پوشاک همواره بخشی از جلوههای قدرت بودهاند — اما برای محرومان، لباس میتواند به ردایی از طغیان بدل شود. در هر دورهای، از شورشهای کارگری در اروپای قرن نوزدهم تا اعتراضات دانشجویی دهه ۱۹۶۰، کنشگران چپگرا از خلال لباس مشترک، به آرمانی مشترک دست یافتهاند. همانطور که مارکس و انگلس در سال ۱۸۴۸ اشاره کردند، در سرمایهداری «هر آنچه سخت و استوار است، در هوا محو میشود»، و مد به یکی از ابزارهای اصلی این آشوب بیپایان تبدیل میگردد. مارکس با تلخی اقتصاد مبتنی بر مد را «هوسهای کشنده و بیمعنای پوشاک» نامید و تأکید کرد که چگونه هر لباس تازه در نظام سرمایهداری، ماشینی است برای استخدام و اخراج کارگران. با این حال، همین نظامی که سبک و ظاهر را به سلاحی تبدیل میکند، در عین حال بستری است برای مقاومت چپگرایان. در خیابانهای پاریس یا کوچههای تهران، پیراهن کارگر یا کفن دانشجو میتواند نشانهای از همبستگی باشد. آنتونیو گرامشی با قاطعیت اعلام میکند: «از بیتفاوتها بیزارم. باور دارم که زندگی یعنی طرف گرفتن. آنان که واقعاً زندگی میکنند، ناگزیرند که… حزبی باشند.» این سخن ما را به یاد میآورد که انتخاب لباس میتواند خود یک کنش سیاسی باشد. گرامشی مینویسد که مد هرگز زینتی بیطرف نیست – با پوشیدن یونیفرم یا نمادی خاص، عملاً در سوی مشخصی از تاریخ میایستیم. استوارت هال نیز هشدار میدهد که هویت امری ثابت و از پیشدادهشده نیست، بلکه «یک تولید است» که «هرگز کامل نمیشود، همواره در حال شکلگیری است» و همیشه «درون بازنمایی، نه بیرون از آن» ساخته میشود. بهبیان دیگر، پوشش ما زبانی است متغیر – بیانی مدام در حال دگرگونی از آنکه هستیم و آنچه باور داریم.
احمد شاملو این حقیقت را بهطرزی شاعرانه درک کرده بود. این شاعر بزرگ مدرن ایرانی از آزادی چونان ترانهای شکننده سخن گفت: «اگر آزادی میتوانست ترانهای بخواند، به کوچکی گلوی پرندهای، هیچ دیواری پابرجا نمیماند.» پرترهاش گویی تجسم همان اشتیاق است: خطوط چهرهاش و دستان در همفشردهاش نشان از انقلابی آرام در ژرفای دل دارد. برای شاملو، هر بیت، بانگی برای آزادی بود، و هر واژه، کوک و بخیهای بر جامهی مشترک مبارزه. سادگی زبانش – که از «زبان مردم» مایه میگرفت – بازتاب آن اندیشه بود که برای معنادار بودن، لباس نیازی به جلوهگری ندارد. در حقیقت، شاملو باور داشت که شعر باید بازتاب رؤیاها و رنجهای مردم عادی باشد؛ به همان سیاق، چادری سیاه و ساده یا کلاهی پشمی و بیادعا میتواند به پرچمی برای ایستادگی بدل شود. در التهاب انقلابی ایران در اواخر دههی ۱۳۵۰، بسیاری از زنان تحصیلکرده، چادر سیاه سنتی را بهعنوان بیانیهای اعتراضی علیه رژیم شاه بر تن کردند. آنان باور سیاسی خود را در تار و پود پارچهها تنیدند و در گردهماییها، چون خواهرانی با جامهای مشترک، به هم پیوستند. بدینگونه، چادر – پوششی که خود پیشینهای چند سدهای دارد – به پرچمی انقلابی دگرگون شد. در بیرون از ایران نیز، مبادلههایی میان پارچه و ایدئولوژی در حال شکلگیری بود. به چرخ نخریسی گاندی و پارچهی دستباف “خادی” در هند بنگرید: گاندی، خادی را «نماد وحدت انسانیت هند، آزادی اقتصادی و برابری آن» نام نهاد. با ریسیدن و پوشیدن خادی، مردم هند در برابر کارخانههای استعماری بریتانیا مقاومت کردند؛ همان کت دستباف و فروتن، بهمعنای واقعی کلمه، «لباس آزادی هند» شد. در کوبا، چریکها لباسهای نظامی سبز زیتونی و کلاهبرهی سیاه ارنستو “چه” گِوِارا را بهعنوان نشان جهانی انقلاب بر تن کردند.
در آمریکای دههی ۱۹۶۰، اعضای پلنگهای سیاه، کتهای چرمی مشکی و کلاهبره را چونان زرهی از همبستگی بر تن کردند و رنگ سیاه را بهعنوان نماد کرامت انسانی اعلام نمودند. چنین نمادهای پوششی از مرزها فراتر میروند: از چفیهی فلسطینی (که امروزه در سراسر جهان بهعنوان نماد همبستگی ضداستعماری در راهپیماییها دیده میشود) تا کلاه صورتیرنگ «پوسیهَت» در راهپیماییهای زنان (که بیانیهای بازپسگرفته علیه تبعیض جنسیتی است)، مد به گویش مشترک اعتراض بدل میگردد. در واقع، پیر بوردیو آموخت که سلیقه و سبک، «سرمایهی نمادین»اند و طبقهی اجتماعی و تعهدات سیاسی فرد را بازنمایی میکنند. زمانیکه کنشگران آمریکای لاتین تیشرتهایی با تصویر چهگِوِارا یا سنجاقسینهای با تصویر لنین بر تن میکردند، در حقیقت اقتدار آن انقلابها را به خود نسبت میدادند و با پوششی ساده، تاریخی از مبارزه را به تن میکردند. این دیالکتیک میان پوشش و سیاست، پیشتر نیز در جریانهای چپگرای قرن بیستم آشکار بود. نسل کارگرانِ دوران کارل مارکس اغلب لباسهای زمخت و ساده میپوشیدند و آن را نشان افتخار میدانستند؛ یونیفرمهایی چون دستمالگردن سرخ یا کلاه کارگری، نماد آرمانهای مساواتطلبانه بودند. فیدل کاسترو و یارانش با پوشیدن لباسهای میدانی خاکیرنگ، بهروشنی از لباسهای رسمی بورژوایی گسستند. در اتحاد جماهیر شوروی، لنین کلاه کارگری بر سر گذاشت و استالین زرق و برق تزارها را با پیراهن سادهی سبز ارتشی موسوم به «گیمناستیورکا» جایگزین کرد تا اسطورهی جامعهای بیطبقه را مجسم کند. مائو تسهتونگ نیز لباس خاکستری موسوم به “لباس مائو” را برای تمام کادرهای حزبی اجباری کرد، تا بهزعم خود تفاوتهای طبقاتی را از طریق پوشش محو نماید (اگرچه همانگونه که فوکو یادآور میشود، هر یونیفرمی خود بهنوعی ابزار ظریفِ انضباطبخشی است). معترضان سیاهپوش در خیزش ۱۹۶۸ پاریس و تظاهرات ۱۳۵۶ ایران، الگوی نسلی تازه از شورشیان را رقم زدند: با پوشیدن لباسهای یکدست، سبک فردی را در بیانی جمعی منحل ساختند.
ایران نمونهای گویا از پیوند تنگاتنگ مد و ایدئولوژی ارائه میدهد. در اوایل دوران پهلوی، فرمانهای دولتی رضا شاه حتی پوشش سر و نوع کفش را نیز تحت نظارت قرار داد، با این هدف که لباس ایرانیان را غربی کند. برای روحانیون و چپگرایان ایرانی، پوشش غربی بیگانه و تحمیلی تلقی میشد. بسیاری از ایرانیان، بهویژه در مناطق روستایی و طبقات کارگر، با سرسختی به لباسهای سنتی خود پایبند ماندند، با وجود همهی احکام سلطنتی. غلامحسین ساعدی، نمایشنامهنویس و داستاننویس انقلابی، این کشمکش را در قالب تمثیل به تصویر کشید. در یکی از نمایشنامههای مشهورش، روستاییان با گرازهای وحشیای مواجه میشوند که مزارعشان را ویران میکنند، تا آنکه «شکارچیان» – مأموران حکومتی که از قدرتی بیگانه دستور میگیرند – سر میرسند. در پایان نمایش، دو گروه مسلح حتی سلاحهای خود را به سوی روستاییان نشانه میروند. همانطور که پژوهشگر، ژیزل کاپوشینسکی توضیح میدهد: «شکارچیان نمایندهی مقاماتی دولتی هستند که دستورهای خود را از قدرتی بیگانه میگیرند، و روستاییان نماد مردم ایراناند که در برابر سختیهای طبیعی و بهرهکشی حکومتی مبارزه میکنند.» نمایش ساعدی نشان میدهد که چگونه دهقانان ایرانی – و به طور گستردهتر، فقیران شهری – در تلهی نفوذ امپریالیستی و رژیمی بیاعتنا گرفتار آمده بودند. ساعدی بهخوبی آگاه بود که برای مردم عادی، حتی پوشاک میتواند به میدان نبرد بدل شود. انقلاب ۱۳۵۷ به روشنی نشان داد که چگونه پوشاک میتواند از نماد چپگرایی به نماد دینی تغییر یابد. به طرزی شگفتانگیز، با فروپاشی رژیم پیشین، بسیاری از کنشگران سکولار که لباسهای غربی به تن داشتند، با زنانی که چادر سیاه پوشیده بودند، متحد شدند تا شاه را سرنگون کنند. در آن ماهها، حجاب سیاه نماد ایستادگی ضداستعماری بود. اما به فاصلهی کوتاهی پس از پیروزی انقلاب، حاکمان جدید روحانی همان نماد را به عنوان نشانهای از ایمان الزامی کردند. زنانی که بدون باور مذهبی، چادر را به عنوان پرچم انقلاب بر تن کرده بودند، اینبار به خیابانها آمدند و شعار دادند: «ما انقلاب نکردیم که به عقب بازگردیم»، و پوشش اجباری را نپذیرفتند. جامهای که زمانی پارچهی مشترک مبارزه بود، اکنون به میدان نزاع بدل شده بود. این طنز تلخ، همان سیالیتی را که استوارت هال توصیف میکرد به روشنی نشان میدهد: هویت و معنا «درون بازنمایی، نه بیرون از آن» شکل میگیرند، و با هر چرخش تاریخ دگرگون میشوند.
در میان این امواج تغییر، روشنفکران ایرانی – بالاتر از همه ساعدی، صمد بهرنگی و شاملو – فرهنگ را با نقدی چپگرایانه آمیختند. بهرنگی، آموزگار آذربایجانی-ایرانی، بر این باور بود که «ادبیات کودک باید پلی باشد میان دنیای رنگین رؤیاها و توهمات، و دنیای سختترِ واقعی که پر از پیچوخم است.» داستانهای خودش نیز همین مشعل را به دوش میکشیدند: در روایتهای او، کودکان مدرسهای با لباسهای ساده با شاهزادگان حیلهگر و حیوانات سخنگو روبهرو میشدند، و در دل این قصهها، آموزههایی پنهان دربارهی عدالت منتقل میشد. صمد خود به شهرت گفته بود: «اگر روزی مرگ به سراغم بیاید – که قطعاً خواهد آمد – آنچه اهمیت دارد، خود مرگ نیست.»«آنچه اهمیت دارد، اثری است که زندگی یا مرگ من بر زندگی دیگران خواهد گذاشت.» او زندگی را بخشی از آرمانی بزرگتر و مشترک میدید؛ پیامی که حتی در آموزشهای ساده و پتوهای زمخت بافتهشدهی شاگردانش تجلی مییافت. پس از مرگ مشکوکش در سال ۱۹۶۸، بسیاری از ایرانیان باور داشتند که او جان خود را در راه آرمانهایش از دست داده است. شاملو نیز به گونهای مشابه، زندگی خود را وقف هنر کرد: چپگرایی متعهد که سالها به دلیل مبارزه با دیکتاتوری در زندان بود و با بازگشت استبداد به تبعید رفت. در تبعید، میراث شاعرانهی مردم ایران را ترجمه کرد، گویی که میخواست روح آنان را همچون بخیههایی بر پرچمی حفظ کند. در وطن، تصویر همسرش آیدا و صحنههای زندگی روزمرهی ایران در اشعارش جاری شد – چنان که گویی میخواست بگوید شعر، همچون پوشاک، نیروی خود را در تار و پود زندگی عادی مردم میتنَد.
در سطح نظری، اندیشمندانی از مارکس تا منتقدان معاصر فرهنگ، به بررسی پیوند میان پوشاک و قدرت پرداختهاند. کارل مارکس، که نقدش بر سرمایهداری بنیان اندیشهی چپگرایانه را شکل داده، یادآور میشود که در تولید صنعتی، «مد سازوکاری است که از طریق آن نوگرایی عرضه میشود»؛ این روند همزمان سود سرمایهداری را تأمین میکند و کارگران را به چرخهای بیپایان از مصرف و تولید وابسته میسازد. میشل فوکو – حتی اگر در اینجا بهطور مستقیم نقلقول نشده باشد – ما را متذکر میسازد که هر پوششی، حتی یک ژاکت ساده یا روسری فروتن، در معرض «ریزقدرتهای سلطه» قرار دارد؛ همان نظارتها و انضباطهای روزمرهای که بدنها را تنظیم میکنند و رفتارها را در مسیرهای خاصی هدایت مینمایند. جودیت باتلر میافزاید که خود جنسیت نیز «یک کنش است… که هم آگاهانه است و هم اجرایی»؛ و بهتبع آن، آنچه بر تن میکنیم بخشی از این اجراست که پیوسته نقشها را تأیید یا برهم میزند. پیر بوردیو بر این باور بود که عادتوارهی طبقاتی از خلال «سلیقه» نمود مییابد، و پوشاک از بارزترین جلوههای این منشهای طبقاتی است. در این نگاه، لباس کار جین یک کارگر صرفاً پوششی کاربردی نیست، بلکه رمزیست: هویتی را بیان میکند و آرزویی را در خود دارد که در تار و پود پارچه جاری است. بصیرت استوارت هال – که هویت درون بازنمایی ساخته میشود – توضیح میدهد چرا گروهها حول لباس همگن گرد میآیند. وقتی معترضان شال یا روسری مشترکی بر سر میکنند یا جامعهای یونیفرمهایی دستدوز برمیگزیند، آنها نوعی وحدت بیرونی را پدید میآورند که دولتها و بازارها بهسادگی نمیتوانند تصاحبش کنند.
چپگرایان امروز همچنان از این سرچشمهی سبک بهمثابه همبستگی بهره میگیرند. در آمریکای لاتین، جنبشهای بومی اغلب پارچهها و نقشمایههای سنتی را وارد سیاستهای رادیکال میکنند، گویی خود بافتن آنها مقاومت در برابر تاریخهای استعمارزده است. در غرب، اکوسوسیالیستها ظاهرهای «ضدمد» یا خرید از فروشگاههای دستدوم را بهعنوان رد مصرفگرایی سرمایهداری ترویج میکنند. کارزارهای همبستگی بینالمللی نیز شاهد آناند که فعالان با تیشرتها یا نشانهایی مشترک (مانند تصویر چهگوارا یا چفیهی فلسطینی) پیوندی فرامرزی از آرمان مشترک را نمایان میسازند. در همین حال، رژیمهای استبدادی از مسکو تا تهران همچنان پوشش را تحت کنترل میگیرند – از قوانین حجاب گرفته تا ممنوعیت رنگهای حزبی – انگار دریافتهاند که عمامهای یا روسری سرخ میتواند براندازتر از یک سخنرانی باشد. در هر یک از این نمونهها، پارچه رمزگذاری میشود: سلاح است، پرچم است، نشان است. در نهایت، عبارت «لباس مشترک، آرمان مشترک» چیزی فراتر از یک شعار را تداعی میکند. این جمله حقیقتی پایدار از مقاومت فرهنگی را در خود دارد: اینکه مواد عادی میتوانند حامل معنایی خارقالعاده باشند. چه پشم زبر پالتوی یک روستایی باشد، چه پارچهی براق پرچم یک اعتراض، هر تار و پودی میتواند انسانها را به هم پیوند دهد. پارچهی مشترک، بیگانگان را به همرزمان بدل میکند و آنان را وامیدارد تا چون یک تن گام بردارند. و در نهایت، چنانکه چپگرایانی چون صمد بهرنگی و احمد شاملو دریافته بودند، ارزش زندگی نه در ثروت یا آسایش، بلکه در اثریست که بر دیگران میگذارد. پوشیدن لباسی یکسان، چه در یادبود و چه در سرپیچی، تصدیق یک سرنوشت مشترک است — آرمانی مشترک که در عین سیاسی بودن، عمیقاً انسانی است.
