتِ کار، جنگ میان اسرائیل و ایران محکوم‌نامه‌ای صریح است علیه ناتوانی ما در عبرت گرفتن از تاریخ و پاسخ گفتن به ندای وجدان. این جنگ، جنگی بود که هرگز نباید رخ می‌داد. در آن، می‌توان دید که چگونه انتزاع‌های قدرت و ایدئولوژی بر ارزش عینی و بی‌بدیلِ جان انسان غلبه یافتند. پس بگذار این لحظه، لحظه‌ای برای تأمل و بازخواست باشد. بگذار آن‌هایی که در آرزوی جهانی صلح‌آمیزتر و عادلانه‌تر زندگی می‌کنند، از دل این وحشت، عزم خود را برای مقابله با نیروهایی که آن را ممکن ساختند، تازه کنند. و بگذار، بیش از هر چیز، نام نجمه را به خاطر بسپاریم—و نام همه آن‌هایی را که هرگز نخواهیم شناخت—و نگذاریم در میان سرودهای پیروزی و غرورِ فاتحان، به فراموشی سپرده شوند. صدای خاموش‌شده‌ی آن‌ها، فریادی‌ است برای آینده‌ای که در آن، دیگر هیچ انسانی قربانی محراب جنگ نشود

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *