در تقابل با جامعهشناسان کلاسیک دیگری که استدلال میکنند که تقلید رفتار مثبتیست، وبلن کنش تقلید را بیارزش میداند چون تقلید بهسادگی تقلید است، یعنی بازتولیدی دست دوم است. هیچ چیزی کمبود کالاهای واقعی را مانند مرواریدهای واقعی یا ابریشم واقعی را پر نمیکند؛ به سخن دیگر، موادی به کاررفته در لباس باید با دشواری به دست آید یا با کار زیاد تولید شود.
وبلن توضیح میدهد که ما لباسهای پرهزینهای را برای زیباییاش به لباسهای تقلیدشده ترجیح میدهیم، با این همه میتواند کالا جعلی یا تقلبی از روی نسخهی گرانقیمت آن کپی برداشته شده باشد؛ و چیزی که حساسیت ما را نسبت به کالاهای تقلبی برمیانگیزد این نیست که این کالاها از نظر شکل یا رنگ یا تاثیر دیداری چیزی از نسخهی اصلی کم دارند.
کالاهای جعلی بهدقت کپیبرداری شده اند و تنها با دقت زیاد میتوان کالای اصل را از کالای تقلبی تشخیص داد؛ و با این همه همان موقع که تقلبیبودن کالایی معلوم شود از زیبایی و ارزش آن نیز به سرعت کاسته میشود.
ویلن استدلال میکند که ثروت روبهافزایش که طبقهی حاکم را ساخته توجه را به نمایش کالاهای تفریحی و نیز اوقات فراغت جلب کرده است. مصرف آشکار هم بیان ثروت است و هم نمایش قدرت خرید.
در نظریهی وبلن، او بحث میکند در این باره که چرا برخی مصرفکنندگان ترجیح میدهند بهای بیشتری پرداخت کنند اما نشان ندهند که چگونه فهمیدند کدام شی هدفهای مصرف آشکارشان را تحقق بخشیده یا چگونه ارزش شی ایجاد و تعیین میشود.
به نظر اسپنسر، فشن سمبول نمایش روابط میان بالادستیها و پاییندستیهاییست که بهعنوان کنترل اجتماعی عمل میکند. فرمهای بیشمار فرمانبرداری مانند مثلهکردن، ارایهکردن، بازدیدکردن، شکلهای خطابگرفتن، عنوانها، بودجهها و کاستومها چیرگی و تسلیمشدگی را بیان میکنند و به این شکل فشن سمبول طبقه و جایگاه اجتماعیست.
این ایده که فشن مرزهای اجتماعی یا فرهنگی را به چالش میکشد در پیشرفت نظری مهم است که در کارهای تارد و بهویژه نظریهی وبلن و در کار جامعهشناس آلمان زیمل میتوان یافت.
هر دو به نوبهی خود از مفهوم تقلید بهعنوان موتور اصلی فشن با مفهومی ثانویه گله کرده اند: مفهوم تمایز. نظریههایشان دربارهی فشن بیشتر دربارهی امر مشترک اند تاکه دربارهی تفاوتهای چشمگیر باشند.
به نظر وبلن، فشن را باید محصول جانبی پویایی مصرفگرایی آشکاری فهمید که در کتاب اصلی و بسیار معروف ویلن توصیف شده است، بانام نظریهی طبقهی مرفه که در سال ۱۸۹۹ نوشته شده است. نظریهی وبلن بهشیوههای گوناگونی مطالعهای در قشربندی اجتماعی ست و با تمایز میان طبقهی مرفه و طبقهی کارگر شروع میشود.
این تمایز با تمایزی فرق دارد که مارکس بین بورژوازی و پرولتاریا میگذارد، چون چیزی که وبلن به آن علاقه دارد موضع طبقات در فرایند تولید نیست، بلکه برعکس رابطهیشان با هم شیهای تولیدشده و هم زمان تولید است.
هرچند اسپنسر تمایز روشنی بین پوشاک و فشن نمیگذارد، او باور دارد که نکتهی مهم لباسی نیست که میپوشیم بلکه موقعیت آن فرد در جامعه است که لباس را میپوشد و توانایی دگرگونی کردن لباس به فشن را دارد.
مانند اسپنسر، تُنیس این استدلال را میکند که ما فشن را مثل برده دنبال میکنیم تا نشان دهیم رهبری گروههایی را که دوست داریم عضو آنها باشیم به دست گرفتیم، درست همانطور که آداب و سنتهای چنین گروههایی را دنبال میکنیم تا نشان دهیم دوست داریم در میان این افراد باشیم یا به این گروهها ملحق شویم.
زیمل اشاره میکند که افزون بر تقلید، نشانهگذاری عامل مهمی در فشن است چون عمل تقلید برآمده از میل به تمایز طبقاتیست. او استدلال میکند که فشن در خدمت اتحاد طبقهی مفروض و جداسازی آن از سایر طبقات است.
این موضوع تهدیدی برای طبقهی بورژوای بالادستیست و فرصتیست برای طبقهی کارگر فرودست تا از مرزهای طبقاتی عبور کند. زیمل فرض میگیرد که فشنهای طبقات بالادستی قدرت محرومیتشان را نسبت به طبقهی فرودست با پیشرفت فرهنگ عمومی، حداقل تا زمانی توسعه میدهند که اختلاف طبقاتی و اثر برابرسازی دموکراسی بر ضدتاثیر اعمال میشوند.
در نتیجه، به نظر زیمل، فشن فرمی از هم تقلید و هم برابرسازی اجتماعیست اما بهشکل متناقضی در تغییری بیوقفه، یک دوره را از دورهی دیگر و یک طبقهی اجتماعی را از طبقهی دیگر جدا میکند. فشن گروهی از طبقهی اجتماعی را یکپارچه میکند و آن را از سایر طبقات جدا میکند. نخبگان آغازگر فشن اند و زمانی که توده با تلاشی برای محوکردن تمایزهای طبقاتی فشن طبقهی نخبه را تقلید میکند، نخبه آن فشن را با فشنی تازه جایگزین میکند؛ این فرایندیست که با افزایش ثروت سرعت میگیرد. فشن شامل گیرایی تمایزی بسیار متغیر است.
به نظر زیمل، فشن شی تکینیست که برای شرح و بسط تنشهای اساسی جامعه بهشکل بسیار مطلوبی میتوان از آن بهره برد. از یک سو فشن نتیجهی نیاز طبقات بالادستیست برای متمایزکردن خودشان از طبقات اجتماعی فرودست، پدیدهای که مندویل یا اسمیث برای نمونه به خوبی آن را توصیف کرده اند، و از سوی دیگر نیاز طبقات متوسط به تقلید طبقات بالادستیست.
وقتی طبقات بالادستی سبکی را به کار میبرند، آن سبک به سرعت توسط طبقات فرودست کپی میشوند، کسانی که میخواهند سهمی در پرستیژ طبقات بالادستی با تقلید از آنها داشته باشند. پس این موضوع به طبقات بالادستی فشار میآورد تا سبک تازهای را پدید آورند و بهواسطهی آن خودشان را از طبقات فرودست متمایزکنند، و این سبک تازه بازهم در جنبشی تقلید میشود که تا ابد دستکم در جوامع کاپیتالیستی مدرن ادامه مییابد. جوامعی که در آنها موانع نهادی مانند قوانین و آداب جلوی پراکنش سبکها را نمیگیرد.
دینامیک تقلید و تمایز بهمثابهی خاستگاه فشن عنصر شناختهشده و بسیار بحثشدهای در نظریهی زیمل دربارهی فشن است. با وجود این، به نظر زیمل، علاقهی نظری و تجربی به فشن در توانایی بهدستآوری تعادلی پویا بین قطبهای متضاد زندگی اجتماعی و روانشناختی، ازجمله جهانشمولبودن و جزییبودن یا خلقکردن و ویرانکردن نهفته است.
فشن آنچه ست که افراد و جمع را با توانمندسازی افراد به ارزیابی سلیقههایشان در چارچوب مشخص جامعه یکپارچه میکند و ترکیب. تنش بین تمایز و تقلید در قلب فشن است و بارها تحت شکلهای مختلفی توسط سکولارهای فشن به کار رفته تا درکشان را آگاهی دهند.
برای نمونه، جامعهشناس فرانسوی ادموند گبلو، در مطالعهای کوتاه اما مهمی دربارهی بورژوازی سدهی نوزدهم فرانسه توضیح میدهد که بورژوازی از اساس با تنش بین مکانیسم موانع که بهواسطهی آن پیوستن به بورژوازی و بورژواشدن دشوار شده و مکانسیم سطح تعریف شده است که تاحدودی در بورژوازی همگنی را تایید میکند.
به این شکل، بورژوازی با اتخاذ کدهای مربوط به خیاطی که مدام در حال تغییرند و شباهتها را در صنف خود به وجود آورده، از خودش دربرابر تازهواردها دفاع میکند. با این همه، گبلو خاطر نشان میشود که امر نو از خود بورژوازی ناشی نشده است بلکه از گروههای آوانگاردی بیرون آمده که بورژوازی را الهام میبخشند. بورژوازی نوآوری در فشن نکرده اما نخستین گروهیست که خود را با تغییرها منطبق میسازد.
