در سکوت سپیدهدم آگاهی، انسان در برابر کمد وجود میایستد. هر پوشاک آویخته بر آن، نجواگر هویتیست، وعدهای برای دگرگونی. لباس به پوست دومی برای ما بدل میشود؛ چنانکه در یکی از مطالعات بهدرستی آمده است، «سطحیست که ما را از عناصر دنیای فیزیکی و فرهنگی محافظت میکند. حسیست، صمیمی…» اما در عین حال، از خلال آن خویشتن را در معرض داوری و معنا قرار میدهیم. سارتر و هایدگر هر دو دریافته بودند که لباس پوشیدن، هرگز کنشی پیشپاافتاده نیست: این عمل با خودِ هستی گره خورده است. «پُر-سُوا» (بودن-برای-خود) در اندیشهی سارتر، آگاهیایست که باید انتخاب کند، طرح افکند و بشود؛ در حالیکه «دازاین» در اندیشهی هایدگر، به جهانی پرتاب شده است که خود آن را نساخته، و بهطور عادتی در هنجارهای غیرشخصی «ایشان» فرو رفته است. در هر دو نگرش، لباس چیزی فراتر از گرما یا زیباییست: ابزاری اگزیستانسیالیستیست که از طریق آن، خویشتن را محقق و آشکار میسازیم.
در کمدی درخشان و باز، پیراهنها و لباسها در انتظار گزینش صبحگاهیاند. برای سارتر، هر یک از این جامهها میتواند به نقابی بدل شود: سوژه، بهعنوان «بودن-برای-خود»، آزادی دارد تا هر هویتی را بپوشد یا کنار بگذارد. ما با لباسی که انتخاب میکنیم، خویش را دوباره میتنیم، معناها و امکانهایی را به روزمان پرتاب میکنیم. اما این آزادی، خطر خودفریبی را نیز در خود دارد. نمونهی کلاسیک «سوءایمان» نزد سارتر، پیشخدمت کافهایست که «نقش پیشخدمت بودن را بازی میکند» و خود را مییابد که «پیشخدمت است، به شیوهای که آن نیستم». بهعبارت دیگر، او در یونیفورم و رفتار حرفهاش چنان غرق میشود که آن را جوهر خود میپندارد و خود را به شیئی فرو میکاهد. از نظر سارتر، هیچ نقش اجتماعی یا پوشاکی نمیتواند بودن-برای-خود را بهتمامی تعریف کند، اما ما پیوسته با این توهم بازی میکنیم. میتوان گفت: نقش پوشیدن، لحظهای «بودن چیزیست که نیستیم»، و در نتیجه، فراموش کردن آزادی بنیادین خویش.
نگاه سارتر این نکته را بهروشنی بیان میکند. زیر نگاه دیگری، خودِ پوشیدهی ما ناگهان به ابژه بدل میشود. سارتر لحظهی «نگاه» را لرز شرم توصیف میکند: در حالیکه در خلوتِ جذبشدگی فرو رفتهایم، صدای پا میشنویم و ناگهان «درکی از خویشتن، بهعنوان ابژهای در نگاه دیگری» به ما هجوم میآورد… ما به «تعالیای که از آن عبور شده» بدل میشویم. لباس برگزیدهمان ما را در آن ابژکتیویته محبوس میسازد. کتوشلواری صیقلی یا پیراهنی رنگارنگ که هدفش تعریف ما بود، میتواند ما را در چشم دیگران زندانی کند. در آیینهی دیگری، کمد لباسمان به متنی بدل میشود که ما تنها نیمی از کارگردانی آن را در دست داریم. میتوان گفت: لباس هم آشکار میسازد و هم پنهان میکند – چهرهای به جهان نشان میدهد، و در عین حال، آزادیای را پنهان میدارد که دیگری به آن دسترسی ندارد. دریافت عمیق سارتر این است که در شرم، شکاف میان زیستن ما بهعنوان تعالایی آزاد و ظاهر شدنمان بهعنوان واقعیت ایستا را درمییابیم – و این اغلب از خلال همان لباسهاییست که بر تن داریم.
هایدگر به کمد لباس از منظری متفاوت مینگرد، اما او نیز پوشاک را با اصالت پیوند میدهد. دازاین همواره در جهانی از قراردادها «هماکنون-و-پیشاپیش» قرار دارد: او نهفقط با لباسها، بلکه با هنجارهای داس مان، یعنی «ایشان» گمنام، پوشیده شده است. در زیست روزمره، ما فهم اجتماعیای را جذب میکنیم که به ما میگوید چه چیز «مناسب» است – حتی تا حد نوع لباس. همانطور که دائرةالمعارف استنفورد توضیح میدهد، این «خودِ هرکسی» خود را نه بهعنوان فردی منحصربهفرد، بلکه چون «یکی از شرکتکنندگان در ساختار هنجاری گروهی معین» درک میکند. در عمل، این بدان معناست که اغلب لباسها را از سر عادت و همشکلی انتخاب میکنیم – کتوشلوار استاندارد محل کار، یا شلوار جین و تیشرت آخر هفته – چون «رسم این است» در بافت اجتماعیمان. خودِ ساختار جهان-در-دسترس ما را به این انتخابها سوق میدهد. بنابراین، بسیاری از انتخابهای پوشاک ما بیتأمل و ناآگاهانهاند. لباسهای ما میتوانند یونیفرم آسوده و بیسؤال داس مان باشند: راحت و «روزمره»، اما پوششی بر چهرهای عمومی که خودآگاه خلقش نکردهایم.
با اینحال، هایدگر امکان انتخابی دیگر را نیز میبیند. در هستی و زمان، او میان «ایشان» بینام و خودِ اصیل که با هستی خود رودررو میشود، تمایز میگذارد. تنها زمانیکه فرد «خودِ کنشگر خویش شود بر پایهی توان-بودنی که خود برگزیده است»، دازاین به مسئولیت و مالکیت هستیاش میرسد. اگر دازاین ناأصیل، لباسهای آمادهی جامعه را میپوشد، آنگاه اصالت را میتوان به دوختن لباس منحصربهفرد خویش تشبیه کرد. لباس، بهطور استعاری، به بیانی از مالکیت بر وجود تبدیل میشود. همانگونه که «بودن-برای-خود» سارتر باید پیوسته خود را دوباره برپا سازد، خودِ هایدگری نیز باید «خود را در هستیاش برگزیند یا تحقق بخشد». بنابراین، شاید یک انتخاب مد اصیل، آن باشد که نه از روی اجبار، بلکه از روی تأمل و شهامت انجام گیرد – حتی اگر به معنای پوشیدن پیراهنی باشد که هیچکس دیگری نمیپوشد، یا کنار گذاشتن لایهای از زره اجتماعی.
در پدیدارشناسی تجسمیافتهی مرلو-پونتی، پوشاک بخشی از شیوهی ما برای سکونت در جهان است. مرلو-پونتی بهروشنی مینویسد که «بدن ما رسانهی عمومی ما برای داشتنِ جهانیست»، به این معنا که ادراک، حرکت و معنا همگی از خلال تنِ ما گسترش مییابند. لباس به امتدادی از همین رسانهی جسمانی بدل میشود. همانطور که یکی از مفسران بیان میکند، پدیدارشناسی مرلو-پونتی «بسیار بر مضامین پارچه، دوخت و سبک تکیه دارد». او حتی از تصاویری زنده از بافت استفاده میکند: رنگ قرمز در یک پیراهن «با همهی الیافش به بافتِ مرئی چنگ میزند، و از آنجا به بافتِ هستی نادیدنی». بهبیانی شاعرانه، پیراهن قرمز بیننده را به میدان دید دوخت میزند. برای مرلو-پونتی، پوشیدن لباس کنشی سطحی نیست، بلکه شیوهایست که بدن ما به جهان مشترک وارد میشود. لباس بخشی از افق ادراکی ماست، همان میخی که در آن، درون نادیدنی به برون دیدنی پرتاب میشود. در عمل پوشیدن، تن ما با بافت فرهنگی تماس میگیرد، و از اینرو لباس لایهای اساسی از تجربهی زیستهی ماست.
اندیشمندان بعدی این رشته را ادامه دادند. بهویژه، جودیت باتلر تأکید میکند که در جهانی جنسیتمند، ما هویتهایمان را بهشیوهای اجرا میکنیم که بیشباهت به انتخاب لباس نیست. به تعبیر مشهور او، «جنسیت اجراییست» – در واقع، باتلر استدلال میکند که هویت جنسیتی ما «تشکیل میشود» از راه اجرای تکرارشونده، همانگونه که انتخاب پوشاک ما تحت تأثیر هنجارهای بیرونی شکل میگیرد. او حتی از «تشبیه کمد لباس» استفاده میکند: انتخابهای ما در پوشاک «محدود، و شاید حتی از پیش تعیینشده توسط جامعه، زمینه، اقتصاد و غیرهایست که در آن جای داریم». این بدان معناست که مد، هرگز نشانهای کاملاً آزاد نیست: مد مملو از انتظارات فرهنگیست. مردی با دامن یا زنی با کتوشلوار میتواند شوکهکننده باشد، زیرا مد بهطور معمول با نقشهای جنسیتی دوتایی همراستاست – اما همین کنشها نیز دلبخواهی بودن آن نظام را آشکار میکنند. در نگاه باتلر، پوشاک نوعی متن سیاسی و اجتماعیست: با تغییر کد پوشش میتوان متن را بر هم زد. اما باید همواره آگاه بود که صحنهی تمامعیار پوشاک را قدرت چیده است – لباس همانقدر که امکان بیان میدهد، میتواند محدود نیز کند.
نگاه پسااستعماری فانون نیز نشان میدهد که چگونه پوشش میانجیِ ذهنیت است. در کتاب پوست سیاه، نقاب سفید، فانون پوشیدن لباس استعمارگر را همچون بر سر نهادن «نقاب سفید» توصیف میکند. او از پذیرش «اشکال سفیدِ رفتار و پوشش» سخن میگوید، به امید آنکه پذیرفته شود، اما درمییابد که این نقاب، خردکننده است. فانون اشاره میکند که پوشیدن این نقاب «آسیبشناسانه» است – خویشتن را میشکند – و مینویسد: «من از هم میپاشم. اکنون تکهها دوباره توسط خودی دیگر بههم چسبانده شدهاند.» در صحنهای تکاندهنده، او نگاه سفید را بهطور مستقیم تجربه میکند و احساس میکند که بدنش به شیئی بدل شده است: «آگاهی از بدن صرفاً فعالیتی نفیکننده است… این آگاهیِ شخص سوم است.» حتی یونیفرمی محترمانه یا کتوشلواری شیک نمیتواند او را از معناهای کُدیافتهای که بر پوستش نسبت داده شدهاند محافظت کند. از نظر فانون، لباس به میدان تنشی عمیق بدل میشود: جامهای که سوژهی مشتاق برای خود برمیگزیند، در تقابل قرار میگیرد با هویتی تحمیلی که جهان از بدن او میخواند. تصویرِ خودساختهای که لباس خلق میکند، با تصویر نژادیای که لباس قادر به زدودنش نیست، در برخورد قرار میگیرد.
همهی این اندیشمندان نشان میدهند که پوشاک آکنده از استعاره است. یک پالتو میتواند زره باشد (خود را «در اعتمادبهنفس میپوشانیم») یا باری سنگین («پالتوی شرم»). سطح و عمق درهم میآمیزند: عبای جامعه، هم پنهان میسازد و هم دربارهی آنچه پنهان شده، چیزی را بازمیتاباند. چنانکه یکی از تحلیلهای معاصر اشاره میکند، پوشاک میتواند هم محافظتکننده و هم شکلدهندهی خویشتن باشد. وقتی سارتر از «عادات» هستی سخن میگوید، صدای خشخش لباس به گوش میرسد؛ و هنگامیکه هایدگر از «در خانه بودن» در جهان سخن میگوید، میتوان ردای راحتی را تصور کرد. لباس پوشیدن، صحنهپردازی خویش است بر صحنهی جهان؛ و عریان شدن، مخاطرهی حقیقتِ برهنه.
در نگاهی مقایسهای، سارتر و هایدگر هر دو بر این باورند که پوشش اغلب اصالت را پنهان میسازد. نزد سارتر، این فریب، روانشناختیست: در سوءایمان، نقش و حتی لباس خود را همچون جوهر وجودمان تلقی میکنیم و بدینگونه آزادی را پنهان میسازیم. نزد هایدگر، این فریبشدگی، جامعهشناختیست: در حالت «ایشان»، بیآنکه بیندیشیم، مد زمانه را میپذیریم و در عمل، امکانِ منحصربهفرد خویش را پوشاندهایم. با اینحال، در هر دو فلسفه، لحظهی آشکارگی زمانی فرا میرسد که خودِ آدمی نقاب را کنار میزند. عذاب وجودی نزد سارتر تنها زمانی پایان میپذیرد که فرد بگوید: (من خودم هستم) – فراتر از هر نقش. برای هایدگر نیز، این رهایی هنگامی پدید میآید که فرد آزادیِ مرگآگاه خود را دریابد و لباس توده را کنار بگذارد. شوک نگاه (سارتر) یا اضطراب هستی (هایدگر) میتواند ردای آسودگی را بدرَد و سوژهی عریان و اصیل را آشکار کند.
در نهایت مقاله ام، سارتر و هایدگر هر دو میآموزانند که جامهها و ردای ما پیشپاافتاده نیستند. آنها نشانههایی جدیاند از اینکه چگونه در جهان ایستادهایم. فیلسوف هانا آرنت روزی گفت که آنچه مردم میپوشند میتواند «درامای پنهان امور انسانی» را آشکار کند. در اینجا، پوشاک خودِ دراماست. انتخاب هر صبح، درعینحال که عادیست، ژرف نیز هست: کنشی خلاق از خودتعبیرگری. لباسهای ما ممکن است تغییر کنند، اما پرسشهایی که سارتر و هایدگر مطرح کردهاند، پابرجا میمانند: آیا خود را چونان خالقانی آزاد لباس میپوشانیم، یا میگذاریم کمد جهان ما را بپوشاند؟ زیستن، پوشاندن آزادیست – و شاید دریافتن اینکه در پس هر جامه، همان امکانِ عریان میدرخشد.
