لباس برای اعتراف: مد، صحنه و نمایش در سینمای پیتر گرین‌اوی

سینمای پیتر گرین‌اوی اغلب به‌عنوان پیوندی میان فیلم و نقاشی توصیف می‌شود؛ هم‌جوشی که به زبانی بصری بی‌تردید مجلل و منحصربه‌فرد منجر می‌گردد. آثار او تأثیر عمیق هنر رنسانس و باروک را نشان می‌دهند – گرین‌اوی در آغاز کار خود یک نقاش بود – و این تأثیر در صحنه‌هایی با ترکیب‌بندی‌های دقیق، شبیه به تابلوی نقاشی، و نورپردازی‌های کیاروسکورو به سبک استادان قدیم نمایان است. زیبایی‌شناسی منریستی نیز در قاب‌های او با ژست‌های اغراق‌شده و دگرگونی‌های هنرمندانه‌ی واقعیت بروز می‌یابد. آنچه در تقریباً تمامی فیلم‌های گرین‌اوی مشترک است، وجود تضادهای بصری برجسته است: لباس‌های باشکوه دوره‌ای در برابر برهنگی بی‌پروا، طبیعت روستایی در تضاد با معماری عظیم و باشکوه، و صحنه‌های لذت حسی شدید در کنار تصاویر زوال و مرگ. این تضادها صرفاً برای زیبایی نیستند، بلکه هدفی روایی دارند و تنش‌های اصلی فیلم‌ها – میان تمدن و تن، فرهنگ و خشونت، زندگی و پایان گریزناپذیر آن – را مستقیماً به درون میزانسن می‌کشانند. رویکرد گرین‌اوی قاب سینمایی را به بوم نقاشی بدل می‌کند که در آن تاریخ هنر، تئاتر و سینما با یکدیگر تلاقی می‌کنند. منتقدان بارها تأکید کرده‌اند که هر نما در آثار او «با ظرافت و دقت» همچون یک تابلوی استادانه یا رمانی دقیق پیش می‌رود، و این موضوع نقش حیاتی ترکیب‌بندی بصری در کنار دیالوگ و روایت را برجسته می‌سازد. در طول حرفه‌ای که از اواخر دهه ۱۹۶۰ تا دهه ۲۰۲۰ امتداد یافته، طراحی صحنه، کارگردانی هنری و طراحی لباس در آثار گرین‌اوی همواره در حال تحول بوده، اما تعهد او به زبانی بصری غنی و نمادین همواره ثابت مانده و ساختار بنیادین روایت و پرداخت شخصیت‌ها را شکل داده است.

آثار اولیه‌ی گرین‌اوی شامل فیلم‌های تجربی و شبه‌مستندهایی بودند که از همان آغاز، دلبستگی او به فرم، طبقه‌بندی و تمثیل بصری را آشکار می‌کردند. فیلم سقوط‌ها ۱۹۸۰ دایره‌المعارفی عجیب، عظیم، خیالی و ابزورد از زندگی‌نامه‌های ساختگی، نمونه‌ای بارز از این رویکرد است که ساختاری آرشیوی دارد و با کمترین میزان دراماتیزه‌سازی ارائه می‌شود. گرچه این فیلم فاقد صحنه‌پردازی‌های پرجزئیات است، اما شیفتگی گرین‌اوی به فهرست‌های جامع و نظم طبقه‌بندی‌شده را معرفی می‌کند – علاقه‌ای که بعدها در رویکرد او به طراحی صحنه، به‌عنوان شکلی از طبقه‌بندی بصری، نقش اساسی یافت. در این پروژه‌های شکل‌دهنده، او خود «اطلاعات» را به‌مثابه یک رسانه‌ی هنری به کار می‌برد. این تمایل، استفاده‌ی آتی او از اشیای صحنه، متن‌های روی تصویر و فضاهای معماری را پیش‌بینی می‌کند؛ عناصری که در کنار هم شبکه‌ای متراکم از نمادها می‌سازند و میزانسن را به نوعی پایگاه داده تبدیل می‌کنند. نظریه‌پرداز رسانه، «لف مانوویچ»، گرین‌اوی را به‌درستی «فیلم‌ساز پایگاه‌داده‌ای» نامیده است و اشاره می‌کند که فرم پایگاه‌داده – مجموعه‌ها، فهرست‌ها و کاتالوگ‌های تصویری – کلید درک آثار اوست، چرا که پاسخگوی میل او به «سینمای ضدروایت» و نیز به فیلم به‌عنوان یک اثر هنری جامع (گزامت‌کونست‌ورک) است. حتی پیش از آن‌که فناوری امکان لایه‌گذاری مستقیم اطلاعات بر صفحه را فراهم آورد، فیلم‌های اولیه‌ی گرین‌اوی این ذهنیت را نشان می‌دادند: هر قاب چنان چیده شده تا همچون ویترین موزه‌ای، برای جست‌وجوی جزئیات، نشانه‌ها و ارجاعات «خوانده» شود. گرچه آثار دهه‌ی ۱۹۷۰ او چون بازسازی ویژگی‌های عمودی – ۱۹۷۸و گذر از اچ – ۱۹۷۸ از لحاظ طراحی صحنه ساده و کم‌خرج بودند، اما شالوده‌ی مفهومی سبک بالغ او را بنا نهادند – یعنی استفاده از تصویر نه فقط برای همراهی با روایت، بلکه به‌عنوان خودِ روایت.

نقطه‌ی عطف حرفه‌ای گرین‌اوی با فیلم «قرارداد طراح» (۱۹۸۲) رقم خورد؛ اثری که به‌طور قاطع جایگاه او را به‌عنوان کارگردانی با نگاه نقاشانه و جزئیات دقیق تاریخی تثبیت کرد. داستان فیلم در یک ملک روستایی انگلیسی در سال ۱۶۹۴ می‌گذرد و حول یک تصویرگر دوره‌ی باروک می‌چرخد که مأمور ترسیم مجموعه‌ای از مناظر طبیعی شده است، و گرین‌اوی از این پیش‌فرض بهره می‌گیرد تا خودِ فرآیند تصویرسازی را به موضوعی دراماتیک بدل سازد. تصاویر فیلم به‌طور آگاهانه به مکتب هنری‌ای ارجاع دارند که شخصیت اصلی در آن فعالیت می‌کند؛ همان‌طور که گرین‌اوی خود گفته است: «۹۰٪ فیلم‌هایم به‌نوعی به نقاشی ارجاع دارند» و فیلم «قرارداد طراح» «کاملاً آشکار به کاراواجو، ژرژ دو لا تور و دیگر هنرمندان باروک فرانسوی و ایتالیایی» اشاره دارد. ارجاع‌های بصری فیلم به آثار کاراواجو، دو لا تور، رامبرانت، فرمیر و سایر هنرمندان باروک، کیفیتی کاملاً نقاشانه به آن می‌بخشد. هر ترکیب‌بندی با دقتی وسواس‌گونه و تعادل و تقارن بومی از قرن هفدهم چیده شده است: باغ‌های رسمی سرسبز و فضای داخلی اشرافی به صحنه‌های تئاتری بدل می‌شوند که بازیگران در آن‌ها با سکون و وقارِ شخصیت‌های یک نقاشی روغنی ظاهر می‌شوند. ترکیب‌بندی صحنه و نورپردازی مستقیماً از تکنیک‌های باروک الهام می‌گیرد – نور طبیعی نقطه‌نقطه و سایه‌های حاصل از نور شمع هر صحنه را شکل می‌دهند – و لباس‌ها کاملاً بافت تاریخی را رعایت می‌کنند: کلاه‌گیس‌های مجلل، کت‌های بلند و لباس‌هایی که گویی از پرتره‌ای از «ون دایک» بیرون آمده‌اند. با این حال، گرین‌اوی به شیوه‌ی همیشگی‌اش آگاهانه عناصری ناسازگار با زمان و ارجاعاتی به هنر مدرن در بستر تاریخی وارد می‌کند؛ برای نمونه، او تابلوهایی به سبک «روی فاکس لیکتنستاین» را در فضایی متعلق به دهه‌ی ۱۶۹۰ بر دیوارها آویخته یا شخصیتی را نشان می‌دهد که در قرن هفدهم از تلفن بی‌سیم استفاده می‌کند. این ناهماهنگی‌های ظریف به تماشاگر یادآوری می‌کنند که جهان تاریخی فیلم ساخته و پرداخته‌ی ذهن است – بازی‌ای پست‌مدرن با مفهوم زمان. چنین جزئیات طراحی در خدمت درون‌مایه‌ی فیلم هستند و موضوعاتی چون فریب، مالکیت اثر و تأویل را پررنگ می‌سازند؛ مخاطب، مانند تصویرگر داستان، باید بفهمد کدام تصویر «واقعی» است و چه چیزی معنای نهفته دارد. منتقدان، غنای بصری و فکری فیلم را تحسین کردند؛ «راجر ایبرت» فیلم را «پازلی وسوسه‌برانگیز، آمیخته با اروتیسم و ارائه‌شده با نهایت ظرافت» خواند و تأکید کرد که «تمام استراتژی‌های دوربین در این فیلم رسمی و سبک‌دار هستند». شخصیت‌ها همچون سوژه‌های یک تابلوی زنده‌ی پرشکوه بر پرده ظاهر می‌شوند و حتی دیالوگ‌های وِرزشی و باروک آن‌ها با شکوه بصری اثر هماهنگ است. این سبک فرمال – که ایبرت آن را «حرکت فیلم با وقار و دقت یک رمان خوش‌ساخت» توصیف می‌کند – نشان می‌دهد که کارگردانی هنری پیچیده‌ی گرین‌اوی بخشی جدایی‌ناپذیر از روایت است؛ جهان بصری سبک‌پردازی‌شده‌ای که نظم اجتماعی‌ای کنترل‌شده و تقریباً مصنوعی را بازتاب می‌دهد، همان‌گونه که قراردادهای خشک و نقشه‌های پنهان درون داستان را نمایان می‌سازد. منتقدی دیگر، «جرمایا کیپ»، خاطرنشان می‌کند که گرین‌اوی در این فیلم «هنوز نوعی روایت ارائه می‌دهد… به‌جای فهرست‌سازی وسواسی و طبقه‌بندی غیرخطی» که بعداً مشخصه‌ی آثارش شد. به‌عبارت دیگر، اگرچه سبک بصری فیلم بی‌پروا و خاص است، اما در ساختار معمایی قابل‌حل و درام تاریخی ریشه دارد – تلاشی اولیه در مسیری که بعدها گرین‌اوی با جسارت بیش‌تری پیمود. در پایان تکان‌دهنده‌ی فیلم – عملی خشونت‌بار که با آرامش و ترکیب‌بندی یک تابلوی نقاشی اجرا می‌شود – گرین‌اوی تماشاگر را وادار به بازنگری تمام آنچه دیده می‌کند؛ همان‌طور که یکی از منتقدان گفته است: «پایان فیلم رعب‌آور است؛ باعث می‌شود تمام آنچه پیش از آن دیده‌اید را از نو ارزیابی کنید» و آشکار می‌سازد که در پسِ این سطوح زیبا، قربانیان ظاهری در واقع شکارچیانی بی‌رحم بوده‌اند. این نمونه‌ای است از بهره‌گیری گرین‌اوی از طراحی صحنه و هنر دیداری برای غنای روایت؛ شکوه بصری مخاطب را در نظم و زیبایی ظاهری غرق می‌کند، نظمی که در نهایت وارونه می‌شود تا نقدی عمیق بر قدرت، هنر و فریبندگی ارائه دهد.

پس از فیلم «قرارداد طراح»، گرین‌اوی در مجموعه‌ای از آثار دهه ۱۹۸۰ به توسعه‌ی زبان بصری منحصربه‌فرد خود ادامه داد و در هر فیلم، مفاهیم طراحی‌اش را به جهات تازه‌ای سوق داد. فیلم «زد و دو صفر» (۱۹۸۵) از فضای باروک گذشته به بستری مدرن منتقل می‌شود – رویدادهای آن عمدتاً درون و پیرامون یک مرکز تحقیقات جانورشناسی جریان دارد – اما همچنان سخت‌گیری ترکیب‌بندی و ارجاعات هنری مشخصه‌ی آثار گرین‌اوی در آن حفظ شده است. قهرمانان فیلم دوقلوهایی زیست‌شناس هستند که پس از مرگ همسرانشان در سانحه‌ای عجیب، به مرگ و فساد علاقه‌مند می‌شوند، و این درون‌مایه‌ی مالیخولیایی به‌شکلی درخشان در طراحی صحنه بازتاب می‌یابد. لوکیشن‌ها شامل فضاهایی براق و بالینی مانند آزمایشگاه‌ها، اتاق‌های بیمارستان و خود باغ‌وحش است، که با تقارن شدید چیده شده‌اند و ذهن علمی دوقلوها و سرکوب عاطفی آن‌ها را بازتاب می‌دهند. گرین‌اوی به‌همراه همکاران کلیدی‌اش – طراح صحنه بن ون اوس و فیلم‌بردار ساشا ویرنی – بسیاری از نماها را همچون تصاویری آینه‌ای و متقارن می‌سازند که پژواکی بصری از شخصیت‌های دوقلو و نظم طبقه‌بندی علمی است. بااین‌حال، در دل این قاب‌ها، محتوا اغلب به‌طرز مخربی گروتسک یا سوررئال است: مونتاژهایی با تکنیک تایم‌لپس از لاشه‌های حیوانات در مخازن شیشه‌ای، به برجسته‌ترین موتیف بصری فیلم بدل می‌شوند. این سکانس‌ها، زندگی‌های ایستای مرگ هستند – یادآور نقاشی‌های «وانیتاس» – که در آن‌ها میوه‌ها، قوها و گورخرها در زیر نوری کنترل‌شده می‌پوسند و در رنگ و بافت شکوفا می‌شوند. این تصاویر مرگ را عینیت می‌بخشند و اشیای صحنه (حیوانات مرده) را به عناصر روایی بدل می‌کنند که وسواس دوقلوها نسبت به چرخه‌های حیات را نمایان می‌سازند. در کنار این فضای بالینی و هولناک، فیلم به ارجاعاتی صریح به تاریخ هنر نیز می‌پردازد. شخصیتی به‌نام آلبا (زنی که در همان تصادف یک پای خود را از دست داده) هدف آزمایش زیبایی‌شناسانه‌ی جراحی دیوانه قرار می‌گیرد که او را به بازآفرینی زنده‌ای از نقاشی‌های یوهانس ورمیر بدل می‌کند. در سکانسی فراموش‌نشدنی، آلبا با لباس و نورپردازی دقیقاً در نقش «دختر با گوشواره مروارید» قرار می‌گیرد، در حالی که پای قطع‌شده‌اش پنهان شده تا ترکیب‌بندی پرتره‌ی مشهور بازآفرینی شود. این نمونه‌ای چشمگیر از استفاده گرین‌اوی از طراحی صحنه و لباس برای ارائه‌ی تفسیر بینامتنی است – فیلم به‌معنای واقعی کلمه یک نقاشی کلاسیک را درون روایت خود بازسازی می‌کند و مرز بین سینما و نقاشی را از میان برمی‌دارد. این لحظه هم زیباست و هم ناآرام‌کننده، زیرا در آن، فیلم مرز بین ساختگی‌بودن (تبدیل زندگی به هنر، به بهای جسمی سنگین) و زوال (بدن آلبا به اندازه‌ی موجودات در حال مرگی که دوقلوها مطالعه می‌کنند، دست‌کاری می‌شود) را آشکار می‌سازد. منتقد «فیلیپ فرنچ» ظاهر فیلم را «پیوسته براق و از نظر بصری هیجان‌انگیز» توصیف کرد و انرژی فراوان گرین‌اوی را در ارائه‌ی دیداری اثر تحسین نمود. «جاناتان روزنباوم» حتی پا را فراتر گذاشت و این فیلم را «جسورانه‌ترین و احتمالاً بهترین اثر داستانی گرین‌اوی تا آن زمان» دانست، عمدتاً به‌دلیل جسارت تصویری و بی‌پروایی در مضمون. البته همه تحت تأثیر قرار نگرفتند؛ «وینسنت کنبی» از نیویورک تایمز فیلم را «متظاهرانه، بی‌روح و… کسل‌کننده‌تر از یک مرور کامل گزارش‌های هواشناسی» خواند – نقدی که سبک‌گرایی بیش‌ازحد و فقدان عمق انسانی را هدف گرفته بود. با این‌حال، نقد او – هرچند اغراق‌آمیز – بر ماهیت دوقطبی آثار گرین‌اوی تأکید می‌کند: برای برخی، صَرف فرمالیسم بصری دقیق و فاصله‌ی فکری او، آثارش را خاص می‌کند، اما برای برخی دیگر، همین ویژگی‌ها باعث دوری احساسی می‌شوند. با این وجود، در زد و دو صفر، عناصر طراحی صحنه و لباس (از جمله لباس‌های رو‌به‌تکامل آلبا که ناتوانی‌اش را پنهان می‌کنند یا لباس‌های سیاه‌وسفید و تقارن‌گرای دوقلوها) همگی در خدمت عینیت‌بخشی به جهان درونی شخصیت‌ها هستند: میل به نظم، کنترل و فهم در جهانی پر از زوال. این فیلم هم‌زمان به‌مثابه‌ی یک اثر هنری چیدمانی باشکوه – سرشار از ارجاع به فرمیر و نقاش طبیعت‌گرای جان جیمز اودوبان – و روایتی تاریک و طنزآمیز درباره‌ی تلاش بی‌نتیجه‌ی انسان برای طبقه‌بندی زندگی و غلبه بر مرگ عمل می‌کند. زبان بصری گرین‌اوی در اینجا به‌وضوح آن‌چنان پیشرفته شده که حتی محیطی همچون آزمایشگاه یا باغ‌وحش نیز، تحت کارگردانی او، به‌اندازه‌ی یک قصر باروک از نظر زیبایی‌شناسی خیره‌کننده می‌شود.

اثر مهم بعدی گرین‌اوی، فیلم «شکم یک معمار» (۱۹۸۷)، ادامه‌ای بر روند تلفیق مضمون و طراحی بصری بود، این‌بار با تمرکز بر معماری به‌عنوان موتیف مرکزی. فیلم داستان معماری آمریکایی به نام استورلی کراکلایت را در رم دنبال می‌کند که به‌شکلی وسواس‌گونه نمایشگاهی درباره‌ی قهرمان خود، معمار قرن هجدهم اتین-لویی بوله، برگزار می‌کند، در حالی که هم‌زمان با بیماری لاعلاجی (توموری در شکمش) دست‌وپنجه نرم می‌کند. این تولید به‌طور کامل از شکوه رم بهره می‌برد: مکان‌هایی چون پانتئون، فروم رومی و مجتمع‌های مرمری دوران فاشیسم به پس‌زمینه‌هایی بدل می‌شوند که عظمتشان قهرمان داستان را در برابر تاریخ کوچک جلوه می‌دهد. گرین‌اوی و طراح صحنه لوسیانو توولی این لوکیشن‌های واقعی را همچون دکورهای آماده‌شده به‌کار می‌گیرند – کراکلایت اغلب در مرکز تقارن باشکوه ستون‌ها و طاق‌های کلاسیک به تصویر کشیده می‌شود، مانند فیگوری در حکاکی‌های پیرانزی. دکور نمایشگاه بوله مملو از ماکت‌های معماری، نقشه‌های هندسی و مجسمه‌های نئوکلاسیک است که در نمایش‌هایی تک‌رنگ و خشک ارائه می‌شوند و آرمان‌گرایی کراکلایت درباره نظم و ماندگاری را بازتاب می‌دهند. با این حال، این زیبایی‌شناسی منظم در سراسر فیلم با تصاویری از زوال جسمانی مختل می‌شود: کراکلایت در حالی‌که از درد شدید شکم رنج می‌برد، در برابر معماری بی‌نقص تصویر می‌شود. در صحنه‌ای نمادین، کیکی مجلل که شبیه یکی از طراحی‌های گنبدی بوله ساخته شده، بریده و خورده می‌شود – بنایی خوراکی که از درون مصرف می‌شود و سقوط جسمانی کراکلایت را پیش‌آگاهی می‌دهد. در اینجا، گرین‌اوی از یک شیء نمایشی به‌عنوان هم‌زمان دکور و استعاره‌ی روایی استفاده می‌کند: تخریب کیک، درام مرکزی فیلم را مجسم می‌سازد – مردی که بدنش (ساختار «معماری»اش) در حال فروپاشی است. طراحی لباس نیز با این ایده‌ها هم‌خوان است؛ لباس‌های کراکلایت از کت‌وشلوارهای مرتب و رسمی (نشانه‌ی کنترل حرفه‌ای) به جامه‌هایی نامرتب و عرق‌کرده تبدیل می‌شود که روند پیشرفت بیماری و افول پروژه‌ی بلندپروازانه‌اش را منعکس می‌کند. گرچه «شکم یک معمار» یکی از آثار مغموم و مهار‌شده‌ی گرین‌اوی است، اما همچنان مهر بصری شاخص او را بر خود دارد. ریتم فیلم اغلب به دوربین اجازه می‌دهد بر چیدمان فضا و اشیا مکث کند، نه بر کنش‌های سنتی درام، و مخاطب را به تأمل درباره‌ی معنای محیط دعوت می‌کند. از این راه، معماری و طراحی صحنه خود به شخصیت‌هایی کلیدی در فیلم تبدیل می‌شوند. در حالی‌که بحث‌های منتقدانه اغلب بر بازی پرقدرت برایان دنهی در نقش کراکلایت تأکید می‌کنند، اما به همان اندازه، مکان‌های رم و دکور نمایشگاه نیز حامل «شکم» فیلم هستند – هسته‌ی تماتیکی آن درباره‌ی میراث، زوال و جست‌وجوی جاودانگی از طریق هنر. آثار فرهنگی پیرامون کراکلایت – معابد باستانی، طراحی‌های خیالی اما هرگز ساخته‌نشده‌ی بوله – پیوسته یادآور ماندگاری هنر در برابر گذرای زندگی شخصیت اصلی‌اند و روایت را بی‌آنکه کلامی گفته شود، غنا می‌بخشند. کارگردانی هنری گرین‌اوی در این فیلم بر پرسشی فلسفی تأکید دارد: آیا هنر (یادمان‌ها، معماری) می‌تواند از مرگ خالقان خود فراتر رود؟ این پرسش در هر قاب به‌صورت فیزیکی تجسم یافته و فیلم «شکم یک معمار» را به تجربه‌ای بصری و تأمل‌برانگیز بدل می‌کند که در آن صحنه و لباس پنجره‌هایی به هراس هستی‌شناسانه‌اند.

تا اواخر دهه ۱۹۸۰، گرین‌اوی به نقطه‌ی اوج تلفیق شکوه بصری با روایت‌های تحریک‌آمیز دست یافته بود، و فیلم «غرق‌شدن با شماره‌ها» (۱۹۸۸) نمونه‌ای شاخص از دلبستگی او به ساختار بصری و نمادگرایی است. در ظاهر، فیلم داستانی تلخ و طنزآمیز از سه زن (مادربزرگ، مادر و دختر، هر سه با نام «سیسی کالپیتس») را روایت می‌کند که به‌ترتیب همسرانشان را غرق می‌کنند – روایتی تاریک از طغیان زنانه. اما گرین‌اوی به‌جای پرداختن به آن به‌عنوان درامی جنایی و واقع‌گرا، داستان را از فیلتر سبک‌پردازی و ساختاری شبیه بازی عبور می‌دهد. طراحی صحنه ایده‌ی عدد را به‌صورت فیزیکی در محیط‌ها وارد می‌کند: اعداد ۱ تا ۱۰۰ به‌ترتیب در هر صحنه پنهان شده‌اند – مخاطب ممکن است «۷» را بر دروازه‌ای ببیند یا «۳۴» را از چیدمان دو شیء آویزان کشف کند – معمایی تصویری و بازیگوشانه که تا پایان فیلم ادامه دارد. این ایده‌ی عددی، تزئینات صحنه را به یک بازی فراداستانی تبدیل می‌کند که وسواس شخصیت‌ها با قواعد و شمارش را بازتاب می‌دهد (فیلم پر است از بحث‌هایی درباره‌ی بازی‌های ابداعی). مناظر روستایی انگلستان با چشمی نقاشانه از نظر ترکیب و رنگ تصویربرداری شده‌اند: چمنزارهای سبز، دریای آرام زیر آسمانی صورتی‌رنگ در غروب، و چراغ‌های درخشان یک جشن روستایی شبانه، همه به‌عنوان پس‌زمینه‌هایی آرمان‌گرایانه ظاهر می‌شوند. در برابر این زیبایی روستایی، عناصر هولناک قرار می‌گیرند – جسدی شناور در میان سیب‌های زرد در وان، یا سه زن با لباس‌های مشکی عزا که آرام پس از ارتکاب قتل قدم می‌زنند. طراحی لباس بر کیفیتی افسانه‌ای و کتاب‌داستانی تأکید دارد: زنان اغلب پیراهن‌های گل‌دار قدیمی یا لباس‌هایی با حال‌وهوای ویکتوریایی بر تن دارند که با فضای شبه‌افسانه‌ای فیلم هماهنگ است، در حالی‌که مردان قربانی لباس‌هایی عجیب و گاه کمیک به تن دارند (یکی از قربانیان در صحنه‌ی وان، کت‌وشلواری زننده و خنده‌دار پوشیده که جنبه‌ی ابزورد موقعیت را برجسته می‌کند). حاصل کار، قصه‌ای عامیانه و بیمارگونه است که گویی توسط هنرمندی عجیب به تصویر درآمده و سرشار از جزئیات مخفی و طنز تاریک است. این جزئیات در خدمت روایت‌اند، زیرا موضوع فیلم را برجسته می‌کنند: زندگی (و مرگ) بازی‌ای است با قوانینی دل‌بخواه. حتی کالبدشکاف محلی نیز بیش از آنکه نگران عدالت باشد، سرگرم شمارش بازی‌ها و ستاره‌هاست، و نشان می‌دهد چگونه ساختار و نظم سطحی بر هرج‌ومرج اخلاقی تقدم یافته است. منتقدان عمدتاً طراحی خلاقانه و ساختار فیلم را تحسین کردند – و در مرورهای بعدی، امتیاز بالایی دریافت کرده – هرچند برخی، مانند راجر ایبرت، آن را جذاب اما نهایتاً گیج‌کننده یافتند. ایبرت اذعان داشت مناظر فیلم «با زیبایی تمام فیلم‌برداری شده‌اند» اما اعتراف کرد «نمی‌دانستم چرا گرین‌اوی آن را ساخته»، که نشان می‌دهد برای برخی، نبوغ زیبایی‌شناختی و ساختاری فیلم، بر هدف‌مندی روشن غلبه یافته است. چنین واکنشی، روش گرین‌اوی را بازتاب می‌دهد: او آماده است مخاطب را (به‌اصطلاح) در میان الگوها و تصاویر غنی غرق کند و به او اجازه دهد معنا را خود از دل معماهای بصری و عددی استخراج کند. در «غرق‌شدن با شماره‌ها»، طراحی صحنه و لباس نقش روایی قابل‌توجهی ایفا می‌کنند. موتیف تکرارشونده‌ی تابلوی «چوپان‌زن» که بارها در پس‌زمینه دیده می‌شود، و شمارش معکوس مداوم عددها، هر دو زمینه‌ساز پیچش پایانی درباره‌ی سرنوشت و مرگ هستند. زمانی‌که شمارش به ۱۰۰ می‌رسد، مخاطب درمی‌یابد که قدم‌به‌قدم به پایانی کشیده شده که هم تحت منطق بازی‌ای تاریک و هم از نظر اسطوره‌ای، اجتناب‌ناپذیر است. فیلم با تصاویرش تجربه‌ای تعاملی برای مخاطب ایجاد می‌کند – ما در هر نما عدد بعدی را جست‌وجو می‌کنیم، درست همان‌طور که در بازی مرگبار سیسی‌ها شریک می‌شویم. این نوع از تعامل در سینمای آن زمان کم‌سابقه بود و نشان‌دهنده‌ی استفاده‌ی نوآورانه‌ی گرین‌اوی از طراحی هنری به‌عنوان موتور روایت است.

شهرت بین‌المللی پیتر گرین‌اوی با فیلم «آشپز، دزد، همسرش و معشوقه‌اش» (۱۹۸۹) تثبیت شد؛ اثری که به‌درستی می‌توان آن را مشهورترین و از نظر بصری مجلل‌ترین فیلم او دانست. در این فیلم، همکاری دیرینه‌ی گرین‌اوی با فیلم‌بردار ساشا ویرنی، طراحان صحنه بن ون اوس و یان رولفس، و آهنگساز مایکل نایمن، با ورود همکاری جسورانه‌ای تازه یعنی طراح مد ژان پل گوتیه، به اوج رسید و ضیافتی سینمایی از تصویر و صدا خلق شد. داستان تقریباً به‌طور کامل در رستورانی مجلل به نام «لو هلاندِه» در لندن می‌گذرد و ساختار آن متکی بر فضاهایی به‌هم‌پیوسته است که هر کدام رنگ و حال‌وهوای خاص خود را دارند و دوربین و شخصیت‌ها با روانی میان آن‌ها جابه‌جا می‌شوند. طراحی صحنه چیزی کم از تئاتر ندارد: هر شب، گانگستر خشن آلبرت اسپیکا (دزد) در تالار ناهارخوری سرخ‌رنگی سلطه دارد که با پرده‌های مخمل قرمز، نور جهنمی و چیدمانی از طبیعت بی‌جان باروکی شامل گوشت‌ها و میوه‌هایی که یادآور نقاشی‌های فِرانس اسنایدِرز هستند، تزئین شده است. در تضادی شدید، آشپزخانه در نوری سبز و بیمارگونه غرق شده: قابلمه‌های مسی و ژله‌های قالبی سبز می‌درخشند و حتی بخار نیز ته‌رنگی سبز دارد؛ این جهان مواد خام و کارکردهای بدنی است – قلمرو آشپز. در همین حال، سرویس‌های بهداشتی سفید و استریل‌اند: منطقه‌ای خنثی برای رازداری که در آن همسر اسپیکا، جورجینا (با بازی هلن میرن) و معشوقه‌اش مایکل در خفا رابطه‌شان را ادامه می‌دهند. اسکله‌ی بارگیری با نور آبی کم‌رنگ و کتابخانه‌ی مایکل با رنگ‌های قهوه‌ای گرم پالت رنگی فیلم را کامل می‌کنند. گرین‌اوی از این محیط‌های رنگ‌بندی‌شده برای نشانه‌گذاری «جهان‌های» احساسی و مفهومی مختلف استفاده می‌کند – او صراحتاً گفته که تغییر رنگ‌ها نشان می‌دهد شخصیت‌ها چگونه در جهان‌های گوناگون ساکن‌اند. گویی معماری فیلم به مناطق عنصری تقسیم شده: شور و خشونت (قرمز)، تغذیه و شهوت (سبز)، پاکی و راز (سفید)، خرد و پناهگاه (قهوه‌ای). طراحی لباس که گوتیه آن را هدایت کرده، با این طرح کلی در هماهنگی کامل است؛ لباس شخصیت‌ها هنگام جابه‌جایی میان مکان‌ها، به‌گونه‌ای جادویی رنگ عوض می‌کند. برای مثال، لباس باشکوه جورجینا – با ترکیبی از سیلوئت‌های تاریخی و ظرافت‌های تحریک‌آمیز مدرن به سبک گوتیه – از قرمز تند در سالن غذاخوری به سبز زنده در آشپزخانه و سپس به سفید فرشته‌گون در صحنه‌های سرویس بهداشتی تغییر می‌یابد. این تأثیر حیرت‌انگیز با استفاده از نورپردازی و چند تکه لباس مختلف حاصل شده و نوعی پیوستگی بصری می‌آفریند که شخصیت را به محیط پیوند می‌زند؛ گویی بافت هویت شخصیت‌ها تحت تأثیر مکانی که اشغال کرده‌اند تغییر می‌کند – تجسم سینمایی ایده‌ای که می‌گوید ما همگی نقابی مناسب با محیط خود بر چهره داریم. لباس‌های گوتیه خود اثری هنری هستند: لباس‌های جورجینا شامل کرست‌ها و دامن‌هایی حجیم‌اند، حسی و محدودکننده، که هم جایگاه او به‌عنوان ملک شوهرش را نشان می‌دهند و هم قدرت و شهوت سرکوب‌شده‌اش را پیش‌آگاهی می‌دهند. در مقابل، آلبرت اسپیکا با لباس‌هایی به‌شدت پرزرق‌وبرق (با رنگ‌های تند، الگوهای اغراق‌آمیز و لکه‌های غذا) ظاهر می‌شود که اشتهای زمخت و فقدان ظرافت او را بازتاب می‌دهد – او ابتذالش را بر تن دارد. مایکل، معشوق، اغلب با کت‌وشلوار قهوه‌ای روشن ظاهر می‌شود که او را در کتابخانه‌ی چوبی پنهان می‌سازد؛ لباسش او را تقریباً به بخشی از پس‌زمینه بدل می‌کند – معشوقی در قامت دانشمند – و پیوند فکری‌اش با جورجینا را در برابر جسمانیت زمخت شوهرش برجسته می‌سازد. هماهنگی کامل میان صحنه و لباس در این فیلم به سطح یک اپرای بصری (گزامت‌کونست‌ورک) نزدیک می‌شود. منتقدان آن زمان مسحور شدند: «فیلم‌برداری مجلل و فرمالیسم» فیلم بارها مورد توجه قرار گرفت، و نمایش عریان خشونت و سکس در پس‌زمینه‌ای چنین هنرمندانه، تحسین و جنجال توأمان برانگیخت. فیلم حتی بدون درجه‌بندی ام پی ای ای  در آمریکا اکران شد تا از برچسب «اکس» اجتناب کند، که نشان می‌داد گرین‌اوی تا چه حد در ترکیب زیبایی و بی‌رحمی پیش می‌رود. روایت فیلم – داستان خیانت و انتقامی که به آدم‌خواری می‌انجامد – با طراحی صحنه به سطوحی استعاری ارتقا می‌یابد. زمانی‌که جورجینا با سِرو کردن بدن بریان‌شده‌ی معشوقش به همسر ستمگرش انتقام می‌گیرد، صحنه در تالار قرمز غذاخوری همچون پارودی‌ای تاریک از شام آخر یا عشای ربانی شکل می‌گیرد؛ جورجینا که اینک در لباسی سیاه و سلطنتی فرو رفته، اسپیکا را با تهدید اسلحه وادار می‌کند از گوشت انسان بخورد و با اعلام این‌که او «اکنون واقعاً آدم‌خوار شده»، شلیک می‌کند. این تابلو در اوج فیلم تصویری از وحشت باروک است: شمع‌هایی که بر غذاهای گروتسک می‌لرزند، شراب و سس‌های خون‌فام با رنگ اتاق هم‌خوان‌اند، و موسیقیدانانی زنده به‌نرمی می‌نوازند. این تصویری‌ست که منتقدان و پژوهشگران بارها از نظر تاریخی و سیاسی بررسی کرده‌اند (از ارجاع به «ضیافت بلشصر» رامبرانت تا طنزهای ویلیام هوگارت)، و بسیاری اسپیکا را نمادی از افراط‌گرایی دوران تاچر یا شکم‌پرستی فاشیستی دانستند. گرین‌اوی با نمایش چنین پایانی خونین در قالبی چنان آراسته، آن را از شوک صرف فراتر برده و به اسطوره یا حکایت اخلاقی بدل می‌سازد. منتقد فیلم، ایمی لارنس، اشاره می‌کند که ترکیب‌بندی صحنه‌ی پایانی نوعی شکوه معکوس و گریزناپذیر به کنش می‌بخشد – مرگی که چون ضیافتی سرو می‌شود، و در زیبایی بصری دگرگون می‌گردد. از این رو، طراحی صحنه و لباس در «آشپز، دزد، همسرش و معشوقه‌اش» نه‌تنها دنیایی ملموس می‌آفرینند، بلکه شالوده‌ی معنای فیلم‌اند. به‌قول یکی از منتقدان، این فیلم «جسور و قدرتمند» است – نه فقط به‌خاطر محتوایش، بلکه به‌خاطر شیوه‌ی ارائه‌ی آن از طریق تصویر و سبک. راجر ایبرت، که حامی فیلم بود، خاطرنشان کرد که «احساسات خام و درگیری‌های خشونت‌بار میان‌فردی» در فیلم، تغییری چشمگیر نسبت به لحن معمولاً فکری‌تر گرین‌اوی است. این اثرگذاری احساسی، اما، بی‌تردید از طریق صحنه‌پردازی اپرایی تقویت شده است – تماشاگر احساس خشم و شهوت را به‌طور فیزیکی تجربه می‌کند، زیرا تصاویر فیلم در هر لحظه حواس او را اغوا و حمله می‌کنند. به‌طور خلاصه، این فیلم نقطه‌ی عطفی در کارنامه‌ی گرین‌اوی است که در آن زبان بصری او به اوج پیچیدگی و جسارت می‌رسد. این فیلم تأثیری واقعی بر فرهنگ داشت، نشان داد که فیلم می‌تواند هم هنری باشد و هم باعث بحث‌های جریان اصلی درباره‌ی سانسور و هنر شود، و نیز نمونه‌ای درخشان از همکاری میان فیلم‌ساز و طراح مد است که سینما را به دنیای مد بالا پیوند می‌زند. تصاویر ماندگار فیلم – هلن میرن با یقه‌ی عظیم و کرست، در پس‌زمینه‌ی صحنه‌ی قرمز نورانی، یا شات‌های بلند دوربین که گارسون‌ها را در حرکت پیوسته از آشپزخانه‌ی سبز به سالن قرمز دنبال می‌کند – اکنون بخشی از شمایل‌نگاری سینمای اواخر قرن بیستم شده‌اند و به ما یادآوری می‌کنند که برای گرین‌اوی، پرده‌ی سینما همان بوم نقاشی و صحنه‌ی نمایش است، جایی که نقاشی، تئاتر و حتی آشپزی در چشم‌اندازی واحد – و اغلب ناآرام‌کننده – به هم می‌رسند.

در آغاز دهه‌ی ۱۹۹۰، گرین‌اوی به توسعه‌ی زبان بصری خود ادامه داد و بیش از پیش از تکنیک‌های نوظهور دیجیتال در طراحی صحنه و روایت بهره گرفت. فیلم «کتاب‌های پراسپرو» (۱۹۹۱)، اقتباس او از نمایشنامه‌ی «طوفان» شکسپیر، شاید تجربی‌ترین اثر او در عرصه‌ی سینمای چندرسانه‌ای باشد و گواهی بر زبان بصری همواره در حال تکاملش. گرین‌اوی به‌جای ارائه‌ی اقتباسی ادبی سنتی، این نمایش را به ضیافتی دیداری-شنیداری تبدیل کرد که در آن متن شکسپیر تنها یکی از لایه‌های موجود در کولاژی متراکم از تصویر، خوشنویسی، رقص و موسیقی است. در این فیلم، سر جان گیلگد در نقش پراسپرو ظاهر می‌شود و اهمیت این انتخاب در آن است که گیلگد در آن زمان در اواخر دهه‌ی هشتم زندگی خود بود – بازیگری بزرگ در پایان مسیر هنری‌اش. گرین‌اوی ساختار مفهومی و بصری فیلم را حول همین واقعیت بنا می‌کند و کتاب‌های پراسپرو را به کاوشی درباره‌ی هنرمندی-جادوگری بدل می‌سازد که (چه پراسپرو و چه خود گیلگاد) در حال تأمل بر آفریده‌های زندگی‌اش است. صحنه‌ی فیلم در واقع تجسم ذهن پراسپرو است: سکویی تاریک و گسترده که با آب احاطه شده (به نشانه‌ی جزیره)، و سازه‌هایی در آن قرار دارند که پر از کتاب‌اند – نه فقط کتاب‌های فیزیکی، بلکه کتاب‌هایی خیالی که زنده می‌شوند؛ هر یک از ۲۴ کتابی که گفته می‌شود پراسپرو در نمایشنامه دارد، در این فیلم به شکلی منحصربه‌فرد از طریق نگاره‌های متحرک، وینیت‌های فیلم‌برداری‌شده یا متن‌های هم‌پوشانی‌شده بازنمایی می‌شوند. برای مثال، «کتاب آب» رقص حورهای آبی و قطره‌هایی را نشان می‌دهد که در قاب می‌لغزند، یا «کتاب آینه‌ها» بازتاب‌هایی تکه‌تکه از شخصیت‌ها را ارائه می‌کند. گرین‌اوی با بهره‌گیری از جلوه‌های دیجیتال پیشرفته آن زمان، این عناصر را در لایه‌هایی پیچیده بر روی هم می‌نشاند و در بسیاری از صحنه‌ها، قاب کوچکی در گوشه‌ی تصویر دیده می‌شود که در آن نوشته یا ترسیمی از یک کتاب جادویی نمایش داده می‌شود، در حالی که کنش اصلی در بخش دیگری از تصویر اتفاق می‌افتد. این رویکرد، حس ورق‌زدن کتاب و جان‌گرفتن نگاره‌ها را در حین خواندن پراسپرو ایجاد می‌کند – گویی خود فیلم همان کتاب است. این سطح بی‌سابقه از لایه‌گذاری بصری، به‌گفته‌ی راجر ایبرت «اثری هنری اصیل» بود که باید بر مبنای منطق خود درک می‌شد، نه بر اساس الگوهای روایی مرسوم. ایبرت نوشت که بیشتر منتقدان «اصل موضوع را از دست دادند؛ این یک روایت نیست… بلکه اثری هنری است» که تماشاگر باید آن را یا بپذیرد یا رد کند. طراحی صحنه‌ی کتاب‌های پراسپرو بیشتر متشکل از اشیا و فضاهای نمادین است تا مکان‌های واقع‌گرا. طراحی لباس نیز تمایز دوگانه‌ی واقعیت‌های فیلم را نشان می‌دهد؛ پراسپرو ردایی ساده و روان بر تن دارد (یا گاه عریان است، که گیلگد با شهامت ایفای آن را پذیرفته بود) تا او را به‌عنوان سرچشمه‌ی خلاقیت بی‌پیرایه، چونان حکیمی باستانی نمایش دهد. در مقابل، ارواحی که او فرمان می‌دهد – به‌ویژه آریل و گروهی از پریان و موجودات اسطوره‌ای – اغلب عریان یا نیمه‌عریان‌اند و بدن‌هایشان نقاشی‌شده یا با طلا پوشیده شده، به‌طوری که خودِ بدن انسان به بومی تصویری بدل شده است. پژوهشگر داگلاس لنییر یادآور می‌شود که گرین‌اوی در اینجا از عریانی به‌عنوان «رسانه‌ای» استفاده می‌کند تا فیلم را از ماهیت صرفاً متنی اثر شکسپیر متمایز سازد. این بدن‌های عریان که اغلب به‌صورت گروهی و با حرکاتی هماهنگ به‌رقص درمی‌آیند، چونان اجزای زنده‌ی صحنه عمل می‌کنند که عناصر طبیعی و مفاهیم – چون بی‌گناهی، آزادی و ماده‌ی خام حیات – را مجسم می‌سازند، و پراسپرو آن‌ها را با هنر خود شکل می‌دهد. در مقابل، اعضای دربار پراسپرو – چون دخترش میراندا یا معشوق آینده‌اش فردیناند – با لباس‌های غنی دوره‌ی رنسانس ظاهر می‌شوند که آنان را به تصویرسازی‌های سنتی پیوند می‌زند و بخش روایی متعارف فیلم را نمایندگی می‌کنند (روایت عشق و ازدواج میراندا و فردیناند تنها عنصر داستانی کلاسیک فیلم است). شخصیت‌های منفی (آنتونیو، آلونسو و دیگران) لباس‌های الیزابتایی اغراق‌شده به تن دارند، اما گرین‌اوی آن‌ها را اغلب در پس‌زمینه‌های تابلویی یا زیر نورپردازی‌های سوررئال قرار می‌دهد تا وجهی انتزاعی به آن‌ها ببخشد. در تمام فیلم، عنصر آب به‌عنوان بخشی از طراحی صحنه حضور دائمی دارد: آبگیرهای بازتابنده اطراف سکوها را در بر گرفته‌اند و شخصیت‌ها در آن می‌جهند یا از آن بیرون می‌آیند و حرکتی سیال و آینه‌وار به صحنه می‌بخشند که با مضمون تأمل در هنر هم‌راستا است. طراحی جسورانه و لایه‌گذاری دیداری-شنیداری پیچیده‌ی فیلم، منتقدان و پژوهشگران را دوقطبی کرد: برخی شیفته‌ی جاه‌طلبی اثر شدند – و در مرورهای بعدی از خلاقیت «همواره جسورانه» گرین‌اوی ستایش شد – اما برخی دیگر احساس کردند که فیلم درخشش احساسی و عمق متن شکسپیر را قربانی تجمل بصری کرده است. برخی پژوهشگران شکسپیری حتی گلایه کردند که گرین‌اوی شکسپیر را به سبک ام تی وی سطحی‌سازی کرده، با تمرکز بیش از حد بر تصاویر تندوتیز و نادیده‌گرفتن ژرفای شعر. اما گرین‌اوی، همیشه بی‌پوزش، این نقدها را چنین خلاصه کرد: «گرین‌اوی زیاد بود، شکسپیر کم» – که از نگاه او، دقیقاً همان چیزی است که می‌خواست. در واقع، «کتاب‌های پراسپرو» را می‌توان بیانیه‌ای هنری دانست درباره‌ی هم‌زیستی و هم‌افزایی اشکال مختلف هنر: نقاشی، خوشنویسی، تئاتر، رقص و ویدئوی دیجیتال. در یکی از صحنه‌های شاخص، پراسپرو برای میراندا و فردیناند ماسکری با شکوه به سبک سنت رنسانس اجرا می‌کند – که گرین‌اوی آن را به مونتاژی پرشتاب از لباس‌های باروک، آواز اپرایی و تصاویر چرخان خدایان کلاسیک بدل می‌کند؛ تجربه‌ای گیج‌کننده و مسحورکننده که گویی مخاطب درون یک اثر هنری زندگی می‌کند. بیننده، همانند پراسپرو، در دنیایی نو و شگفت‌انگیز از تخیل ناب غوطه‌ور می‌شود. نقش طراحی صحنه و لباس در اینجا مستقیماً در خدمت ایده‌ی روایی است که پراسپرو خالق نهایی است: آنچه می‌بینیم، مستقیماً از کتاب‌ها و ذهن او سرچشمه می‌گیرد. بازیگران انسانی با دکور یکی می‌شوند، صفحات کتاب‌ها به پروجکشن‌هایی متحرک بر دیوار و بدن بدل می‌گردند. این خودارجاعی هنری باعث شد برخی گرین‌اوی را به «سبک برای سبک» متهم کنند، اما ایبرت در دفاع از فیلم گفت که «نیاز نیست کتاب‌های پراسپرو» به شیوه‌ای سنتی قابل فهم باشند، چون اگر ساده‌تر بودند، ماهیت‌شان را از دست می‌دادند؛ این فیلم برای تجربه‌شدن ساخته شده، نه برای فهم خطی. در بحث‌های آکادمیک، این فیلم نمونه‌ای مهم از سینمای پست‌مدرن اوایل دهه‌ی ۹۰ شمرده می‌شود، چرا که نشان داد چگونه ابزارهای دیجیتال جدید به فیلم‌سازان امکان می‌دهد اطلاعات بصری را لایه‌لایه کنند و سینما را به نقاشی و کولاژ نزدیک سازند. خود وجود این فیلم، مفهوم طراحی صحنه در سینما را گسترش داد: دیگر به دکورهای ایستا یا لوکیشن‌های عملی محدود نبود، بلکه طراحی می‌توانست شامل عناصر متنی و گرافیکی متحرک هم‌زمان با کنش باشد – تکنیکی که بعدها در آثار فیلم‌سازان دیجیتال‌محور توسعه یافت. زبان بصری گرین‌اوی در این اثر به اوجی از پیچیدگی و بینامتنیت رسید، اما هم‌زمان افق‌های تازه‌ای را در پیوند میان طراحی سنتی صحنه و لباس با هنر دیجیتال گشود. با تمام انتزاعش، فیلم لحظاتی از زیبایی تأثربرانگیز دارد، به‌ویژه در پایان: پراسپرو/گیلگاد، پس از کنار گذاشتن جادویش، عریان در نوری نرم قدم می‌زند، در حالی‌که کتاب‌ها پراکنده و خاموش‌اند؛ ساختگی‌ها رنگ باخته‌اند و تنها انسان فانی باقی مانده – تصویری متحرک از هنرمندی در غروب عمرش که پیتر کنراد آن را چنین توصیف کرد: گیلگاد «همزمان شریف و شرور، کاهن اعظم و دلقک، که در پایان زندگی‌اش در تأملی عمیق به ارزش هنری که به آن پرداخته، فرو رفته است.» این تفسیر متای هنری، که از طریق اجرا و تصویر ارائه می‌شود، نشان می‌دهد که چگونه انتخاب‌های طراحی گرین‌اوی در کتاب‌های پراسپرو در نهایت در خدمت توسعه‌ی شخصیت و مضمون‌اند: وداع هنرمند با آفرینش‌هایش، در قالب همان شکوه بصری‌ای که قدرت او را شکل داده بود.

گرین‌اوی پس از «کتاب‌های پراسپرو» پروژه‌ای به همان اندازه جسورانه اما با واکنشی جنجال‌آمیزتر در پیش گرفت: فیلم «نوزاد ماکون» (۱۹۹۳). اگرچه به‌دلیل مشکلات پخش چندان در میان مخاطبان عمومی شناخته‌شده نیست، این فیلم در تحلیل زبان بصری گرین‌اوی جایگاه بسیار مهمی دارد، چرا که نمایانگر خودبازتابانه‌ترین و برشتی‌ترین استفاده او از صحنه‌آرایی و طراحی لباس است. «نوزاد ماکون» ساختاری نمایشی-درون-فیلم دارد که در زمانی شبه‌قرون‌وسطایی می‌گذرد و در برابر تماشاگران زنده (درون روایت فیلم) اجرا می‌شود. داستان درباره تولد نوزادی معجزه‌آسا در شهری پر از زنان نازاست و بهره‌کشی خشونت‌باری که از پی آن می‌آید، اما گرین‌اوی عامدانه مرز میان روایت اجراشده و خودِ اجرای آن را در هم می‌شکند. تمام فیلم در صحنه‌ی یک تئاتر باروک عظیم می‌گذرد. دکورها آشکارا تئاتری‌اند: پرده‌های نقاشی‌شده‌ی روستایی، وسایل متحرکی مانند بسته‌های کاه و حیوانات، و تزئینات مذهبی اغراق‌شده برای صحنه‌های کلیسا. دوربین هیچ‌گاه این ساختگی بودن را پنهان نمی‌کند – بارها تماشاگران قرن هفدهمی را در بالکن‌ها یا صندلی‌ها می‌بینیم و گاه خود اجرا به میان آن‌ها سرریز می‌شود. با این طراحی، گرین‌اوی تماشاگر را وادار می‌کند که از نمایش و تماشاگری آگاه باشد. طراحی لباس که توسط دین ون استرالن انجام شده، از مجلل‌ترین آثار گرین‌اوی است – ردای‌های پرزرق‌وبرق برای کشیشان و اسقف‌های فاسد، لباس‌ها و کلاه‌گیس‌های رنگارنگ و درخشان برای اشرافیانی که نمایش را نظاره می‌کنند، و جامه‌های خاکی و مندرس برای رعایا. اما نکته کلیدی آنجاست که وقتی روایت معجزه‌آسا به خشونت می‌انجامد (با اعمال شنیع کلیسا علیه دختری که ادعای مالکیت نوزاد را دارد)، شکوه بصری به‌تدریج کنار می‌رود و برهنگی خشونت آشکار می‌شود. در صحنه‌ای مرکزی، تنبیه دختر با تجاوز صدها سرباز همراه است – صحنه‌ای که تماشایش به‌شدت دشوار است. گرین‌اوی این فاجعه را در دل مراسمی رسمی به تصویر می‌کشد: سربازان یونیفورم‌هایی یکسان و پرزرق‌وبرق بر تن دارند، با آرایشی منظم در نور شمع حرکت می‌کنند، در برابر تماشاگرانی خاموش و خیره. این کنش وحشتناک به‌گونه‌ای طراحی شده که آیینی جلوه کند. در اینجا، تنش میان شکوه صحنه و لباس از یک‌سو و خشونت جنسی از سوی دیگر، بیانی کوبنده درباره تماشاگری، قدرت، و خشونت ارائه می‌دهد – و نه‌فقط تماشاگران درون‌فیلم، بلکه ما را نیز در جایگاه نظاره‌گر گرفتار می‌سازد. در پایان فیلم، صحنه مملو از بازمانده‌های نمایش است: دکورهای شکسته، لباس‌های پاره، لکه‌های خون؛ و خیال معجزه به‌کلی فروپاشیده است. «نوزاد ماکون» با بهره‌گیری از طراحی فرمال و سبک‌مندش، به ماهیت نمایش و همدستی ما به‌عنوان تماشاگر در صحنه‌های رنج می‌پردازد و پژواکی از افکار برشت و آرتو در خود دارد. به‌دلیل محتوای بی‌پروا و تکان‌دهنده‌اش، فیلم به‌ندرت به‌صورت گسترده نمایش داده شد، اما پژوهشگران استفاده‌ی جسورانه‌اش از فرم را تحسین کرده‌اند. دکورهای مصنوعی تئاتری برای ایجاد فاصله طراحی شده‌اند – «این فقط نمایشی‌ست» – اما محتوای دلخراش آن فاصله را می‌شکند و تماشاگر را با خشونت واقعی مواجه می‌کند. این‌جاست که تصمیمات بصری گرین‌اوی مستقیماً با پرسشی فلسفی درگیر می‌شوند: آیا زیباشناسیِ خشونت ما را نسبت به آن بی‌حس می‌کند یا مکانیسم‌هایش را برملا می‌سازد؟ در «نوزاد ماکون»، تلاقی زیبایی و وحشت بر صحنه، مخاطب را به تقابل با این پرسش می‌کشاند. گرچه به‌دلیل توزیع محدود، نقدهای گسترده‌ای پیرامون فیلم شکل نگرفت، اما این اثر همچنان فصل مهمی در کارنامه‌ی گرین‌اوی باقی می‌ماند، زیرا مرزهای طراحی صحنه را به قلمرو چالش‌برانگیز و تفسیرهای اخلاقیِ تماشاکردن گسترش می‌دهد.

پس از «نوزاد ماکون»، گرین‌اوی مسیر تازه‌ای را در پیش گرفت. فیلم «کتاب بالشی» (۱۹۹۶) بازگشتی نسبی به فضاهای معاصر و گفت‌وگویی خلاقانه با سنت‌های هنری غیرغربی است که تکامل دیگری در طراحی بصری او را به نمایش می‌گذارد. این درام اروتیک که ابتدا در ژاپن و سپس در هنگ‌کنگ می‌گذرد، الهام‌گرفته از متن قرن دهمی «سی شوناگون» با همین عنوان است و به هنر خوشنویسی بر بدن انسان می‌پردازد. شخصیت اصلی فیلم، نایکو، مدل و نویسنده‌ای ژاپنی است که شیفتگی‌ای تقریباً معنوی به پیوند میان ادبیات و بدن دارد – اشتیاقی که از کودکی و نوشتن تبریک‌های تولد توسط پدر خوشنویسش بر صورتش سرچشمه می‌گیرد. از منظر بصری، «کتاب بالشی» اثری پرشکوه و بین‌المللی است که زیبایی‌شناسی سنتی ژاپنی را با مد معاصر و فضای شهری مدرن درمی‌آمیزد. طراح صحنه هانس‌یرگ مایر و فیلم‌بردار وفادارش، ساشا ویرنی (در آخرین همکاری‌شان با گرین‌اوی)، سبکی بصری خلق کردند که در آن تصویر و متن با یکدیگر ترکیب می‌شوند: گاه یادداشت‌های دست‌نویس نایکو با خطوط ظریف ژاپنی بر روی تصویر حرکت می‌کنند یا صفحه به‌صورت دو بخشی نمایش داده می‌شود، که در یک سو متن خوشنویسی و در سوی دیگر کنش روایی جاری‌ست. این متون همپوشانی شده تنها زیرنویس نیستند، بلکه بخشی از طراحی گرافیکی فیلم‌اند – عناصری زنده که با بدن بازیگران (گاه به‌معنای واقعی، نوشته‌شده بر پوست‌شان) و با قاب تصویر تعامل دارند. این رویکرد، ادامه‌ی تلفیق طراحی گرافیکی در سینماست که در «کتاب‌های پراسپرو» آغاز شده بود، اما اینجا در زمینه‌ای فرهنگی و روایی ریشه دارد – خوشنویسی شرق آسیا به‌عنوان عمل عشق و مالکیت. طراحی لباس در «کتاب بالشی» میان سنت و آوانگارد نوسان دارد؛ در ژاپن، نایکو (با بازی ویویان وو) لباس‌های معاصر شیکی می‌پوشد که اشاراتی به لباس‌های سنتی دارند – مانند پیراهن‌های مدرن با الگوهای کیمونویی یا بلوزهای ابریشمی براق با رنگ‌های کلاسیک – که نشان‌دهنده‌ی جایگاه او به‌عنوان پلی میان میراث و زندگی مدرن است. با آغاز رابطه‌اش با معشوق اروپایی‌اش، جروم (ایوان مک‌گرگور)، و ورودش به دنیای مد و نشر در هنگ‌کنگ، پوشش او به لباس‌های سطح‌بالای مد و کت‌وشلوارهای شیک غربی تبدیل می‌شود و شخصیت‌ها را در فضایی شهری و بین‌المللی جای می‌دهد. در عین حال، گاهی نایکو و جروم کاملاً عریان‌اند – بدن‌هایشان بدل به بوم‌هایی برای شعر و نثر می‌شود. این صحنه‌های نوشتن بر بدن، لحظات محوری فیلم را تشکیل می‌دهند: معشوقان بر اساس کیفیت پوست‌شان برای نوشتن انتخاب می‌شوند یا خود بر نایکو می‌نویسند – خط میان لباس و شخصیت محو می‌شود، پوست بدل به جامه‌ای از کلمات می‌گردد. در صحنه‌ای چشم‌نواز، جروم برهنه دراز کشیده و نایکو او را از سر تا پا با کاراکترهای ژاپنی پوشش می‌دهد، او را عملاً در ادبیات «لباس‌پوشانده» است. بعدها، در چرخشی تلخ، نایکو پوست جروم را پس از مرگ صحافی می‌کند و آن را به‌صورت کتابی به ناشر ارائه می‌دهد – تحقق عینی و خشن ایده‌ی بدن به‌عنوان متن. گرین‌اوی با این تصاویر جسورانه به پیوند شهوت و مرگ می‌پردازد: بدن معشوق هم نسخه‌ای نفیس از دست‌نوشته است و هم پوسته‌ای فانی که به اثری ماکابر تبدیل می‌شود. واکنش منتقدان به «کتاب بالشی» آمیزه‌ای از ستایش بصری و تردید نسبت به روایت بود؛ بسیاری اذعان کردند که فیلم بی‌تردید شهوانی و از نظر بصری خیره‌کننده است. پالت رنگی فیلم با دقت کنترل شده: صحنه‌های ژاپن رنگ‌های ملایم و آرام دارند، در حالی‌که سکانس‌های هنگ‌کنگ با نورهای نئونی و تضادهای تند نمایش داده می‌شوند. گرین‌اوی همچنین با تغییر نوع فیلم و نسبت تصویر برای لایه‌بندی زمانی بازی می‌کند – گاه صحنه‌های گذشته با حال‌وهوای سینمای صامت یا مونوکروم و زمان حال با رنگ‌های زنده ارائه می‌شود. اندرو جانستون نوشت که در این فیلم گرین‌اوی بیشتر ابزارهای بصری شناخته‌شده‌اش را به‌کار می‌گیرد (کارت‌نوشته‌های پرجزئیات، تصاویر همپوشان)، اما در بستر موسیقی یوتو و موسیقی سنتی آسیایی، این عناصر حسی نو و پویا یافته‌اند. موسیقی فیلم، ترکیبی غیرمنتظره از موسیقی غربی معاصر و موسیقی درباری ژاپن باستان، همانند تلفیق هنر خوشنویسی با فتوگرافی مد، تقاطعی شگرف میان کهن و مدرن می‌آفریند. با این‌حال، نقدها اغلب معتقد بودند که روایت فیلم از کشش بصری‌اش عقب‌تر می‌ماند؛ در واقع، اگرچه تماشاگران مجذوب زیبایی فرمی آن بودند – هیجان اروتیکِ بدن‌هایی که به خوشنویسی زنده بدل شده‌اند، شعر دیداریِ جوهر جاری بر پوست – برخی داستان عشق، خیانت و انتقام را سرد یا پراکنده یافتند. این نقد پژواک همان پرسشی است که در بسیاری از آثار گرین‌اوی مطرح می‌شود: آیا سبک پرزرق‌وبرق بر محتوا غلبه می‌یابد؟ اما در «کتاب بالشی» می‌توان گفت خود سبک، محتواست؛ دغدغه‌های فیلم با ظاهر کلمات، حس نوشتار، هویت و ثبت و محو آن، همه از طریق تصویر بیان می‌شوند. گرین‌اوی بار دیگر با طراحی، به شخصیت‌پردازی عمق می‌بخشد: تحول نایکو از دختری خجالتی و شیفته‌ی خوشنویسی به هنرمندی جسور و منتقم، در ظاهرش بازتاب می‌یابد – از جامه‌های سنتی فروتنانه، به مد پیشرو، و در نهایت به برهنگی آگاهانه. در پایان، او سنت پدرش را با نوشتن بر پوست خود، با معشوق جدیدش، احیا می‌کند و سفری شخصی و زیباشناختی را کامل می‌سازد. «کتاب بالشی» تکامل علاقه‌ی گرین‌اوی به مد و هنر معاصر را نشان می‌دهد؛ شاید حسی‌ترین فیلم او از حیث بافت باشد – چنان‌که بیننده تقریباً حرکت قلم‌مو بر پوست، لطافت ابریشم و سردی بتن معماری مدرن را احساس می‌کند. این فیلم نشان داد که گرین‌اوی حتی خارج از بستر تاریخی نیز می‌تواند حساسیت‌های باروک خود را حفظ کند و آن‌ها را با فضاهای مدرن منطبق سازد، بی‌آن‌که از پیچیدگی بکاهد.

گرین‌اوی دهه ۱۹۹۰ را با فیلم «۸ و نیم زن» (۱۹۹۹) به پایان رساند،فیلمی که من صدها باز تماشا کردم، اثری با لحنی کاملاً متفاوت که ادای دینی تلخ و طنازانه به فلینی و کلیشه‌های سینمای اروتیک بود و گرچه از نظر بصری به اندازه آثار شاخص پیشین او چون «آشپز، دزد، همسرش و معشوقه‌اش» یا «کتاب‌های پراسپرو» مورد توجه قرار نگرفت، اما همچنان بینشی عمیق درباره انتخاب‌های طراحی صحنه و نقش آن‌ها در پیشبرد روایت ارائه می‌دهد. عنوان فیلم مستقیماً به اثر «۸ و نیم» فلینی اشاره دارد و همانند آن، درباره مردی ثروتمند است که در مواجهه با غم، به خیال‌پردازی پناه می‌برد؛ این بار با تأسیس یک حرم خصوصی متشکل از «هشت و نیم زن» که در واقع بازنمایی اغراق‌آمیزی از کلیشه‌های جنسی زنانه و تبلور نگاه مردانه هستند. فضای اصلی فیلم در عمارتی مجلل در ژنو می‌گذرد که طراحی آن مینیمالیستی‌تر از آثار پیشین گرین‌اوی است: کف‌پوش‌های مرمر، آثار هنری مدرن و گران‌قیمت، و دکوراسیونی سرد و بی‌احساس که بازتاب امتیاز طبقاتی و خلأ عاطفی است. در این محیط، فیلیپ و پسرش استوری زنان مختلفی را دعوت می‌کنند که هر یک نماینده فانتزی اروتیکی خاص‌اند – راهبه‌ای، بازیگر کابوکی، و غیره – و با حضورشان، فضای خنثی ویلا به چشم‌اندازی از تابلوی اروتیکی بدل می‌شود. طراحی صحنه در این سکانس‌ها با نگاهی بازیگوشانه و گاه طعنه‌آمیز انجام شده است؛ هر زن دنیای کوچک خود را وارد فضا می‌کند – زن ژاپنی با عناصری از اتاق تاتامی و کیمونو وارد می‌شود، دیگری که خود را ستاره سینما می‌داند، فضا را به درخشش هالیوودی درمی‌آورد. این بازآفرینی‌های موقتی ویلا، بازتابی از فرافکنی ذهنی فیلیپ و تبدیل زنان به بازیگران تئاتر خصوصی امیال اوست. طراحی لباس به‌روشنی هویت نمایشی هر یک از این «هشت و نیم زن» را تعیین می‌کند: از کیمونوهای گلدوزی‌شده گرفته تا لباس اسب‌سواری، برقع، و حتی ماسک خوک در سکانسی مضحک – همه اغراق‌آمیز، اندکی مبتذل یا عجیب، که نشان می‌دهند این زنان هویت‌هایی واقعی ندارند، بلکه تبلور فانتزی‌های ساختگی مردانه‌اند. پالت رنگی فیلم در بسیاری از بخش‌ها تک‌رنگ است – شخصیت‌ها اغلب سیاه، سفید یا خاکستری می‌پوشند – که بر سترونی زندگی واقعی فیلیپ تأکید دارد؛ تنها زمانی که فانتزی‌ها تحقق می‌یابند، رنگ‌ها و لباس‌های عجیب وارد می‌شوند، و این پرسش را مطرح می‌کند که آیا فیلیپ واقعاً با انسانی دیگر پیوندی برقرار می‌کند یا تنها درگیر تقلیدی نمایشی از محبت است. منتقدان واکنش سردی به فیلم نشان دادند؛ بسیاری آن را یکی از آثار ضعیف‌تر گرین‌اوی دانستند و نوشتند اگرچه فیلم علاقه‌مندی او به شکستن تابوها را نشان می‌دهد، اما ایده‌هایش به وحدت روایی نمی‌رسند. ایبرت در دفاعی متفاوت، طنز فیلم را تیره و حاکی از خصومتی پنهان دانست اما در عین حال در آن نشانه‌هایی از سینمای صامت کمیک نیز دید. از منظر بصری، «۸ و نیم زن» را می‌توان ضد اوج آگاهانه‌ای پس از شکوه «کتاب‌های پراسپرو» و «کتاب بالشی» دانست؛ فیلمی که گرین‌اوی در آن آگاهانه زبان بصری خود را محدود کرده تا شاید خود ایده «نگاه مردانه» در خلق زیبایی را به نقد بکشد. تناقض جالب آن‌جاست که گرین‌اوی حتی در این چارچوب نیز نمی‌تواند از ترکیب‌بندی‌های دقیق بگذرد: هر سناریوی اروتیک با فرمی رسمی، متقارن یا رو به دوربین ضبط شده، گویی پرتره‌هایی از انحرافات، که خود به منبعی از کمدی خشک بدل می‌شوند. «نیم زن» عنوان فیلم – زنی با قطع عضو – یادآور شخصیت آلبا در «زد و دو صفر» است و علاقه گرین‌اوی به تغییرات بدن و بازی با تقارن/عدم‌تقارن را به یاد می‌آورد. در نهایت، هرچند «۸ و نیم زن» به اوج‌های بصری یا محتوایی آثار پیشین نرسید، اما همچنان تعهد بی‌وقفه گرین‌اوی به تجسم بصری امیال و روان شخصیت‌هایش را تأیید کرد. اگر فیلم در رساندن پیام خود ناکام ماند، شاید به‌دلیل کم‌رمق بودن موضوع اصلی‌اش – خیال‌پردازی مردانه و سوگ – در مقایسه با تاملات پیشین او درباره مرگ و هنر بود؛ با این حال، فیلم نمای دیگری از سبک گرین‌اوی ارائه داد: حساسیتی خنک‌تر و زبانی طراحی‌شده‌تر که راه او را برای ورود به قرن بیست‌ویکم هموار ساخت، از دید من فیلمی بسیار قوی و مهم در سفر او است برای ورورد به قرن جدید.

با آغاز دهه ۲۰۰۰، گرین‌اوی بیش از پیش به قلمرو تجربه‌گرایی گام نهاد و مرزهای بوم بصری‌اش را از محدوده‌ی فیلم به رسانه‌های نوین گسترش داد. پروژه‌ی جاه‌طلبانه‌اش «چمدان‌های تالْس لوپر» (۲۰۰۳–۲۰۰۴) – متشکل از سه فیلم بلند (داستان موآب، وُکس تا دریا، از سارک تا پایان)، نسخه‌ای تلویزیونی و یک بخش تعاملی آنلاین – به اوج دلبستگی همیشگی‌اش به فهرست‌سازی، بایگانی‌کردن و تلفیق سینما با هنر چیدمانی بدل شد. این فیلم‌ها که حتی نسبت به دیگر آثار گرین‌اوی نیز غیرمتعارف محسوب می‌شوند، همچون دایرة‌المعارفی صوتی-تصویری از قرن بیستم عمل می‌کنند که حول سفرها و زندانی‌شدن‌های شخصیت خیالی تالْس لوپر می‌چرخد؛ مردی که ۹۲ چمدان از اشیای پراکنده و نمادین جمع‌آوری کرده (عدد ۹۲ اشاره‌ای است به عدد اتمی اورانیوم و دوران اتمی). این روایت عظیم در فرمی تصویری بسیار لایه‌مند بازتاب یافته است: صحنه‌ها اغلب چندین تصویر را به‌طور همزمان نمایش می‌دهند؛ تقسیم صفحه به چند بخش، جعبه‌های درون‌تصویر و فریم‌های همپوشان شده رایج‌اند، گاهی یک صحنه با تأخیری اندک در دو سمت قاب تکرار می‌شود و ریتمی اکو‌گونه ایجاد می‌کند که ادراک خطی تماشاگر را به چالش می‌کشد. متن نوشتاری نیز گاه بر صفحه جاری می‌شود – مانند لیست محتویات یک چمدان یا توضیحاتی تاریخی – در حالی که دیالوگ‌ها ادامه دارند. این کلاژ پرشتاب، قاب سینما را به میز کار یک طراح گرافیک زنده بدل می‌کند. این رویکرد را می‌توان نسخه‌ای ارتقا‌یافته از آنچه گرین‌اوی در «کتاب بالشی» و «کتاب‌های پراسپرو» تجربه کرده بود دانست: اما این‌جا مخاطب با سیلی از اطلاعات مواجه است، از شخصیت‌هایی که روایت می‌کنند تا گفتارهای مستندگونه در گوشه‌های قاب. طراحی صحنه به‌تناسب این ساختار، انعطاف‌پذیر و خودآگاهانه است؛ برخی صحنه‌ها تاریخی‌اند (از ۱۹۲۸ تا ۱۹۸۹ در اروپا، آمریکا و فراتر، از جنگ جهانی دوم تا دهه ۵۰)، اما هدف گرین‌اوی بازنمایی واقع‌گرایانه نیست. بسیاری از صحنه‌ها با پرده‌ی سبز ساخته شده‌اند یا دارای پس‌زمینه‌های گرافیکی و سبک‌پردازی‌شده‌اند که اجازه می‌دهند نقشه‌ها، عددها و نماهای آرشیوی وارد قاب شوند. خود چمدان‌ها عناصر کلیدی طراحی‌اند: هر چمدان اغلب یک روایت فرعی یا موتیف بصری را آغاز می‌کند – یکی پر از چترهای سیاه است که منجر به سکانسی سوررئال با آسمان‌پوشیده از چتر می‌شود؛ دیگری حاوی نقاشی‌هایی از استادان قدیم است که ناگهان قاب را پر می‌کنند؛ چمدانی دیگر حلقه‌های فیلم دارد که پخش فیلم‌های آرشیوی را در قاب آغاز می‌کند. پروژه‌ی تالْس لوپر عملاً صحنه‌ها را به نمایشگاه‌های تعاملی تبدیل می‌کند – موضوعی که با برپایی نمایشگاه‌هایی از چمدان‌ها و اشیا همراه با کلیپ‌هایی از فیلم نیز تکمیل شد، تا نشان دهد طراحی صحنه هسته‌ی مفهومی پروژه است. مرز میان سینما و موزه محو شده بود: گرین‌اوی جهان تالْس لوپر را مجموعه‌ای از اشیای فرهنگی می‌دانست که باید از زوایای مختلف سامان‌دهی و تجربه شوند. منتقدان و دانشگاهیان فیلم را در عین حال هم جذاب و هم طاقت‌فرسا یافتند. گرچه به‌صورت تجاری گسترده اکران نشد، اما در محافل آکادمیک بحث‌های زیادی را درباره روایت در عصر دیجیتال برانگیخت. یک تحلیل در ژورنال ایمیج اند نریتیو اشاره می‌کند که گرین‌اوی در این پروژه «هنر فرسایش باروک» را از طریق فرم‌های رسانه‌ای نوین احیا می‌کند – زیاده‌روی‌ای عامدانه برای بایگانی‌کردن جامع هم ترومای قرن بیستم و هم جزئیات پیش‌پاافتاده‌ی آن از دریچه‌ی زندگی مضحک یک مرد. سبک پروژه بیشتر شبیه یک «پایگاه داده» یا «دایرة‌المعارف چندرسانه‌ای» است تا یک روایت خطی؛ داستان‌گویی به‌صورت آرشیو درمی‌آید که مخاطب می‌تواند آزادانه به آن وارد شود. زبان بصری گرین‌اوی در این‌جا کاملاً تعاملی شده: با نمایش همزمان چند سکانس و انباشت داده، مصرف غیرخطی فیلم را ممکن می‌سازد؛ گویی روایت به مجموعه‌ای از فضاها، نقشه‌ها، فهرست عناصر، قطارهای در حال حرکت و زندان‌هایی با دیوارهای شفاف بدل شده که تاریخ‌ها روی آن‌ها تابیده می‌شود. در دل این هرج‌ومرج بصری، لحظات روشنگرانه‌ی کنایی نیز وجود دارد – مانند انیمیشن‌های تکرارشونده‌ی اتم‌های اورانیوم یا آیکون‌های چمدان که چون نشانه‌گذاری‌های بصری عمل می‌کنند. لباس‌ها در این اثر بر خلاف آثار قبلی گرین‌اوی در پس‌زمینه قرار دارند: اغلب ساده، کارکردی و متناسب با قرن بیستم‌اند (کت‌وشلوار، یونیفرم، لباس‌های دهه‌های مختلف) که واقعیتی ملموس را به دنیای تصویری پرتکاپوی فیلم پیوند می‌دهند. همکاران کلیدی این پروژه – از طراحان صحنه گرفته تا هنرمندان دیجیتال – ناچار بودند ساخت دکورهای سنتی را با ترکیب دیجیتالی تلفیق کنند، که نشانه‌ای از همکاری جدید میان تیم فیلم‌سازی و فناوری نرم‌افزار بود. در نهایت، «چمدان‌های تالْس لوپر» پلی است میان سینمای گرین‌اوی و چیدمان‌های موزه‌ای او، تأییدی بر این‌که نگاه او به طراحی صحنه دیگر محدود به قاب سینمایی نیست، بلکه به تجربه‌ای چندسکویی و فراگیر بدل شده است. همچنین نشان داد که او همگام با فناوری‌های نوین، آن‌ها را برای تحقق اهداف دیرینه‌اش به‌کار می‌گیرد: به چالش کشیدن شیوه‌های روایت بصری و نگاه به سینما نه به‌عنوان تئاتری فیلم‌برداری‌شده، بلکه به‌عنوان هنری سیال و تغییرپذیر.

در سال‌های پایانی حرفه‌اش، پیتر گرین‌اوی بار دیگر به فیلم‌هایی با تمرکز بیشتر بر روایت بازگشت، اما همچنان آن‌ها را بر محور تاریخ هنر و زندگی هنرمندان بنا نهاد؛ رویکردی که به او این امکان را داد تا دهه‌ها تجربه بصری‌اش را در بازآفرینی‌های باشکوه تاریخی و زندگی‌نامه‌های خلاقانه به کار گیرد. فیلم «تماشای شبانه» ۲۰۰۷ نمونه‌ای برجسته از این دوره است که نمایانگر درگیری عمیق گرین‌اوی با نقاش هلندی، رمبرانت ون راین است. گرچه در ظاهر این فیلم یک درام زندگی‌نامه‌ای درباره رمبرانت ون راین (با بازی مارتین فریمن) در دوره‌ای‌ست که او نقاشی مشهور «نگهبان شب» را خلق می‌کند، اما فیلم در واقع یک معمای تصویری‌ست که نظریه‌ای درباره وجود توطئه‌ای پنهان در دل همین نقاشی ارائه می‌دهد. این پیش‌فرض فرصتی گسترده برای گرین‌اوی فراهم می‌آورد تا دنیای هنر هلند قرن هفدهم را بازسازی کند؛ دنیایی که او پیش‌تر نیز بارها به شکل غیرمستقیم به آن ارجاع داده بود (از جمله در «قرارداد طراح» و در ادای احترام به فرمیر در «زد و دو صفر»). طراحی صحنه در «تماشای شبانه» غنی از جزئیات تاریخی و ترکیب‌بندی‌هایی به سبک نقاشی‌های کلاسیک است. تیم گرین‌اوی با دقت زیاد، کارگاه نقاشی رمبرانت و فضای گارد شهروندی آمستردام را بازسازی کردند: وسایلی از قبیل قلم‌موهای دوره‌ای، رنگ‌دانه‌ها، بوم‌ها و لباس‌هایی که از پوشش ساده‌ی هنرمند تا یونیفرم‌های مجلل و تزئین‌شده شبه‌نظامیان در نقاشی «نگهبان شب» را شامل می‌شود. جیمز ویلکاک، طراح صحنه‌ای که به خاطر صحنه‌آرایی‌های رمزآلودش شناخته می‌شود، در شکل دادن به آمستردامی مشارکت داشت که هم اصالت تاریخی دارد و هم با سبک فرمالیستی گرین‌اوی همخوان است. بسیاری از صحنه‌ها با نور طبیعی و زاویه‌دار پنجره‌ها روشن شده‌اند؛ همان نوری که رمبرانت به آن معروف بود و تابش گرمی بر میزهای بلوطی انداخته و پرده‌های مخملی قرمز را درخشان کرده است. گرین‌اوی فرصت را برای خلق تابلوی زنده از دست نمی‌دهد: در یکی از لحظات فیلم، رمبرانت چینش سوژه‌های نقاشی را هدایت می‌کند و فیلم به تدریج در تصویر کامل نقاشی «نگهبان شب» حل می‌شود، با بازیگرانی که در ژست‌هایی دقیق و با نورپردازی شی‌رو-اوسکورو، به بازسازی صحنه می‌پردازند. این تکنیک نشان می‌دهد که چگونه گرین‌اوی از صحنه‌پردازی و ترکیب‌بندی برای تفسیر هنر استفاده می‌کند – او هم‌زمان یک نقاشی را بازخلق و آن را به‌عنوان صحنه‌ای رمزی از درام رمزگشایی می‌کند. یکی از تهیه‌کنندگان، «تماشای شبانه» را بازگشتی به گرین‌اویِ «قرارداد طراح» خواند و فیلم را واجد «ترکیب‌بندی‌های نئوکلاسیک و اروتیسم بی‌پرده» دانست. این ترکیب‌بندی‌ها در تقارن دقیق نماها و همچنین در صحنه‌هایی که همسر و معشوقه‌های رمبرانت به‌عنوان مدل‌های اسطوره‌ای یا مذهبی ظاهر می‌شوند، مشهود است. اروتیسم بصری نیز در نمایش صریح روابط خصوصی رمبرانت با ساسکیا، گئرتیه و هندریکیه آشکار می‌شود – صحنه‌هایی از برهنگی که بار دیگر تن برهنه را در تضاد با یقه‌های چین‌دار و لباس‌های مجلل قرار می‌دهد. این تضاد مستمر میان لباس و برهنگی نشان‌دهنده زندگی خصوصی رمبرانت در خلوت و حقیقت بی‌پرده‌ی آن در برابر شکل رسمی، زره‌وار و عمومی پرتره‌هایی‌ست که او می‌کشد. با رفت‌وآمد میان این دو وجه، فیلم این ایده را به نمایش می‌گذارد که هنر می‌تواند همان‌قدر که آشکار می‌کند، پنهان سازد – تمی محوری در فیلم و در داستان توطئه‌ی آن. واکنش منتقدان به فیلم متنوع بود: برخی از آمیزه تحلیل هنر و درام لذت بردند و برخی دیگر معمای داستانی را ساختگی یافتند، اما تقریباً همه با این نکته موافق بودند که بازنمایی تصویری جهان رمبرانت توسط گرین‌اوی چشمگیر است. دیوید دنبی از نیویورکر، به‌ویژه از این‌که فیلم تصویری زنده از زندگی قرن هفدهم ارائه می‌دهد و هم‌زمان به‌عنوان مقاله‌ای شخصی از گرین‌اوی درباره رمبرانت عمل می‌کند، قدردانی کرد. این امر زمانی مؤثرتر شد که گرین‌اوی پس از آن مستند مکملی با نام «اتهام من به رمبرانت» (۲۰۰۸) ساخت که در آن بیننده را گام‌به‌گام در جزئیات نقاشی «نگهبان شب» همراهی کرده و نظریه‌اش درباره رمزهای پنهان در آن را بیان می‌کند. این دو اثر با هم جایگاه منحصربه‌فرد گرین‌اوی را در تلاقی میان تاریخ هنر و سینما تثبیت می‌کنند: او از توانایی‌اش در طراحی صحنه و لباس استفاده می‌کند تا به تماشاگر یاد دهد چگونه نگاه کند – به یک نقاشی، به ترکیب‌بندی، به زیرمتن. در «تماشای شبانه»، بازآفرینی نقاشی «نگهبان شب» به نقطه اوج تبدیل می‌شود، جایی که تمام خطوط روایی در یک تصویر نمادین تلاقی می‌کنند؛ شاهکاری در طراحی صحنه که یک ترکیب‌بندی ایستا و کلاسیک را به وسیله‌ای برای روایت پویا بدل می‌کند. در پایان فیلم، رامبراند به دلیل اهانتی که در اثرش تصور می‌شود، مجازات می‌گردد – ورشکسته شده و در تاریکی مشغول نقاشی‌ست. نمای نهایی او را پیر و تنها در کارگاهی تاریک نشان می‌دهد، روشن‌شده با یک شمع لرزان در برابر یکی از آخرین پرتره‌هایش. صحنه خالی از هرگونه دکور باشکوه و لباس است؛ تنها هنرمند و بومش باقی مانده‌اند – مرثیه‌ای تصویری که یادآور پایان «کتاب‌های پراسپرو» است. از این‌رو، «تماشای شبانه» به گرین‌اوی اجازه داد نه‌تنها شکوه تاریخی را بازسازی کند، بلکه آن را کنار بزند تا چهره‌ی همیشگی و تنها هنرمند را نمایان سازد – دغدغه‌ای جاودانه در آثار او.

در ادامه‌ی علاقه‌مندی‌هایش به موضوعات مرتبط با تاریخ هنر، پیتر گرین‌اوی در سال ۲۰۱۲ فیلم «گولتسیوس و گروه پلیکان»را کارگردانی کرد که دومین اثر از مجموعه‌ای بود که خود او آن را «سری استادان هلندی» نامید (پس از «تماشای شبانه»). این فیلم بر محور شخصیتی کمتر شناخته‌شده از دوران رنسانس، هندریک خولتسیوس – حکاک و چاپگر هلندی قرن شانزدهم – ساخته شده و داستان تلاش او برای متقاعد کردن یک اشراف‌زاده برای سرمایه‌گذاری در یک چاپخانه را روایت می‌کند؛ آن‌هم از طریق اجرای صحنه‌های اروتیک زنده بر اساس داستان‌های عهد عتیق توسط گروه نمایشی‌اش. از نظر طراحی صحنه، این فیلم آمیزه‌ای چشمگیر از شکوه تاریخی و تئاتری مدرن است. بیشتر وقایع در دربار مارکیز آلزاس رخ می‌دهد که گرین‌اوی و طراح صحنه‌اش، برنهارد هنریش، آن را به شکل یک صحنه‌ی نیمه‌خالی و تغییرپذیر طراحی کرده‌اند؛ نه فضایی واقع‌گرایانه از دهه‌ی ۱۵۹۰، بلکه صحنه‌ای آشکارا تئاتری با پرده‌های متحرک، دکورهای نقاشی‌شده و نورپردازی دراماتیک که تالار مارکیز را به بستر شش نمایش اروتیک کتاب مقدسی بدل می‌کند (از جمله داستان‌هایی چون رابطه‌ی محارم لوت، داوود و بت‌شبع و…). این ساختار روایت در روایت یادآور «نوزاد ماکون» است، اما در این‌جا لحن به‌جای تراژدی، بیشتر طنزآلود و تحریک‌آمیز است. طراحی لباس در این فیلم مجلل و آگاهانه اناکرونیسم یا آناکرونیک است؛ بازیگران گولتسیوس برای هر داستان کتاب مقدسی لباس‌هایی تخیلی و تماشایی می‌پوشند: مثلاً در صحنه‌ای از آفرینش آدم و حوا، آن‌ها لباس‌های بدن‌نما با برگ انجیرهای استراتژیک به تن دارند که ادای دینی شوخ‌طبعانه به حکاکی‌های رنسانسی است. در بازنمایی رابطه‌ی لوت و دخترانش نیز، لباس‌ها ترکیبی از پوشش‌های دوره‌ای با عناصر نامتعارف مانند تاج‌های شاخ‌دار و رنگ‌پاشی متالیک بر بدن‌هاست؛ ترکیبی که نمایش‌ها را به نوعی هنر اجرا (پرفرمنس آرت) بدل می‌کند. مارکیز و درباریان تماشاگر این اجراها لباس‌های فاخر رنسانس می‌پوشند (یقه‌های چین‌دار، دوبلت، لباس‌های گلدوزی‌شده)، اما گرین‌اوی با افزودن عناصری مدرن (مانند قاب‌های نئونی در اطراف صحنه یا زبان معاصر در گفتار گولتسیوس) بر ساختگی بودن ماجراها تأکید می‌کند. این بازی میان دقت تاریخی در طراحی لباس و آگاه‌سازی از تصنع تئاتری، تجربه‌ای بصری منحصربه‌فرد خلق می‌کند: تماشاگر همواره از «نمایش بودنِ» آن‌چه می‌بیند آگاه است – و این آگاهی، مضامین فیلم درباره‌ی اغواگری، سانسور و وابستگی هنر به حمایت مالی را تقویت می‌کند. از آن‌جا که فیلم درباره‌ی قدرت تصویر اروتیک و جدال دیرینه میان هنر و اقتدار اخلاقی‌ست، گرین‌اوی سبک بصری فیلم را بخشی از این گفتمان می‌سازد. اجراها اگرچه اروتیک‌اند، اما ساختاری کاملاً فرمال دارند: بازیگران درون خطوط رنگ‌شده‌ای بر کف صحنه حرکت می‌کنند که چارچوب تصویری را القا می‌کند؛ انگار خود اثر هنری است که هم جنسیت را عیان می‌کند و هم مهار. حضور دستگاه‌های چاپ، حکاکی‌ها، طراحی‌ها و تصاویر مقدماتی نیز باعث می‌شود طراحی صحنه پیوندی مستقیم با موضوعِ ساخت تصویر داشته باشد – هر صحنه را می‌توان همچون یک حکاکی کلاسیک، فریم‌به‌فریم مکث کرد و بررسی نمود. گرچه «گولتسیوس و گروه پلیکان» از نظر منتقدان اثری تفکربرانگیز ارزیابی شد، اما مانند بسیاری از آثار اواخر دوره‌ی کاری گرین‌اوی، تنها مخاطبان خاص خود را یافت. اکران محدود فیلم – در برخی مناطق تنها چند بلیت فروخته شد – نشان داد که تا سال ۲۰۱۲، سبک سینمای هنری تحریک‌آمیز گرین‌اوی دیگر با جریان غالب سینمایی هم‌خوانی ندارد. با این حال، فیلم گنجینه‌ای بصری برای پژوهشگران طراحی صحنه و لباس است؛ نمونه‌ای از چگونگی بازخوانی درام تاریخی با رویکردی تحلیلی و ساختارشکن. گرین‌اوی با بهره‌گیری از بستر قرن شانزدهم، به مسائل قرن بیست‌و‌یکم در باب آزادی هنری و مرزهای بیان می‌پردازد – و این را با قرار دادن دکورها در مقام «تفسیردهنده» انجام می‌دهد (مثلاً ورود پرده‌هایی با تصاویر کلیسا در لحظه‌ای که روحانیان دربار اعتراض خود را نشان می‌دهند). این فیلم به نوعی یک تمرین نهایی در سبک شخصی گرین‌اوی است: بازگشتی به ساختارهای اجرا در اجرا از فیلم «ماکون»، رمزگذاری رنگی و تضاد برهنگی و لباس از فیلم «آشپز، دزد…» و ارجاعات مستقیم به هنر کلاسیک که از زمان «قرارداد طراح» تاکنون در آثارش حضور داشتند. حاصل فیلمی‌ست که با وجود چالش‌برانگیز بودن در محتوا، از نظر بصری مجلل و از نظر مفهومی منسجم است و موتیف‌های مکرر کارنامه‌ی گرین‌اوی را در خود بازتاب می‌دهد – همه در قالب داستان هنرمندی که بر لبه‌ی نازک میان آزادی بیان و تحریک حرکت می‌کند.

در سال ۲۰۱۵، پیتر گرین‌اوی با فیلم «آیزنشتاین در گواناخواتو» تماشاگران را غافلگیر کرد؛ اثری که با وجود وفاداری به سبک همیشگی‌اش، این‌بار زندگی‌نامه‌ی فیلم‌سازی دیگر – سرگئی آیزنشتاین، اسطوره‌ی سینمای شوروی – را محور قرار می‌داد. این انتخاب معنادار بود: فیلمی درباره‌ی خود سینما، یا به‌عبارتی، مواجهه‌ی دو حساسیت متفاوت سینمایی. فیلم بر سفر آیزنشتاین در سال ۱۹۳۱ به مکزیک برای ساخت پروژه‌ی ناتمام «زنده‌باد مکزیک!» تمرکز دارد و رابطه‌ی عاشقانه و بیداری شخصی او در آن سفر را به تصویر می‌کشد. برخلاف انتظارات، گرین‌اوی به‌جای تقلید از سبک مونتاژ یا سیاه‌وسفید خشک آیزنشتاین، روایتی رنگین، پرزرق‌وبرق و آمیخته با نمایش‌های بی‌پروای جنسی ارائه می‌دهد؛ تضادی خیره‌کننده و جذاب میان محتوا و فرم. طراحی صحنه، آیزنشتاین (با بازی پرشور المر بک) را در بستر مکان‌های زنده‌ی مکزیکی قرار می‌دهد: کلیساهای استعمار دوره‌ی اسپانیا، بازارهای شلوغ و مهم‌تر از همه، هتل زیبای هاسیندا که او در آن اقامت دارد. اتاق او با رنگ‌های سرخ خاکی، آبی و طلایی آفتابی، صنایع‌دستی محلی، کاشی‌های تزئینی و نمادهای کاتولیک تزئین شده – محیطی پرشور و غریب در برابر چهره‌ی رنگ‌پریده و روشنفکر روسی. گرین‌اوی گهگاه ارجاعات سبک‌شناسانه به آیزنشتاین دارد: مونتاژهای سریع از جمجمه‌ها و مناظر مکزیکی، یا زاویه‌های دوربین اغراق‌آمیز، اما غالباً سبک خودش غالب است؛ استفاده از چندپرده‌ای (اسپلیت-اسکرین)، مونولوگ‌های فکری در کنار تصویر موضوع، و صحنه‌های اروتیک صریح زیر نور درخشان. طراحی لباس، بیگانگی آیزنشتاین را برجسته می‌کند: او همیشه در کت‌وشلوار لینن چروکیده، پاپیون و با موی پریشان ظاهر می‌شود – فیگوری تقریباً تک‌رنگ – در حالی‌که بومیان لباس‌هایی رنگارنگ و گلدوزی‌شده دارند و در صحنه‌های جشن، لباس‌های اسکلتی یا فولکلور دارند. این تضاد، فرایند تدریجی «جذب» آیزنشتاین در فضای فرهنگی و جنسی مکزیک را برجسته می‌کند؛ همان‌طور که در روند عاشق شدن با راهنمایش، پالو‌مینو، آیزنشتاین لایه‌هایی از خود را می‌کَند – هم در صحنه‌های صریح جنسی و هم به‌صورت نمادین. دیوید رابینسون، مورخ سینما، سبک «تصویرگرایانه‌ی پست‌مدرن و پرزرق‌وبرق گرین‌اوی در دهه‌ی هفتاد زندگی‌اش» را تحسین کرد؛ فیلمی پرشور با دوربین‌گردی در خیابان‌های رنگی، گرافیک‌های بازیگوش (مثل مارپیچ چرخان هنگام اوج فکری)، و تلفیق شوخ‌طبعی جنسی با مباحث فلسفی. با این حال، رابینسون و دیگر منتقدان، به تحریف‌های تاریخی نیز اشاره کردند – برخی گرین‌اوی را متهم به تقلیل آیزنشتاین به «توریستی شهوت‌ران» کردند. رابینسون نوشت که «هیچ‌کس که آیزنشتاین واقعی را می‌شناخت، این نسخه را به رسمیت نمی‌شناسد». اما هدف گرین‌اوی ارائه‌ی زندگی‌نامه‌ای وفادار به واقعیت نبود، بلکه تفسیر آزادانه و بصری بود. طراحی صحنه و لباس، بازتابی از دغدغه‌های همیشگی‌اش است: اینکه سینما مرده است مگر آنکه خود را دوباره اختراع کند. همان‌گونه که آیزنشتاین در تدوین پروژه‌اش به بن‌بست می‌رسد، فیلم با بصری‌گری اغراق‌شده‌ی گرین‌اوی، نقش این سفر در تحول شخصی او را به‌عنوان گامی ضروری در مسیر شاهکارهای بعدی‌اش نشان می‌دهد. صحنه‌ای که این مفهوم را در اوج می‌رساند، بازدید آیزنشتاین از دخمه‌ی مومیایی‌های گواناخواتو است؛ فضایی دایره‌ای پر از اجساد خشک‌شده در شیشه، جایی که آیزنشتاین با لباس اسکلت (حرکتی تاریخی‌ناصحیح ولی نمادین) در میان مردگان می‌رقصد و تأمل می‌کند. صحنه‌ای هم‌زمان خنده‌دار و مورمورکننده که مرگ و رقص را در آغوش می‌گیرد – تجسمی از رابطه‌ی همیشگی لذت و فنا در آثار گرین‌اوی. این سکانس، علاقه‌ی مکزیکی به هنر مرگ را با بحران درونی آیزنشتاین پیوند می‌زند. در نهایت، «آیزنشتاین در گواناخواتو» گواهی‌ست بر اینکه تخیل بصری گرین‌اوی، حتی در اواخر عمر حرفه‌ای‌اش، همچنان «جسور» و یگانه باقی مانده است. فیلم با وجود انتقاداتی از بابت «نبود عمق روایی» یا «رویکرد تحریک‌آمیز بدون انسجام»، لنزی تازه بر چهره‌ی آیزنشتاین می‌افکند و به گرین‌اوی اجازه می‌دهد با هم‌تای نظری‌اش در زمان گفت‌وگو کند. طراحی سفر مکزیکی آیزنشتاین به‌مثابه‌ی رؤیای تب‌دار رنگینِ روشن‌گری، ادای احترامی‌ست به قدرت مکان و طراحی در شکل‌دادن به نگاه هنری – چیزی که گرین‌اوی، به‌عنوان هنرمندی که خود در کشورهای گوناگون زیسته (از جمله اقامت نهایی‌اش در آمستردام)، به‌خوبی درک کرده است.

تا میانه‌های دهه ۲۰۲۰، جدیدترین آثار بلند پیتر گرین‌اوی – مانند قدم‌زنان تا پاریس (۲۰۲۳)، که گفته می‌شود روایتی‌ست از سفر پابرهنه‌ی مجسمه‌ساز جوان کنستانتین برانکوزی در سراسر اروپا – همچنان در ادامه‌ی همان الگوی همیشگی او هستند: استفاده از جهان‌های بصری پرجزئیات و پرداخته برای واکاوی زندگی هنرمندان و ماهیت خود هنر. اگرچه جزئیات این پروژه هنوز به‌طور کامل منتشر نشده، انتظار می‌رود گرین‌اوی زبان بصری پرورده و خاص خود را – زبانی برگرفته از نقاشی، چیدمان‌های هنری و صحنه‌آرایی اپرایی – به کار گیرد تا داستان مجسمه‌سازی را روایت کند که در حین عبور از مناظر و شهرها با ایده‌ی آفرینش مواجه می‌شود. اینکه گرین‌اوی در سال‌های اخیر به سراغ چهره‌های تاریخی دنیای هنر – نقاشان، آهنگسازان، مجسمه‌سازان – رفته، بی‌دلیل نیست؛ این چهره‌ها بستر ایده‌آلی هستند برای استفاده از طراحی لباس‌های تاریخی، دکورهای معماری‌محور و ارجاعات میان‌رسانه‌ای که هم‌زمان بازتابی‌ست از تأمل بر خود فرایند خلق. او در مصاحبه‌هایی به پروژه‌هایی درباره‌ی آهنگسازان کلاسیک یا نقاشانی چون هیرو‌نیموس بوش اشاره کرده، که نشان می‌دهد الهام هنری‌اش همچنان از تلاقی میان گونه‌های مختلف هنری سرچشمه می‌گیرد.

با مرور کلی بر تمام فیلم‌شناسی پیتر گرین‌اوی – از فیلم‌های کوتاه تجربی دهه ۱۹۶۰ تا آثار تاریخی عظیم دهه ۲۰۰۰ – می‌توان شاهد سیر تکاملی شگفت‌انگیزی در کارگردانی هنری و طراحی صحنه بود که در عین حال به فلسفه‌ای هنریِ یکپارچه و وفادار پایبند مانده است. گرین‌اوی با هر قاب مانند یک نمایشگاه کیوریت‌شده برخورد می‌کند؛ در فیلم‌های او، لباس و صحنه نه عناصر پس‌زمینه، بلکه لایه‌هایی متنی و فعال‌اند که به‌اندازه‌ی فیلمنامه و بازی‌ها در انتقال معنا اهمیت دارند. زبان بصری‌اش، سرشار از ارجاعات به نقاشی باروک، تئاتر و ادبیات، با بهره‌گیری از فناوری‌های نو روزبه‌روز پیچیده‌تر شده – از ترکیب‌های ایستا و تابلومانند به کلاژهای پویا و چندتصویری – اما همواره در خدمت روایت و مضمون باقی مانده است. این مضامین به‌شکلی مداوم گرد محورهایی چون هنر، جنسیت، قدرت و مرگ می‌چرخند. چه طراح نقشه‌ای در قرن هفدهم که صحنه‌ی قتل را ترسیم می‌کند، چه زنی مدرن که در رستورانی پرزرق‌وبرق در غیاب شوهرش رابطه‌ای پنهانی دارد، یا کارگردان افسانه‌ای شوروی که زیر آفتاب مکزیک منع خود را رها می‌کند – گرین‌اوی همواره راهی می‌یابد تا دنیای روانی و تماتیک شخصیت‌ها را از طریق طراحی بصری تجسم بخشد. او با لایه‌گذاری‌های بینامتنی، زمینه‌ی تفسیر انتقادی را مهیا می‌سازد – تا آنجا که می‌توان گفت نقد را درون دکور تعبیه می‌کند. جای تعجب نیست که فیلسوفان و مورخان هنر به آثارش جذب شده‌اند؛ بسیاری چون مارشا کیندر و سوزان فِلمن درباره‌ی میزانسن‌های گرین‌اوی به‌عنوان نوعی باروک پست‌مدرن نوشته‌اند و تأکید کرده‌اند که چگونه او سبک مانریسم را برای پرده‌ی سینما بازآفرینی می‌کند تا مصنوع بودن آن را آشکار سازد و بازنمایی را به چالش بکشد. دیگران پروژه‌های دایره‌المعارفی او را به آثار بورخس یا مفهوم «خزانه‌ی عجایب» (واندرکامر) تشبیه کرده‌اند و او را در سنت هنرمند-مجموعه‌دارها جای داده‌اند. همکاران کلیدی‌اش نقش پررنگی در تجسم دیدگاه‌هایش داشته‌اند: فیلم‌برداری درخشان و موزه‌گونِ ساشا ویرنی (تا فیلم دفترچه بالشی)، طراحی صحنه‌ی استادانه‌ی بن فان اوس، یان رولفس و دیگران که اغلب از سوی منتقدان «نقاشی‌گونه» توصیف شده‌اند، و موسیقی‌دانانی چون مایکل نایمن که معماری صوتی خلق کردند هم‌سنگِ ریتم بصری – مانند والس تپنده‌ای که غرق شدن با اعداد را همراهی می‌کند و ساختار شمارشی فیلم را بازتاب می‌دهد، یا موتیف‌های باروک در قرارداد نقاش که با فضای دوره‌ی فیلم هماهنگ است. حتی طراحان مد – به‌ویژه ژان-پل گوتیه – با افزودن حسی از مدِ سطح بالا به طراحی لباس‌ها، نشان دادند که چگونه سینمای گرین‌اوی پذیرای هنرهای دیگر است. از رهگذر این همکاری‌ها، گرین‌اوی همواره مرزهای بین سینما و دیگر اشکال هنری را کمرنگ کرده و در مواردی حتی آثارش را به نمایشگاه‌های هنری بدل کرده است – همچون چمدان‌های تالز لوپر و چیدمان‌هایش در گالری‌ها.

در نهایت، شاید این مقاله کمی طولانی شده باشد و خستگی به همراه آورده باشد، اما سهم پیتر گرین‌اوی در سینما، گواهی است بر قدرت کارگردانی هنری، دکور صحنه و طراحی لباس در روایت سینمایی. او مجموعه‌ای از آثار خلق کرده است که در آن‌ها تصویر حامل اطلاعات پیچیده‌ی روایی و تفاسیر علمی است، بی‌آنکه جذابیت بصری خود را از دست بدهد. فیلم‌های او همچون نقاشی‌های متحرک و مجسمه‌های زنده‌اند – تجربه‌هایی به‌اندازه‌ی بیننده‌ی سنتیِ سینما برای بازدیدکننده‌ی گالری نیز معنا دارند. در گذر دهه‌ها، زبان بصری گرین‌اوی قطعاً تکامل یافته است: آثار اولیه‌اش با فرم و ساختار تدوین آزمایش می‌کردند، دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ شاهد شکوفایی افراط‌گرایی باروک و چندرسانه‌ای شدن آثارش بودند، و از دهه ۲۰۰۰ به بعد، تکنیک‌های دیجیتال رویکرد کلاژگونه‌ی او را تقویت کردند. با این حال، در سراسر مسیر، خط فکری روشنی به چشم می‌خورد: نقش لباس و صحنه در آثار او ساخت جهانی لایه‌مند است که زندگی درونی شخصیت‌ها و مفاهیم فیلم را بازتاب و شکست می‌دهد. سینمای گرین‌اوی از مخاطب می‌خواهد که تصویر را بخواند – که هر تغییر لباس، هر قطعه مبلمان یا معماری پس‌زمینه، هر تغییر رنگ یا نوشته‌ی روی تصویر را بخشی از طرحی کلان و معنادار بداند. این دقیقاً با دغدغه‌ی مکرر او درباره‌ی اینکه هنر – چه نقاشی، چه طراحی، چه تئاتر یا فیلم – چگونه حقیقت و دروغ را در خود رمزگذاری می‌کند، همخوان است. منتقدانی چون راجر ایبرت از همان ابتدا به این موضوع پی بردند و آثار او را «باوقار، رسمی و سبک‌دار» توصیف کرده و به ماهیت معمایی‌شان اشاره کردند. فیلسوفان و نظریه‌پردازان نیز آثار او را با مفاهیمی چون شبیه‌سازی، مرگ سینما (گرین‌اوی بارها و با طعنه گفته است سینما با اختراع کنترل از راه دور مرد) و رهایی تصویر از سلطه‌ی روایت پیوند داده‌اند. گرین‌اوی در عمل واقعاً تصویر را رها کرده است: در فیلم‌های او، تصویر نه فقط پشتیبان داستان بلکه خودِ داستان است، با تمام شکوه پررمز و راز و اغواگرش. شاید تأثیر فرهنگی او بیش از هر چیز در این دیده شود که چگونه درها را به‌سوی ترکیب فیلم و هنرهای تجسمی گشود؛ فیلمسازان و هنرمندان بصری بسیاری او را الهام‌بخش دانسته‌اند در شکستن قواعد روایت و آغوش گشودن به سوی صناعت. اکنون که در دهه‌ی هشتم زندگی‌اش به‌سر می‌برد، گرین‌اوی همچون پروسپروی شکسپیر، جادوگر تصویر سینمایی باقی مانده است. فیلم‌شناسی او همچون نمایشگاهی جامع است از آنچه می‌توان با ارتقاء طراحی لباس و صحنه از سطح تزئینی به سطح بیانی به آن دست یافت – جایی که مد، معماری، نقاشی و سینما به هم می‌رسند. در دستان گرین‌اوی، پرده‌ی سینما بدل به بومی با ژرفای بی‌انتها می‌شود، جایی که هر قاب ما را به غواصی، رمزگشایی و لذت بردن از بازی شهوانیِ هنر و زندگی، زیبایی و هراس، پوشیدگی و عریانی، زندگی و مرگ دعوت می‌کند. این ضیافت بصری و فکری همچنان خوراکی برای پژوهشگران و عاشقان سینماست، و اثبات می‌کند که هنر سینمایی خاص و منحصربه‌فرد گرین‌اوی – آمیزه‌ای از نقاش، شاعر و تحریک‌گر – فصلی مستقل در تاریخ سینما برای خود رقم زده است.

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *