مد ایرانی در دیاسپورا مسئلهای صرفاً مربوط به سبک و ظاهر نیست؛ متنی سیاسی، خاطرهنگاریای فرهنگی و عرصهای برای مقاومتِ مداوم است. برای ایرانیانی که بیرون از سرزمین خود زندگی میکنند، پوشش از مدتها پیش به زبانی بدل شده که در آن هویت، مخالفت و اشتیاق، گاه آرام و پنهان و گاه پرشور و نمایشی بیان میشود. از زمان انقلاب ۱۳۵۷، نگاه جهانی به مد ایرانی عمدتاً بر حجاب اجباری و کدهای سختگیرانهی پوششِ تحمیلشده از سوی حاکمیت متمرکز شده و میراث غنیِ تنپوش و زیباییشناسی ایرانی را در حاشیه رانده است. با این حال، تأثیر زیباییشناختی ایران بر پوشش در جهان بسیار عمیقتر از این تصویر محدود است: بیشمار عنصر از «کمد لباس غربی» ــ از پیژامه و کفش پاشنهبلند گرفته تا طرح بتهجقه و کافتان ــ ریشه در فرهنگ ایرانی و فارسی دارند. این مشارکتهای فرهنگی اغلب نادیده گرفته میشوند و زیر لایهی روایتهای سیاسیای گم میشوند که ایران را واحدی یگانه، سختگیر و سرکوبگر تصویر میکنند. همانگونه که یک مفسر یادآوری میکند، «با وجود همهی تأثیرش بر مد جهان، ایران بهندرت، اگر اصلاً، به رسمیت شناخته میشود… سیاستش سالهاست سایه بر فرهنگ غنی و کهنش افکنده است». در چنین پسزمینهای، شیوههای پوشش در دیاسپورای ایرانی معنایی عمیق پیدا میکند. در جوامعی که از لسآنجلس تا لندن و پاریس و فراتر امتداد یافتهاند، لباس به نوعی نمایشِ موازنه بدل میشود؛ راهی برای ادای احترام به زیباییشناسی و حافظهی ایرانی در عین مقابله و سازگاری با فشارهای جوامع میزبان. ایرانیان دیاسپورا از خلال پوشش است که بر سر اینکه «چه کسی هستند» چانهزنی میکنند؛ هرگز «کاملاً یک چیز» یا چیز دیگر نیستند، به تعبیر ادوارد سعید، بلکه درهمتنیدگیِ جهانهای چندگانه و همپوشان را بر تن میکنند.
«پیش و پس از انقلاب: مد، ملت و تبعید» – نسبتِ میان هویت ایرانی و پوشش، بهشدت زیر تأثیر تاریخ دگرگون شده است. در دهههای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، ایران چرخههای تبآلودی از غربیسازی و واکنش در برابر آن را از سر گذراند. در دوران پهلوی (۱۹۴۱ تا ۱۹۷۹)، بهویژه در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی، رژیم شاه تصویری بهغایت مدرن و غربگرا از خود ترویج میکرد. مد، به ابزاری سیاسی برای ملتسازی تبدیل شد: دربار و هوادارانش لباسهای اوت کوتور اروپایی و دامنهای کوتاه میپوشیدند تا نشانی از پیشرفت کیهانی و جهانوطنی به نمایش بگذارند. طراحیهای طراحان غربی حتی پیش از رسیدن به بوتیکهای آمریکایی به ایران میرسیدند؛ تا آنجا که یک مزوندار فرانسوی با شگفتی متوجه شد مدلهای دامن کوتاهش پیش از آنکه در ایالات متحده پذیرفته شوند، در خیابانهای تهران محبوب شدهاند. برای نخبگان ایرانیِ آن دوره، «شیکِ وارداتیِ غربی، واحدِ مبادلهی سلطنتطلبان» بود؛ نوعی اعلام وفاداری به هویتی مدرن و جهانی. اما این تصاویر از زنانِ بیحجاب با دامنهای مد روز و مردان با کتوشلوارهای تنگ ــ تصاویری که امروز بسیاری در دیاسپورا با عشق بازنشر میکنند ــ همزمان با نوعی ناهماهنگیِ فرهنگیِ فزاینده همزیستی داشت. طبقهای نوظهور از مخالفان اسلامگرا و چپگرا، حضور فراگیرِ لباسهای دیور و شنل را نشانهی نوعی انحطاط فرهنگی میدانستند. برای آنها، ایرانِ زیر حاکمیت شاه غربزده شده بود؛ «… افراطاً شیفتهی غرب». در نگاه این منتقدان، نمایشِ بیپروای پاها زیر دامنهای تویید کوتاه، یا سایهی آبیِ چشم که در تهرانِ دههی ۷۰ میلادی رواج داشت، به معنی طبقهی فاسدی بود که در حال تقلید از ابتذال غربی است. در واکنش، نیروهای مخالف، کُدِ پوششِ مقاومتیِ خود را صورتبندی کردند: از زنان خواسته میشد چادر سیاه (پوشش سرتاسری) را بهعنوان طردِ آداب و ارزشهای غربی بر تن کنند و مردان ریش بگذارند تا دینداریِ انقلابی را بازنمایی کنند. به بیان دیگر، لباس مدتها پیش از ۱۳۵۷ میدان جنگ بود؛ میدان جدال میان تصویرهای رقیب از «روح ایران» – مدرن در برابر سنتی، ناسیونالیسم سکولار در برابر احیای فرهنگیِ دینی. این تقابل سرانجام در انقلاب به اوج رسید و پس از آن، جمهوری اسلامی تازهتأسیس، پیروزی خود را بهسرعت در تار و پود پارچه و نخ رمزگذاری کرد. اوایل دههی ۱۳۶۰، حکومت آیتالله خمینی حجاب را برای زنان در ایران اجباری کرد و به نام «بازپسگیری ایران» از نفوذ غرب، بهطور قانونی کُدِ پوششِ محافظهکارانهای را اعمال نمود. تحمیل ناگهانی پوششی «مؤمنانه» – مانتوهای گشاد، شلوارهای بلند، روسریهایی که هر تار مو را میپوشاند – گسستی رادیکال رقم زد. در جامعهای که تنها چند سال پیش از آن، راه رفتنِ زنی با آستینحلقهای در خیابانهای تهران ممکن بود، اکنون همان چند تار موی بیرونمانده میتوانست به زندان یا شلاق بینجامد. مد دیگر امری خصوصی نبود؛ آشکارا سیاسی شده بود و توسط گشتهای «امر به معروف» در خیابانها بهطور روزمره کنترل میشد.
در همین بزنگاهِ تاریخیِ پرآسیب بود که یکی از بزرگترین موجهای مهاجرت ایرانیان در تاریخ رخ داد. پس از سال ۱۳۵۷، صدها هزار ایرانی – از روشنفکران و اقلیتهای دینی و مخالفان سیاسی گرفته تا کسانی که صرفاً طالبِ زندگیای آزادتر بودند – راهی تبعید در غرب شدند. این ایرانیانِ دیاسپورا خاطرههای پوششیِ به شدت دوپارهای را با خود حمل میکردند: بسیاری در ایرانِ پیشاانقلاب بزرگ شده بودند؛ ایرانِ دامنهای مینیمال رنگارنگ، مدلموی بیتلز و لباسهای شبِ پرزرقوبرقی که از گوگوش الهام میگرفت، و ناگهان دیدند این جهان تقریباً یکشبه محو شد. گروهی دیگر، بهویژه کسانی که درست پس از انقلاب به سن بلوغ رسیدند، دقیقاً برای فرار از حجاب اجباری و کدهای سختگیرانهی عفاف کشور را ترک کردند.
در تبعید، لباس بلافاصله به رسانهای دوگانه تبدیل شد: هم واسطهی نوستالژی بود و هم ابزار اعتراض. نسل قدیمیتر تبعیدیها اغلب به سبکهای ایران دههی ۱۳۵۰ میآویختند؛ بهعنوان نوعی عصر طلاییِ از دسترفته – پاسخی بصری به کلیشههای غربی که «ایرانی» را مترادف «بنیادگرا» میدید. ایرانیانِ دیاسپورا با افتخار عکسهایی از مادرانشان در لباسهای کوکتل یا از پدرانشان در کتوشلوارهای دوختشدهی عهد شاه را به اشتراک میگذاشتند، انگار میگفتند: این هم ایران است. همانطور که یک تحلیل دانشگاهی یادآور شده، ناظران غربی نیاز داشتند به آنها گوشزد شود که ایرانیان «همیشه در سیاهیِ چادر و مانتو پیچیده نبودهاند» و اینکه پیش از ۱۳۵۷، ایران شهری صحنهای پویای مد داشت که مدام از جریانهای جهانی تأثیر میگرفت و با آنها همراه میشد.
برای این تبعیدیان، ادامهی پوشیدنِ کتوشلوارهای تیزِ اروپایی یا لباسهای رسمیِ ظریف در خانههای تازهشان در اروپا و آمریکا راهی بود برای زنده نگه داشتنِ ایرانی که انقلاب کوشیده بود آن را پاک کند. هر ذره از زرقوبرق پوششی – از کراوات ابریشمیِ براق تا برق لاک قرمز روی ناخن – به اعتراضِ خاموشی علیه زیباییشناسی عبوس و تیرهی جمهوری اسلامی بدل میشد. در لسآنجلس (که با طعنه «تهرانجلس» لقب گرفت)، مهاجران مرفه ایرانی شهرتی بهخاطر سبکِ پوشش پرزرقوبرق پیدا کردند: کیفهای دستیِ لوکس، جواهرات طلا، مو و آرایش بینقص. این فقط خودنمایی نبود؛ بیانِ آسودگی و سرکشی بود. پرشکوه لباس پوشیدن در فضایی آزاد، رد کردن و خنثی کردن همان ریاضتی بود که در وطن تحمیل شده بود؛ نشانهای بود از اینکه فرد از طوفان جان به در برده و اجازه نخواهد داد انقلاب، شکلِ ظاهر و خودـبازنماییِ او را در تبعید تعیین کند.
با این همه، داستان مد در دیاسپورا هرگز به روایتی ساده از ایرانیانی که با اشتیاق روسریهایشان را برمیدارند و لباسهای «غربی» میپوشند، تقلیلپذیر نیست. درست است که بسیاری دقیقاً همین کار را کردند – بهویژه زنانی که حجاب اجباری را توهینی شخصی به خود میدانستند. در ایالات متحده و اروپا، زنان ایرانی از امکانِ نشان دادن موهایشان، پوشیدن لباسهای تابستانی یا حتی همان شلوار جین ساده لذت میبردند؛ انتخابهایی که ناگهان همچون رهایی تجربه میشد. مقایسهی دیاسپورای ایرانی با دیگر جوامع مهاجر مسلمان، تضادی معنادار را آشکار میکند: بهگفتهی یک ناظر، در حالی که بسیاری از زنان عربِ مسلمان در آمریکا با افتخار حجاب را همچون بخشی از ایمان خود حفظ میکنند، زنان ایرانیـآمریکایی بهطور نامتناسبی این کار را نمیکنند. این به آن معنا نیست که در فرهنگ ایرانی مسلمانان مؤمن وجود ندارند، بلکه به این دلیل است که حجاب در بافت ایران چنان توسط دولت سیاسی شده که بسیاری از کسانی که از رژیم گریختهاند، روسری را نماد خودِ حاکمیت میدانند. در تبعید، برداشتن آن میتواند شبیه برداشتن یوغ جمهوری اسلامی باشد. فرانتس فانون در توصیف قدرت زن الجزایریِ محجبه زیر سلطهی فرانسه مینویسد: «زنِی که میبیند، بیآنکه دیده شود، استعمارگر را درمانده میکند.» از منطق معکوس، زنان ایرانی زیر حاکمیت یک پدرسالاری اسلامگرا دریافتند که مجبور شدن به حجاب، نوعی استعمار شدن توسط دولتِ خودشان است – و بیحجابی در دیاسپورا برای برخی به راهی برای بازپسگیری مالکیت بر بدنشان بدل شد. یک زن ایرانیِ تبعیدی در یک پژوهش دربارهی دیاسپورا روایت میکند که چگونه نخستینبار که در سوئد از هواپیما پیاده شد و فهمید میتواند هر طور که میخواهد لباس بپوشد، احساس «تولد دوباره» کرد؛ او عملاً روسریاش را در سطل زبالهی دستشوییِ فرودگاه انداخت. این عمل، در عین حال، هم پیشپاافتاده بود – برداشتن تکهای پارچه – و هم بهشدت عظیم؛ چون انداختنِ پوستی قدیمی و پا گذاشتن به پوست و حیاتی دیگر بود.
همزمان، فروکاستنِ انتخابهای پوششی در دیاسپورا به دوگانهی سادهی «غرب در برابر حجاب» تصویری تقلیلگرایانه است. بسیاری از زنان ایرانی در دیاسپورا همچنان به انتخابِ خود نوعی پوششِ «محجوبانه» را حفظ میکنند، چه از سر باور دینی و چه از سر احساس آرامش فرهنگی. آنها نیز از مد برای مذاکره بر سر هویت استفاده میکنند، اما مذاکرهی آنها پیچیدهتر است: باید نهفقط با اسلامهراسیِ غربی، بلکه با پیشفرضهای درونِ جامعهی تبعیدی ایرانی هم دستوپنجه نرم کنند. زنی ایرانی در لندن که تصمیم میگیرد حجاب داشته باشد، ممکن است با نگاههای کجِ هموطنان سکولارش روبهرو شود؛ کسانی که در دلشان میپرسند آیا او در نهان با رژیمی که حجاب را اجباری کرد، همدلی دارد یا نه. در حالیکه در واقعیت، شاید تنها مؤمن باشد، یا حتی در سکوت دارد کنشی عامدانه انجام میدهد: تصاحبِ حجاب به نام خود، نه بهعنوان فرمانِ هیچ دولتی. همین ظرایف نشان میدهد که چگونه سیاستِ جنسیتی و خودآیینی فردی در شیوههای پوشش زنانِ دیاسپورا عمیقاً درهمتنیدهاند.
زن ایرانیِ دیاسپورا غالباً زیر «دو نگاه» زندگی میکند. از یکسو نگاهِ غربی که روسری را نشانهی ستم یا «دیگری بودن» میخواند؛ و از سوی دیگر نگاهِ ملیِ ایرانی که با ضربهی روانیِ ۱۳۵۷ شکل گرفته و ممکن است حجابی را که از سر اختیار پوشیده شده، بهخطا نشانهی تمکینِ سیاسی در برابر جمهوری اسلامی تفسیر کند. حاصل اینکه، مد برای زنان ایرانیِ خارج از کشور به راه رفتن روی طنابی ظریف میان مرئی بودن و امن ماندن، میان غرور و کلیشه، بدل میشود. نظریههای میشل فوکو دربارهی قدرت و بدن در اینجا پژواک پیدا میکند: حتی در جوامع بهظاهر سکولار و لیبرال نیز کدهای نانوشتهی پوشش و فشارهایی وجود دارد که ظاهر زنان را «منضبط» میکند. یک پژوهش کیفیِ اخیر دربارهی زنان مهاجر ایرانی در نروژ این نکته را برجسته کرده است: بسیاری از مشارکتکنندگان گزارش دادهاند که وقتی دیگر مجبور به حجاب نبودند، احساس «آزادی در رابطه با شیوهی پوشش» میکردند، اما این آزادی تازه بلافاصله با «تجربههای نژادیشده» در جامعهی میزبان خنثی میشد و آنها را وامیداشت پوشش خود را مطابق هنجارهای نروژی تنظیم و خودشان بر خود نظارت کنند.
به بیان دیگر، یک مجموعه از محدودیتهای پوششی با مجموعهای دیگر معاوضه شد. اگر در تهران نگران بودند که گشت ارشاد طولِ مانتویشان را اندازه بگیرد، در اسلو نگران نگاهها یا پیشداوریهایی بودند که ممکن بود بهخاطر «زیادی خاورمیانهای» به نظر رسیدن، نصیبشان شود. یکی از زنان در این پژوهش میگوید از وقتی به نروژ آمده، دیگر تونیکهای بلند یا طرحهای خیلی شلوغ نمیپوشد تا «تازهوارد و از کشتی پیادهشده» به نظر نرسد؛ نوعی نظارت درونی بر بدنِ خویش که یادآور بینش فوکو است: زیر رژیمهای مدرنِ قدرت، خودِ افراد یاد میگیرند هنجارها را بر خود اعمال و بازتولید کنند.
این پویایی نه فقط بر بدنهای فردی، بلکه در سپهر فرهنگیِ گستردهتری نیز رخ میدهد؛ جایی که مدِ دیاسپورای ایرانی با فرهنگهای میزبان تماس پیدا میکند. جوامع مهاجر اغلب ناخواسته به سفیران عناصر سبک ایرانی تبدیل میشوند و آنها را وارد مدارهای تازهی فرهنگی میکنند – گاه با نتایجی غافلگیرکننده. سابقهای طولانی از شرق، و بهویژه از زیباشناسیِ ایرانی، وجود دارد که در آن، این زیباشناسی در مد غربی اگزوتیکسازی و جذب شده است (اغلب بدون ذکر منبع). پیژامه (از «پایجامه» فارسی)، مثالاً، از خلال تماسهای استعماری بهعنوان لباس راحتی وارد کمدهای اروپایی شد. طرح نمادین بتهجقه – که در فارسی «بتهجغه» نام دارد – بیش از هزار سال پیش موتیفی در ایرانِ ساسانی بود و نمادی از استقامت فرهنگ ایرانی؛ این نقش به غرب سفر کرد و در دههی ۱۹۶۰ به مؤلفهی شاخص سبک سایکدلیک لندن بدل شد.
دیاسپورای ایرانی دقیقاً بر این چهارراهِ تبادل فرهنگی نشسته است؛ گاه با اراده و آگاهی، و گاه در مقام تماشاگرانی که میبینند میراثشان در شکلهایی غریب و دگرگون در جهان میچرخد. مد سطحبالای غرب، هر از گاهی از فرهنگ بصری ایران الهام گرفته است – از شوهای مدی که به فرشها و مینیاتورهای ایرانی ارجاع میدهند تا چاپهای فستفشن که خطاطی فارسی را تقلید میکنند. چند سال پیش، یک خانهی لوکس اروپایی مجموعهای را رونمایی کرد که آشکارا به فرشها و هنر شهری نامدار در ایران اشاره داشت، بیآنکه ایران را بهصراحت بهعنوان منبع نام ببرد. اینگونه نمونهها برای ایرانیانِ دیاسپورا شمشیری دولبه است: از یکسو حسِ غروری شیرین برمیانگیزد وقتی پژواکهای «خانه» را در فرهنگ جهانی میبینند؛ و از سوی دیگر تلخیای عمیق بهجا میگذارد وقتی میبینند سهم ایران پاک میشود یا از بستر واقعیاش جدا میگردد. همانگونه که ژوبین بَخْرَد یادآور شده، ایران چیزهای بسیاری به جهان مد بخشیده، اما «بهندرت، اگر اصلاً، توسط طراحان و برندهای غربی به رسمیت شناخته میشود»، زیرا سیاست، تصویر آن را مخدوش کرده است.
دیاسپورا اغلب میکوشد این وضعیت را اصلاح کند: با نمایش فعالانهی هنرِ دست و پوشاک ایرانی در سرزمینهای جدید – از طریق نمایشگاههای فرهنگیِ لباسهای سنتی، فروشگاههای موقتِ پارچهها و منسوجات فارسی، یا حتی صرفاً با پوشیدن یک شالترمهی ابریشمی در مهمانی و توضیح مشتاقانهی خاستگاه ایرانیِ آن برای دوستان کنجکاو. به این ترتیب، مد به شکلی نرم از دیپلماسی فرهنگی و آموزشِ غیرمستقیم تبدیل میشود.
البته این تأثیر یکطرفه نیست. زندگی در جاهایی مثل کالیفرنیا، نیویورک، تورنتو یا برلین، ناگزیر باعث میشود جوامع دیاسپورای ایرانی عناصری از فرهنگِ میزبان را جذب و در سبک پوشش و زیباییشناسی خود بازترکیب کنند. حاصل کار، خلاقیتی است زادهی «خط تیره»ها؛ همان هویتهای دوگانه و چندگانه. یک زن جوان ایرانیـفرانسوی در پاریس ممکن است پالتوی قدیمیِ قلمکارِ مادربزرگش را با شلوار جین و کتانی ست کند و ظاهری بوهِم خلق کند که میان دورهها و قارهها در رفتوآمد است. مردی ایرانیـآمریکایی در لسآنجلس شاید روی بازوهایش تتوی نقشبرجستههای تختجمشید را داشته باشد – شمایلی باستانی از ایران، حک شده با زبانی کاملاً آمریکایی و سابفرهنگی – و به این ترتیب، روی بدنی که بقیهاش در لباسهای اسکیتـپانک پوشانده شده، با افتخار نمادهای میراث ایرانی را به نمایش بگذارد. اینها بیانهایی از هویتی هستند که، به تعبیر دوبارهی سعید، «کنترپوانی» است: درهمتنیدگیِ چند تاریخ. سعید نوشته است: «امروز هیچکس صرفاً یک چیز نیست»؛ برچسبهایی مانند «ایرانی» یا «آمریکایی» فقط نقطهی آغازند و تجربهی واقعی خیلی زود «روی هم میافتد، از هم وام میگیرد و در هم میآمیزد».
مدِ دیاسپورا این همپوشانی را به شکلی عینی و ملموس ثبت میکند. در کمد لباسِ تنها یک ایرانیِ مهاجر ممکن است یک لباس شبِ پولکدوزیشده پیدا کنید که یادآور زرقوبرق تهرانِ پیش از انقلاب است؛ یک کت رسمی برای عبور از فضای کاریِ غربی؛ مجموعهای از تیشرتهای قدیمی با شعارهایی مثل «زن، زندگی، آزادی» در همبستگی با اعتراضات فمینیستی در ایران؛ و شاید یک لباسِ سنتیِ مناسب «جلسه» یا یک دست لباسِ محلیِ موروثی که در شبهای فرهنگیِ جامعهی ایرانی یا جشنهای نوروز پوشیده میشود. هر یک از این لباسها با زبانی متفاوت از وجهی دیگر از تعلق و بیگانگی، نوستالژی و سازگاری حرف میزنند.
برای بسیاری از ایرانیان در دیاسپورا، مناسبتهای خاص به فضایی تبدیل میشوند برای احیای آگاهانهی سنتهای پوششیِ ایرانی؛ سنتهایی که در زندگی روزمرهی غربی ممکن است به حاشیه رانده شوند. برای مثال، در عروسیها، خانوادههای ایرانی گاهی لباسهای سنتیِ مفصل میپوشند – شلوارهای ابریشمی، کتهای سوزندوزیشده، و عروس در خلعت مخملیِ کرمان – که آنها را به روایتهای عروسیهای کهنِ ایرانی پیوند میزند. در نوروز، بعضی زنان فرصت را غنیمت میشمرند تا لباسهای پررنگونقشِ محلیِ قشقایی یا گیلکی بپوشند؛ رنگها و طرحهای درخشان این لباسها حضوری شاد و ایرانی را در دلِ شهرهای غربیِ همگنساز و یکنواخت برجسته میکند.
این کنشها صرفاً زیباشناختی نیستند؛ بار عاطفیِ عمیقی حمل میکنند. به نسل دوم میگویند «ایرانی بودن» چیزی است برای جشن گرفتن، نه پنهان کردن. و برای ناظران غیرایرانی، روایتی از ایران را مخابره میکنند که خلافِ تیترهای خبری است؛ روایتی از زیبایی، گوناگونی و سربلندی. به این معنا، مد در دیاسپورا اغلب میانجیِ مذاکره بر سر تعلق میشود. به تبعیدیان ایرانی اجازه میدهد ــ حتی برای یک روز ــ در غرب «در خانه» احساس کنند؛ در حالی که در پارچهها و فرمهایی پیچیدهاند که از صمیمیت و آشنایی لبریز است. برعکس، درست در لحظهای که آن لباس ویژه دوباره به کمد برمیگردد و جایش را به کتوشلوارهای خاکستریِ کسالتبار یا جینهای خنثایی میدهد که محیط کار و مدرسه طلب میکند، میتواند تیرگیِ نوعی بیگانگی به جا بگذارد؛ احساسی شبیه اینکه فرد نقشی در فرهنگِ دیگری بازی میکند و برای جا شدن در آن، ناچار است خودِ درخشانِ درونیاش را سرکوب کند.
در کنار همهی اینها، مسئلهی ناسیونالیسم و بیانِ سیاسی از طریق پوشش در دیاسپورا نیز وجود دارد. تبعیدیان اغلب در میهندوستیشان پرشورتر از ساکنان داخل کشور میشوند، گویی میخواهند فاصلهی جغرافیایی را جبران کنند. در چند دههی اخیر، میتوان رشد چشمگیری از لباسها و اشیای پوشیدنی را دید که همچون بیانیههای قابلحملِ هویتِ دیاسپورای ایرانی عمل میکنند. بهویژه در میان مخالفان حاکمیت کنونی ایران، نوعی گرایش به نمادهای ملیِ پیشاانقلابی دیده میشود: نشانهای شیر و خورشید (نشان سلسلهی برچیدهشدهی پادشاهی) روی سنجاقسینهها و تیشرتها ظاهر میشوند؛ نشانِ باستانیِ فرَوَهَر، دیسک بالدارِ ایرانِ زرتشتی، بر گردن زنان و مردان جوان مینشیند و اشارهای ظریف است به میراثی باشکوه و پیشااسلامی. به تن کردن این نمادها راهی است برای تأکید بر «ایرانی بودن»ی که از ایدئولوژی جمهوری اسلامی جداست؛ بیانیهای مبنی بر اینکه ایران بسیار بزرگتر و کهنتر از دولتِ فعلی است.
در دورههای خیزش سیاسی در ایران، پوشش دیاسپورا بهطور آشکار در خدمت کنشگری قرار میگیرد. در اعتراضات جنبش سبز در سال ۲۰۰۹، ایرانیان مقیم خارج در خیابانهای شهرهای مختلف جهان با دستبند، شال یا سربند سبز ظاهر شدند تا همبستگی خود را با جنبشی که انتخابات مشکوک را به چالش میکشید، نشان دهند. در سالهای اخیر، پس از جانباختن مهسا امینی در ۲۰۲۲ و خیزش زنانهای که برانگیخت، دیاسپورای ایرانی در پایتختهای جهانی با پوششی گرد هم آمد که بسیار گویاست: زنانی که در ملأعام موی خود را کوتاه میکردند (و این عمل را به بخشی از مدِ اعتراضی بدل میساختند)، لباسهای سرخآلود که خونِ جانباختگان را به یاد میآورد، یا پیراهنهای سفید با شعار «زن، زندگی، آزادی» به فارسی و انگلیسی. چنین بیانیههای پوششی دو کارکرد همزمان دارند: از یکسو دیاسپورا را درونیتر متحد میکنند و احساس هدفِ مشترک و همسرنوشتی میسازند، و از سوی دیگر با قدرتِ بصریِ سبک، پیامِ جنبش را به مخاطبان بیرونی منتقل میکنند. در این اعتراضات، هر انتخابِ پوششی – از یک تار موی رها تا رژِ لبِ پررنگی که در تهران ممنوع نانوشته است اما در تبعید با افتخار بهعنوان نشانهی اعتراض زده میشود – به «میدان نبردی برای سیاست» تبدیل میشود. چنانکه روزنامهنگاری در اِل یادآور شده است، در ایران «هر انتخابِ پوشش میتواند به میدان نبردی سیاسی بدل شود؛ هر نمایشِ ظاهری بالقوه جرمی قابل مجازات است». در تظاهرات دیاسپورا شاید گشت ارشاد یا پلیسِ «حجاب»ی در کار نباشد، اما منطق مشابه است: مد بهطور تاکتیکی به کار گرفته میشود تا از قدرت بِبُرَد، خودمختاری را اعلام کند و مبارزه را در معرض دید نگه دارد. دیاسپورای ایرانی میداند که چشمِ جهان – و چشمِ حاکمیت ایران – بر آنهاست؛ بنابراین بدنهای خود را به بیلبوردهایی برای آزادی بیان تبدیل میکنند.
در سراسر این تجربههای چندلایهی تبعید، یک تم ثابت سر برمیآورد: دگرگونی. ایرانیان دیاسپورا صرفاً هویتی ثابت را از جایی به جای دیگر حمل نمیکنند؛ خودشان در مسیر سفر دگرگون میشوند و مد و پوشششان نیز بههمین نسبت تغییر میکند. گاهی این دگرگونی آگاهانه و عینی است – مثل داستان مردی ایرانی که در سال ۱۹۸۰ به نیویورک رسید و بلافاصله کتوشلوار اداریِ تهرانیاش را با جین و چرمِ صحنهی پانکراک عوض کرد تا از زندگی پیشینش «گسست» کند و خود را برند تازهای بسازد. گاهی دیگر این تغییر تدریجی و درونی است: زن جوانی که در کودکی در ایران از روسری اجباری متنفر بود، پس از سالها زندگی در اروپا درمییابد که نوعی قدرشناسیِ تازه نسبت به زیباییِ یک روسَکپوش (اورکت/بالاپوش) خوشدوخت یا شالِ رنگی پیدا کرده است و این عناصر را به انتخاب خود دوباره در سبک شخصیاش جای میدهد؛ بهگونهای که حجابمندی را با برشهای مدرن درمیآمیزد.
تبعید میتواند در نسل دوم نوعی علاقهی دوباره به میراث فرهنگی برانگیزد؛ نسلی که شاید بهطرزی پارادوکسیکال، مشتاقتر از والدین خود برای پوشیدن لباسهای سنتی ایرانی باشد. انسانشناسان بارها اشاره کردهاند که جوامع دیاسپورایی غالباً لباسها یا رقصهای «فولکلوریک»ی را حفظ میکنند که در سرزمین مادری در حال محو شدناند – پدیدهای که گاه از آن با عنوان «انجماد فرهنگی» یاد میشود. در کالیفرنیا یا لندن ممکن است با گروههای رقص محلی ایرانی روبهرو شوید که در لباسهای ایلیاتیِ لرستان یا آذربایجان میرقصند؛ جامههایی که خودِ آنها در ایران به صحنهای کمسابقه و نادر تبدیل شدهاند. به این ترتیب، مد در دیاسپورا به مخزنی از حافظه بدل میشود؛ راهی برای سفر در زمان به ریشههای نیاکانی، در حالی که جامعه در سرزمین تازه به پیش میرود.
سطحِ سیاسی و فکریِ این چانهزنیهای پوششی بسیار بالاست. در مرکز ماجرا پرسشی دربارهی بازنمایی قرار دارد: چهکسی حق دارد تعریف کند «ایرانی بهنظر رسیدن» یعنی چه؟ رسانههای غربی، از پشتِ لنز شرقشناسانه، اغلب به یک تصویر خیره شدهاند: زنِ مسلمانِ محجوب و سرکوبشده، بهعنوان میانبُری برای تمام فرهنگ خاورمیانه. ادوارد سعید استدلال میکند که غرب برای مدت طولانی از «شرق» بهمثابه آینهای وارونه استفاده کرده است؛ جایی که شرقیها بهصورت هر آنچه غرب نیست تصور میشوند. در نقاشیها و فرهنگ عامه، زنان خاورمیانهای میان دو شمایلِ شرقشناسانه تاب خوردهاند: بردهی اروتیکِ حرم در هنر قرن نوزدهم و قربانی خاموش و پوشیده در گزارشهای خبری قرن بیستویکم. مدِ دیاسپورای ایرانی مستقیماً این کلیشههای تقلیلگرایانه را به چالش میکشد.
صرفِ وجودِ این کثرت – از تصویر زنان ایرانی با لباسهای پانک گرفته تا مردان ایرانی در درَگ، و افراد نانباینری که عناصر مردانه و زنانه را در یک استایل ترکیب میکنند – این تصور را منفجر میکند که فقط یک راهِ ثابت برای «ایرانی بهنظر رسیدن» وجود دارد، چه زن و چه مرد. این نمودها پژواک ندای بل هوکس است برای «بازنماییهایی که کلیشههای نژادپرستانه دربارهی حاشیهنشینان را به چالش میکشند و در برابرشان میایستند». افزون بر این، خودِ آمیختگی عناصر مدِ ایرانی و غربی در دیاسپورا دوگانهی خشکِ «شرق در برابر غرب» را فرو میپاشاند. این همان چیزی را مجسم میکند که سعید بر آن پافشاری میکرد: ردِ روایت «برخورد تمدنها» و در عوض، پذیرشِ «با هم کار کردنِ آهستهی فرهنگهایی که روی هم میافتند، از هم وام میگیرند و در کنار هم زندگی میکنند» به شیوههایی بسیار پیچیدهتر. مدِ ایرانیانِ مقیم خارج – چه در قالب کتِ الهامگرفته از فرش ایرانی روی صحنهی یک شوی پاریسی، و چه در قالب دانشجوی ایرانیـآمریکاییِ تگزاسی که روسریای با طرح پرچم آمریکا را با شلوار جینش ست میکند – بهجای برخورد تمدنها، گفتوگوی فرهنگها را نمایندگی میکند.
در نهایت، مهم است به یاد داشته باشیم که برای ایرانیان در تبعید، مد فقط دربارهی هویتِ عمومی نیست، بلکه به درمان و توانمندسازیِ شخصی هم گره خورده است. تبعید، همانطور که سعید با تلخی توصیف میکند، «شکافی درمانناپذیر است میان خود و خانهی حقیقیاش»؛ شکافی سرشار از «اندوه ویرانگرِ بیگانگی». در چنین وضعیتی، عمل لباس پوشیدن میتواند کارکردی درمانگرانه پیدا کند؛ آیینی روزمره برای اینکه انسان، وقتی در جهان «در خانه» نیست، دستکم در پوستِ خود احساس خانهبودن کند. مادربزرگی در تورنتو هر صبح روسری روبَتِ گلدارش را میبندد، نه چون کسی مجبورش کرده، بلکه چون بوی آشنا و طرحش او را با خاطرههای روستای کودکیاش در مازندران تسلا میدهد. نوجوانی در سیدنی که بهخاطر «فرق داشتن» مورد آزار قرار گرفته، با افزودن جزئیات ایرانی به لباس مدرسهاش احساس غرور میکند – سنجاق یقهای با نقش کوروش بزرگ در اینسو، بیتی از حافظ که بیصدا روی آستر کت گلدوزی شده در آنسو – تعویذهایی در برابر ترس از محو شدن در فرایند همانندسازی. از خلال چنین انتخابهای صمیمی و ظریف، تبعیدیان نوعی کنترل و تداوم بر زندگی خود اعمال میکنند؛ دردِ جابهجایی را به سازگاریای خلاقانه بدل میسازند.
در جمعبندی، سیاستِ مد در میان دیاسپورای ایرانی، بافتی غنی و چندلایه از معنا را آشکار میکند. اینکه «چه بپوشیم» هرگز پرسشی پیشپاافتاده نیست؛ صحنهای است که در آن پرسشهای قدرت، هویت و مقاومت در تجربهی زیسته حلوفصل میشوند. برای ایرانیانی که در سراسر جهان پراکندهاند، هر لباس میتواند حامل معانیِ متعدد باشد: یادآوریِ وطنی از دسترفته، پیامی خطاب به سرزمینِ جدید، سپری در برابر پیشداوری، پرچمی برای اعتراض، پلی میان نسلها. لباس به گفتوگویی بدل میشود – میان فرد و جامعه، میان گذشته و حال، میان ایران و جهان. این گفتوگو گاهی همآوا و دلپذیر است و گاهی ناهماهنگ و کشمکشآلود.
لحظههایی هست که در آن کُدهای فرهنگی به شکلی زیبا در هم میآمیزند: طراح جوان ایرانیـآمریکایی ممکن است شعر فارسی را در استریتویر ببافد و جوانان با پسزمینههای گوناگون آن را بپوشند و در معنای مشترکش به هم برسند. و لحظههایی هست که انتخابهای پوششی به برخورد میانجامد – مثلاً وقتی دختر ایرانیـفرانسویِ متولد پاریس را مدیران مدرسه وامیدارند گردنبند طلای «پرزرقوبرق»ش را که نامش به فارسی روی آن حک شده، درآورد؛ و او با احساسی از نامرئی شدن و سانسور شدن تنها میماند. با این همه، در تمام این سناریوها، مد در دیاسپورا همان چیزی را مجسم میکند که فرانتس فانون در بسترهای استعماری فهمیده بود: اینکه کنترلِ تصویر و پوشش یک ملت، راهی برای فرودستسازیِ آنهاست، و بالعکس، بازپسگیریِ این حوزهها گامیست به سوی رهایی. استعمارگران فرانسوی در الجزایر این را خوب میدانستند – «برای ویران کردن ساختار جامعهی الجزایر… پیش از هرچیز باید زنان را فتح کنیم؛ باید برویم و آنها را پشت حجابی که در آن پنهان شدهاند، پیدا کنیم» – و حاکمیت اسلامگرای ایران هم هنگام تحمیل حجاب، بهشکل دیگری همین منطق را به کار گرفت. اما دیاسپورای ایرانی، که فراتر از دسترس مستقیمِ فرمانهای امپریالیستیِ غرب و احکام تئوکراتیکِ شرق زندگی میکند، قلمروِ آزادی پوششیِ خود را ساخته است؛ جایی که در آن، مد به نوعی همهپرسیِ آرام دربارهی تعلق و «دیگری» بودن تبدیل میشود.
در سبکپردازی خلاقِ دیاسپورا میتوان چشماندازی از هویت را دید که تن به یگانگی و ایستایی نمیدهد. هویتیست لایهلایه، همچون یک انار ایرانی؛ که در هر دانهاش ــ ایرانی، آمریکایی، اروپایی، مسلمان، سکولار، سنتی، آوانگارد ــ سهمی در ساختنِ کل دارد. سلیقهی زیباشناختیِ پیچیده و آمیختهی ایرانیانِ مقیم خارج نشان میدهد که تبعید، با همهی اندوههایش، میتواند صورتهای تازهای از زیبایی و همبستگی خلق کند. آنها نشان میدهند چگونه یک لباس میتواند هم زرهی شخصی باشد و هم پیامی عمومی؛ چگونه یک انتخاب ظاهراً سادهی پوشش میتواند میان جهانها میانجیگری کند.
با این کار، حقیقتی انسانگرایانه را به یاد میآورند: اینکه فرهنگها، درست مانند آدمها، از خلال تماس و برخورد مدام رشد میکنند و دگرگون میشوند، و اینکه در کلاژ رنگینِ یک کمد لباسِ دیاسپورایی، پادزهری امیدوارکننده در برابر ترس و تعصبِ مرزهای سخت و خشک نهفته است. سفر پوششیِ دیاسپورای ایرانی – از خیابانهای تهران تا خیابانهای لسآنجلس، از همشکلیِ تحمیلی تا خودآراییِ خلاقانه – در نهایت شهادتی است بر تابآوری. مد، در این معنا، بسی بیش از خودآراییِ سطحی است؛ واژگان است. نحوهای است که یک ملتِ پراکنده، خود را به یاد میآورد، مقاومت میکند و خود را از نو خیال میکند؛ هر بار با یک لباس.
