کلود لوی استروس پیشنهاد کرد که محور اسطورهای بزرگ فرهنگ بین دو قطب خام و پخته قرار میگیرد. مواد خام آنهایی هستند که به حالت طبیعی نزدیکتر هستند، در حالی که مواد پخته شده به طور کامل کار شده و در فرهنگ ادغام شده اند. اینها حالتهای مطلق نیستند، بلکه یک پیوستار هستند، با یک آشپز در درجه ای که چیزی خام یا کاملاً پخته شده و حتی سوخته مانده است. مطمئناً بوم خالی به نقاشی خام نزدیکتر است تا نقاشی تکمیل شده، همانطور که صفحه خالی در مقایسه با کتاب چاپ شده و صحافی شده خام است.
در هر دو مورد، هنرمندان، مانند آشپز، باید این مواد را تغییر دهند، و آنها را بیشتر و کاملتر به روابط کاملاً تحقق یافته فرهنگ تبدیل کنند. بر خلاف مواد اولیه هر هنری، آماده به طور کامل پخته می شود. لوی استراوس در واقع پیشنهاد کرد که پخت نمادین فرهنگ به عنوان یک واسطه در نظر گرفته شود (338). بنابراین آشپزی نه تنها بر روی مواد خام کار می کند، بلکه ممکن است به عنوان راهی برای اندیشیدن در مورد موقعیت موضوعات در ارتباط با فرهنگ عمل کند.
در حالی که خواهر مجردی را پای اجاق میکشانند تا او را در فضای اجتماعی «پخته» کنند، «بی واسطه شدن نمادین عروس، که پیش بینی شب عروسی است، شامل ربایش بند اوست که با دنیای «وسط» مرتبط است». (338). در آداب و رسوم و اساطیر عامیانه، خام و پخته در یک تعادلیست چون می توان یا خیلی خام بود یا بیش از حد پخته بود.
مطمئناً فرهنگ مصرف تقریباً به طور کامل در طرف پخته است، و میانجیگری آشپزی اصلاح شده و، از زندگی روزمره خارج شده و به پشت دیوارهای کارخانه منتقل شده است. کمتر و کمتر مصرف کنندگان خود را در موقعیت جادویی دگرگون کننده کارگر می یابند که به هر نحوی میان خام و پخته واسطه اند.
در بسیاری از خانواده ها، پخت کلوچه به عنوان یک آیین در دوران کودکی آغاز می شود، عملی که در آن از مصرف مواد تصفیه شده اما با این وجود خام مانند شکر، نمک و آرد برای ایجاد چیزی شیرین میسازند که لذت زیادی دارد. هر تلاشی آزمونی از مهارت ها و مواد است که گاهی نتایج بهتری نسبت به سایرین دارد. حتی دو نفر که به طور مستقل کار می کنند، اما با مواد و دستور العمل یکسانی کار می کنند، در نهایت می توانند چیزی را ایجاد کنند که طعمی منحصر به فرد برای دیگری دارد.
در هر صورت، لذت فقط از خوردن سرچشمه نمیگیرد، بلکه به همان اندازه یا بیشتر در لذتبردن نقش دارد: هم فرآیند پخت و هم تعامل اجتماعی. با این حال، این روزها نیازی به تهیه کوکی ها در خانه نیست؛ آنها را می توان مستقیماً از قفسه ها خریداری کرد.
“غذای حاضرآمده” اصطلاح هنری در تجارت مواد غذایی است و میلیون ها بسته کوکی حاضر آماده در فروشگاهها فروخته می شوند. به اندازه کافی و منصفانه کوکی های موجود در فروشگاه اغلب خوشمزه هستند. اما چیزی در آنجا کم است، و آن کار ساختن، آزمون مهارت ها، و جایگاه میانجی بین طبیعت و فرهنگ است، یعنی نه تنها اشیا ساخته میشوند بلکه روابط نیز ایجاد میشوند.
اکنون شرکتها خمیر تولید انبوه شده را نیز به بازار عرضه میکنند که میتوان آن را خریداری کرد، روی یک ورقه بیسکویت گذاشت و آن را پخت. تقاضا برای این نوع خاص از محصول حاکی از دگرگونی عمیق در فرهنگ ما، ریتم های زندگی روزمره و خود مفهوم کار است. چه آن را به طور کامل در یک بسته خریداری کنید (غذای واقعاً “آماده”) یا به حدی پالوده شود که هیچ تقاضایی برای تمرین معنی دار کار وجود نداشته باشد (غذای “آماده” که باید حداقل کمک آماده شود)، فرهنگ مصرف کننده تلاش می کند تا کار را از زندگی روزمره حذف کند، اما در انجام این کار به طور معقولی بافتار را از دست میدهد و، لذت برخی کارهای روزمره از بین میرود و در نتیجه معنا از دست میرود.
درست همین از دست دادن معناست که تولیدکنندگان خمیر شیرینی از پیش ساخته شده سعی میکنند یک وانمودهی فیزیکی و نمادین، بدون کثبفکردن ظروف و خطر سوخته شدن کلوچههای غیرقابل خوردن، از کوکیهای ارایه شود.
خود کلمه “حاضرآماده” که در ارتباط با هنرهای زیبا استفاده می شود اختراع هنرمند مارسل دوشان است. حاضرآماده همچنان یک ژست و ژانر تعیین کننده از هنر قرن بیستم است. دوشان هم جسارت و هم نبوغ را داشت که به سادگی اشیاء معمولی را انتخاب کند – چرخ دوچرخه، ادرار، بیل برفی، پوشش گرد و غبار ماشین تحریر – و این هنر را “حاضرآماده” بنامد. تقریباً همه نظریه پردازان هنر و تعداد قابل توجهی از فیلسوفان و منتقدان در مورد او بحث کرده اند.
آثار دوشان آزمونی ویرانگر برای مرزهای هویت هنر و هنرمندان است. دوشان استدلال میکرد که هنر صرفاً موضوع نهادهاست؛ حاضرآمادههای او، با توجه به این واقعیت که برای آویزان کردن روی دیوار گالری انتخاب شدند، بهعنوان قطعات هنری تعریف شدند. بسیاری ممکن است انتخابهای دوشان را قابل توجه و از نظر رسمی زیبا بدانند، دلیلی بر این که او حس بصری برتری داشت که به او اجازه میداد تا فرمهای خیرهکنندهای را بیابد که ناخواسته در جهان ساکن هستند.
بنابراین، به نظر می رسد که در نهایت چیزی در دایره جادویی ممتاز هنر وجود دارد، حتی اگر حاضرآماده باشد. این تفسیر و سؤالات اساسی “آیا این هنر است؟” و “هنر چیست؟” چیزی نیست که من زمان زیادی را در اینجا صرف کنم. در واقع، اکنون در لحظه ای هستیم که مسئله حاضرآماده بودن، آزمون هنر نیست، بلکه آزمون زندگی است.
حاضرآماده نه تنها به دیوار گالری آویزان شده بلکه پشت شیشه های موزه محصور شده است. در دنیای امروز، حاضرآمادهها تا حدی ما را احاطه کردهاند که مشکل حاضرآمادهها این است که چگونه در دنیایی زندگی کنیم که خودمان ساختهایم و بیشتر و بیشتر تشویق میکنند که حتی کامل نشوند، بلکه فقط مصرف شوند. نقد مردم عادی به هنر مدرن وضعیت حاضرآماده آن است: این واقعیت که ظاهراً به هیچ مهارت فنی نیاز نیست.
با این حال هنر خود آینهای از یک زندگی حاضرآماده است که بهطور مشابه مهارتزدایی شده است تا جایی که اکنون باید راههایی برای زندگی و ساختن جهانی معنادار پیدا کنیم، در حالی که مهارتهای فنی برای ساختن آن جهان دیگر مورد نیاز یا حتی در اختیار اکثر افراد نیست. افرادی که در آن زندگی می کنند. اندیشیدن در مورد حاضرآماده، اندیشیدن به زندگی فرهنگ مصرف است.
اگر زمانی حداقل کمی بیشتر شبیه هنرمندانی بودیم که از مواد استفاده میکردند تا از طریق کار معنا بسازند، آنهایی که امتیاز زندگی در فرهنگهای مصرفکننده را دارند، بسیار بیشتر شبیه دوشان هستند و به سادگی با تغییر شکل جادویی در محل خرید اشاره میکنند. دیالکتیک ارباب برده هگل، که در آن ارباب دنیا را بی معنا مییابد زیرا نمیتواند خود را از طریق کار خود بشناسد، اکنون میتواند بهعنوان دیالکتیک مصرفکننده تولیدکننده با همان کنایه بازنویسی شود.
نبوغ دوشان این است که این را با یک حرکت رادیکال واژگون می کند که خرید پیش پا افتاده را دوباره معنادار می کند و نیاز به اختراع دنیای اطرافمان را به جای صرفاً مصرف آن به آگاهی می رساند. سوالی که می خواهم بپرسم این نیست که چرا حاضرآماده هنر است یا نیست.
در عوض، سوال واقعی این است که وقتی مصرف نیاز به بسیاری از کارها را از بین می برد و همزمان ما را با انبوهی از چیزها غرق می کند، چگونه معنای زندگی تغییر می کند. این، حداقل به طور مستقیم برای بسیاری در شمال جهانی، یک مشکل بی سابقه است که اکنون آشکار شده است. در واقع، خیالپردازیهای آرمانشهری از فراوانی کامل، اتوماسیون، و امثال آن، زمانی عمدتاً مواد علمی تخیلی بودند، و زندگی همچنان نیازمند کار هنگفتی بود، اما آرمانشهر برای کسانی که امنیت و ثروت کافی دارند اتفاق افتاده است.
دنیای فرهنگ مصرفی پر از جریان بی نهایت کالا، خدمات، تصاویر، روایت ها، اشکال، اشیا و اطلاعات از هر نوع است. در واقع، حتی مناظر و خود حرکت زمان نیز بستهبندی، مارکدار و آماده تحویل میشوند.
امیدوارم بتوانم حداقل برخی از پیامدهای این تحولات را درک کنم و به نتایجی در مورد تأثیرات آن و پاسخ های احتمالی به آن برسم. برای حل این مشکل، به دوشان و دیگر هنرمندانی که با حاضرآماده کار میکنند، روی آوردهام. با این حال، من معتقد نیستم که این پرسش از معنا محدود به جهان هنر باشد.
