آیا منطقی است که از جامعه معاصر به عنوان جامعه ای فرهنگی صحبت کنیم که هنوز با برداشت کانتی از جامعه مدرن مرتبط است؟ پاسخ مثبت است به این معنا که جامعه معاصر خود را به عنوان یک جامعه فرهنگی می شناسد، حتی اگر رابطه آن با فرهنگ عالی مدرنیته اروپایی به همان اندازه که با ناپیوستگی ها مشخص شده است.
این رابطه ناپیوسته زیربنای ارتباط مستمر تحلیل مارکوس با مدرنیته جهانی معاصر است و همزمان تفاوتهای عمیق را نشان میدهد. یک مثال مشخص را در نظر بگیریم: جایگاه روشنفکران به عنوان قهرمانان اصلی نقد فرهنگ عالی در جهان معاصر.
برای مارکوس، روشنفکر حامل اصلی ایدههای روشنگری و تصور مدرن از جامعه به عنوان فرهنگ بود. موضوع دیگر این نیست. روشنفکران و فرهنگ روشنفکری مدرن اکنون توسط نخبگان جدید جامعه جهانی کنار زده شده اند که «یک گروه بسیار خاص و واحد از کنشگران اجتماعی: روشنفکران» نقش اجتماعی خود را از دست داده اند.
مارکوس در اینجا «متخصصان» در نقد فرهنگی را در نظر دارد. این آنها بودند که “پروژه های متخاصم روشنگری و رمانتیسم را رهبری کردند.” امروز دیگر به آنها نیازی نیست.
نقش آنها توسط کارشناسان واقعی به عهده گرفته شده است: “مدیران و افراد روابط عمومی نهادها و رسانه های مختلف فرهنگی، و حامیان و متحدانشان در نهادهای اجتماعی و سیاسی”.
آیا این به معنای پایان چیزی است که مارکوس آن را پیوند اغلب ناآرام اما مداوم بین فرهنگ و نقد در مدرنیته مینامد؟ آیا مدرنیته عقلانی شده نتیجه است نه ادامه پروژه روشنگری؟ اینها سؤالاتی است که مارکوس در فرهنگ، علم، جامعه بی پاسخ می گذارد. با این حال، آنها جزء لاینفک نظریه او درباره مدرنیته فرهنگی هستند، همانطور که این نظریه مرجعی ضروری برای تحلیل فرهنگ معاصر باقی می ماند.
چیزی که باعث سر و صدا شد، نه سلفی برهنه ای که کیم کارداشیان، ستاره ریلتی شو در اینستاگرام منتشر کرد، بلکه روشی بود که او آن را توجیه کرد: «خیلی مهم است که به زنان اجازه دهیم تمایلات جنسی خود را بیان کنند و بدن خود را هر طور که می خواهند به اشتراک بگذارند».
نویسنده مد برای گاردین، جس کارتنر-مورلی (201۶) این موضوع را به عنوان نمونه ای از آنچه او «دوسوگرایی معاصر» نامید، مطرح کرده است. زیرا افشای بدن شما ممکن است یک عمل توانمند باشد. یا می تواند به سادگی مکانیسم هایی را تقویت کند که در ابتدا برای از بین بردن آنها تعیین شده بود.
کارتنر مورلی استدلال میکند که در فشن، کتانی که به آن بادیسویت نیز میگویند، با پیام مثبت ورزشی، عزم راسخ و سلامت جسمانی با موضعی در مورد جذابیت جنسی زنان، این دوگانگی را بیان میکند.
به عنوان مثال، او از اجرای بیانسه نولز خواننده در سوپر باول 2016 برای بیش از 100 میلیون بیننده استفاده می کند. لئوتارد نوعی لباس پوشیدن قدرت است که به نظر می رسید احساسات خواننده را تحقق می بخشد: «آنها [مردها] تعریف می کنند که چه چیزی سکسی است. مردان تعریف می کنند که چه چیزی زنانه است. این مضحک است» (میرزا 2013).
اما کنترل سکسی از این طریق ممکن است نگاه چشمچرانی را که فمینیستها دههها سعی در از بین بردن آن داشتهاند را نیز دعوت کند. همانطور که توسط نویسنده هدلی فریمن (2013)، در “بیانسه: عکس گرفتن با لباس زیر به فمینیسم کمکی نمی کند” با اشاره به عکس روی جلد مجله جیکیو توضیح داده شده است که خواننده را نیمه برهنه نشان می دهد.
این دوگانگی معاصر بین نگرشهای مثبت بدن و عینیتسازی جنسی بازتاب دوگانگی گستردهتر در کتاب نه تنها در مورد جنسیت، سیاست، و هنجارهای زیبایی، بلکه در مورد وضعیت، طبقه، جهانیسازی و خرده فرهنگ است.
مضمون مشترک همهی اینها این است که ساخت اجتماعی هویت که از طریق فشن صورت می گیرد با تضاد نیازها و آرزوها مشخص می شود. همانطور که توسط مورخ فرهنگی الیزابت ویلسون بیان شده است: «فشن – به عنوان هنر نمایشی – به عنوان وسیله ای برای این دوگانگی عمل می کند. جسارت فشن، ترس و همچنین میل را بیان می کند.
نکته این است که وقتی سلفی برهنه کارداشیان و لئوتارد بیانسه را به عنوان اقدامات فشن روز برای انجام هویت اجتماعی در نظر می گیریم، هم ترس و هم میل را با هم در میان گذاشتیم زیرا دوسوگرایی هسته اصلی هویت سازی است.
زمانی که جان اف کندی برای مراسم تحلیف ریاست جمهوری خود در سال 1961 لباس می پوشید، احتمالاً چیز زیادی در ذهن خود داشت. او ممکن است در مورد مبارزات شخصی برای رسیدن به این نقطه در حرفه خود، وظایف عظیمی که در دوران ریاست جمهوری پیش روی او قرار داشت، و اینکه چگونه همه اینها بر خانواده اش تأثیر می گذارد، فکر میکرده است.
اما، او همچنین به این فکر می کرد که آیا کلاه بر سر بگذارد یا نه.در آن زمان، اکثر مردان در بافت غربی کلاه بر سر می گذاشتند. برای استفاده روزمره، فدورا محبوب بود، و برای مواقع خاص کلاه شاپو مرسوم بود.
از اواخر قرن هجدهم، کلاه شاپو نشان دهنده قدرت و طبقه بالا بود و توسط سیاستمداران، مدیران بانک ها و سایر مردان عالی رتبه استفاده می شد. حتی عمو سام به عنوان نماد آمریکا کلاه شاپو بر سر دارد. برخلاف افسانه های رایج، کندی در واقع در مراسم تحلیف کلاه شاپو بر سر گذاشت.
اما با این وجود در بحث های عمومی این کلاه روی سر رییسجمهور اتفاقی خارج از برنامه تفسیر شد. اگرچه بعید است که او به تنهایی صنعت میلینر را از بین برده باشد زیرا ترجیح می داد سر بی کلاه بیرون برود، پس از تحلیف ریس جمهور، نقشی در کاهش محبوبیت کلاه مردانه داشت.
در حالی که کندی برای مراسم تحلیف کلاه شاپو به سر گذاشت، در طول مراسم آن را مرتب بر سرش میگذاشت و برمیداشت، گویی واقعاً نمیدانست چه کار کند. این دوگانگی ظاهری نسبت به کلاه را میتوان به این صورت دید که کندی هویت اجتماعی خود را از طریق کلاه، که به عنوان هویت فشن دیده میشود، مدیریت میکند.
بیش از نیم قرن بعد، درام طنز مشابهی در کاخ سفید روی داد و این بار قربانی کراوات بود، نه کلاه. بر اساس گزارش بیزینس اینسایدر، مظنون اصلی باراک اوباما بود که مقاله ای با این عنوان منتشر کرد: “آیا پرزیدنت اوباما تجارت کروات را خراب کرده است؟”
در طول دوران ریاستجمهوریاش، انتخاب اوباما برای اینکه بدون کراوات دیده شود «بیان آشکار و روشی بود که کاخ سفید برای انسانیتر کردن سیاست تلاش میکند» (فریدمن 2016). مثال کراوات اوباما حاکی از یک اقدام متعادل کننده بین سنت و نوآوری، اقتدار و همذات پنداری با مردم است، که بازتاب دوگانگی کندی نسبت به کلاه است.
