مقاله حاضر به بررسی مسیر سیاستهای چپگرایانه در ایران و تأثیر گسترده فرهنگی آن از اوایل قرن بیستم تا سال ۲۰۲۵ میپردازد. این بررسی از انقلاب مشروطه آغاز میشود، سپس دوران سلطنت پهلوی، انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ و در نهایت تحولات معاصر را در بر میگیرد. مقاله تحلیل میکند که چگونه جریانهای مارکسیستی، سوسیالیستی، ترقیخواهانه و ضدامپریالیستی در داخل کشور و در تبعید توسعه یافتهاند. احزاب و جنبشهای چپ عمدهای همچون جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان، حزب توده ایران که گرایشات طرفدار شوروی داشت، گروههای چریکی مانند فدائیان خلق و اتحادیههای دانشجویی مورد بررسی قرار میگیرند، همچنین به جریانهای اسلامگرایی ترقیخواه و دیگر جریانهای ناهمگون پرداخته میشود. تأثیر تفکر چپگرایانه بر ادبیات، سینما، هنرهای تجسمی، مد و فرهنگ جوانان ایران به طور عمیق واکاوی شده است. نویسندگان، شاعران، فیلمسازان، هنرمندان و فعالان برجستهای چون احمد شاملو، فروغ فرخزاد، محسن مخملباف و معرفی شده و نقش و اهمیت سیاسی آنان تحلیل میشود. این تحلیل جایگاه چپ ایران را در چارچوب نظریههای وسیعتر اجتماعی-سیاسی و گفتمانهای فکری جهانی قرار میدهد. به ویژه نشان داده میشود که چگونه زیباییشناسی هنر، معماری، طراحی و مد با ایدئولوژی پیوند خورده است، برای مثال چگونه تصاویر رئالیسم سوسیالیستی در پوسترهای اعتراضی ظاهر شدند یا چگونه اصلاحات فرهنگی منعکسکننده آرمانهای برابریطلبانه بود. نقاط عطف مهم تاریخی همچون انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱، کودتاهای ۱۹۲۱ و ۱۹۵۳، انقلاب ۱۹۷۹، سرکوبهای پس از انقلاب، فعالیتهای تبعیدیان و اعتراضات گسترده اخیر، به عنوان مقاطع حساس که سیر تکاملی چپ ایران و نمودهای فرهنگی آن را شکل دادهاند، تحلیل میشوند. منابع اولیه و ثانویه در سراسر مقاله به منظور حمایت از یک روایت علمی و مبتنی بر شواهد درباره تاریخ و فرهنگ چپگرای ایران مورد استناد قرار گرفتهاند.
ایدههای چپگرایانه نقش تکرارشونده و در عین حال پرچالشی در زندگی سیاسی و فرهنگی ایران مدرن ایفا کردهاند. از بازرگانان و روشنفکران دوره قاجار که در جریان انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ به ایدههای سوسیالیستی و جمهوریخواهانه گرایش پیدا کردند، تا مارکسیستها، ملیگرایان، سوسیال دموکراتها و حتی اسلامگرایان ترقیخواه قرن بیستم که با حکومتهای استبدادی به مبارزه برخاستند، «چپ ایرانی» طیف وسیعی از جنبشها و ایدئولوژیها را در بر میگیرد. این بررسی به این تنوع میپردازد و در عین حال بر موضوعات مشترک مانند ضدامپریالیسم، عدالت اجتماعی و سکولاریسم (در سطوح مختلف) تأکید میکند. در اینجا نه تنها احزاب رسمی سیاسی مانند حزب کمونیست توده یا چریکهای فدایی خلق، بلکه سازمانهای زیرزمینی و تبعیدی، گروههای دانشجویی، اتحادیههای کارگری و حتی محافل روشنفکری نیز مورد توجه قرار گرفتهاند.
بُعد فرهنگی نیز به همان اندازه اهمیت دارد. ارزشها و نمادهای چپگرایانه در ادبیات، سینما، هنر، معماری، مد و خردهفرهنگهای جوانان نفوذ کردهاند و اغلب با سنتهای غنی شعری و هنری ایران در گفتوگو بودهاند. برای مثال، شاعران و رماننویسان ایرانی مضامین سوسیالیستی یا ضدامپریالیستی را در آثار خود گنجاندند و فیلمسازان با استفاده از تکنیکهای نئورئالیستی به نقد نابرابری اجتماعی پرداختند. پروژههای معماری و طراحی در برهههایی بازتابدهنده آرمانهای مدرنیستی یا برابریطلبانه بودند (هرچند ارزیابی این موضوع نیاز به دقت و ظرافت دارد). مد و سبک زندگی، به ویژه در میان جوانان شهری، گاه به پذیرش مدرنترین سبکهای غربی و گاه به احیای سبکهای سنتی به عنوان بیانیهای سیاسی گرایش یافته است.
برای سازماندهی این بررسی، ابتدا به ترسیم یک خط سیر تاریخی از جریان چپ در ایران میپردازیم — از نخستین جنبشها در انقلاب مشروطه و نهضت جنگل، تا ظهور و سقوط رژیم پهلوی، و سپس دوران انقلاب و پیامدهای آن. در ادامه، تأثیرات فرهنگی چپ بررسی میشود و به بخشهایی مانند ادبیات و شعر، سینما و رسانه، هنرهای تجسمی و معماری، مد و سبک زندگی، و فرهنگ جوانان تقسیم خواهد شد. در سراسر این بررسی، سازمانها و ایدئولوژیهای کلیدی معرفی میشوند و چهرههایی از سیاست، فلسفه و هنر که تجلی جریانهای چپگرای ایران هستند، مورد توجه قرار میگیرند. نقلقولهایی از تاریخنگاران و نظریهپردازان اجتماعی برای قرار دادن چپ ایران در بستری بینالمللی (برای مثال به عنوان بخشی از ضدامپریالیسم جهان سوم یا در معرض برداشتهای اروپامحورانه) به کار گرفته میشوند. در پایان، به بازخیز کنونی جنبشهای اعتراضی و چگونگی احیاء یا بازخوانی میراث چپ توسط نسل جدید ایرانیان پرداخته میشود.
بذرهای سیاست چپگرایانه در ایران در اواخر دوران قاجار کاشته شد. انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ مفاهیمی چون حکومت نمایندگی و اصلاحات اجتماعی را مطرح کرد که روشنفکران و برخی روحانیون را جذب خود کرد؛ گروهی از آنان به ایدههای سوسیالیستی گرایش یافتند. انجمنهای مخفی و گروههای دانشجویی (مانند انجمن لیبرال «سروش» در اصفهان) به بحث درباره مفاهیم مارکسیستی و ملیگرایانه میپرداختند، هرچند این جریانها در دل جنبش ملیگرایانه گستردهتر، حاشیهنشین بودند.
چشمگیرترین نمونه اولیه از کنش سوسیالیستی، نهضت جنگل به رهبری میرزا کوچکخان در گیلان بود. در حوالی جنگ جهانی اول، میرزا کوچکخان یک قیام چریکی دهقانی را آغاز کرد که در آن ایدههای پاناسلامیستی با سوسیالیسم اصلاحطلبانه درهم آمیخته شده بود. هدف او ایجاد «حقوق سیاسی، اصلاحات اجتماعی و استقلال در سطح منطقهای» بود. نهضت جنگل حتی بهطور موقت جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران در گیلان (۱۹۲۰–۱۹۲۱) را با حمایت بلشویکها تأسیس کرد. سیاستهای میرزا «الهامگرفته از پاناسلامیسم ضداستعماری و سوسیالیسم اصلاحطلبانه» توصیف شدهاند. بنا بر یک تحلیل، رهبری میرزا در سطح محلی بهعنوان تلاشی برای حفظ استقلال ایران و عدالت اجتماعی شناخته میشد، هرچند او برای کسب حمایت مردمی، امتیازاتی نیز قائل شد (مانند تضمین مالکیت خصوصی). قیام جنگل از گفتمان انقلابی بهره میبرد و یادآور آرمانهای دموکراسی و رهایی ملی در انقلاب مشروطه بود، اما از برنامهای صریحاً مارکسیستی برخوردار نبود. پس از کودتای ۱۹۲۱ که با حمایت شوروی در تهران رخ داد، دولت مرکزی جمهوری گیلان را سرکوب کرد و میرزا کوچکخان در همان سال درگذشت.
پس از سال ۱۹۲۱، رضا شاه پهلوی حکومتی اقتدارگرا برقرار کرد و فعالیتهای کمونیستی را غیرقانونی اعلام نمود. حزب کمونیست ایران که در سال ۱۹۲۰ به طور کوتاهمدت شکل گرفته بود، به سرعت توسط رژیم جدید سرکوب شد. بر اساس قانونی در سال ۱۹۳۱، حتی تبلیغ دیدگاههای «جمعگرایانه» نیز ممنوع اعلام شد. با این حال، مارکسیستهای زیرزمینی همچنان به مطالعه ادبیات سوسیالیستی بینالمللی و ایجاد شبکههای مخفی ادامه دادند. برخی از روشنفکران ایرانی در دهه ۱۹۳۰ – هرچند وابسته به احزاب رسمی نبودند – دیدگاههای مارکسیستی یا اصلاحطلبانه اجتماعی اتخاذ کردند. با وجود فضای بسته سیاسی این دوره، زمینه برای تحولات بعدی فراهم شد.
کنارهگیری رضا شاه از سلطنت در سال ۱۹۴۱ (پس از اشغال ایران توسط نیروهای بریتانیا و شوروی) پنجرهای جدید برای تحرکات سیاسی در ایران گشود. در دوران اشغال متفقین، محدودیتها کاهش یافت و فضای چندحزبی بهطور موقت بازگشت. در چنین فضایی، حزب توده ایران در ۲ مهر ۱۳۲۰ (۲ اکتبر ۱۹۴۱) تأسیس شد. به گفته تاریخنگار فرد هالیدی، حزب توده «سازمانیافتهترین نیروی سیاسی در تاریخ ایران» بود. این حزب خود را بهعنوان «حزب تودههای مردم» معرفی کرد (توده به معنای مردم است)، اما در عمل با دستورکار کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی همسو بود.
رشد حزب توده سریع بود: تا اواخر دهه ۱۹۴۰، این حزب در بیشترین برآورد حدود ۲۵ هزار عضو رسمی داشت، اما اتحادیههای کارگری وابسته به آن صدها هزار کارگر را شامل میشدند. به گفته هالیدی، «نفوذ حزب توده در دهه ۱۹۴۰ بسیار گسترده بود – اتحادیههای کارگری وابسته به آن تا ۴۰۰ هزار عضو داشتند». اعضای این حزب عمدتاً از میان کارگران شهری و فارسیزبان بودند و پایگاههای عمده آن در تهران و شهرهای صنعتی قرار داشت، بهجز در مناطقی چون آذربایجان. دفاتر حزب در شهرهای مختلف تأسیس شد و نشریات و روزنامههای آن – که اغلب بر اساس الگوهای رئالیسم سوسیالیستی شوروی طراحی شده بودند – تأثیر گستردهای بر محافل روشنفکری گذاشتند. (برای مثال، در نخستین کنگره نویسندگان ایران در سال ۱۳۲۵، دو زن برجسته – فاطمه سیاح و ژاله اصفهانی – از چهرههای شناختهشده مارکسیست بودند؛ فاطمه سیاح اولین کسی بود که ادبیات تطبیقی و نقد ادبی مارکسیستی را به ایران معرفی کرد.)
در همین حال، جبهه ملی به رهبری نخستوزیر محمد مصدق نیز دربرگیرنده نیروهای چپگرا و سوسیالیست بود. ملی شدن صنعت نفت در سال ۱۳۳۰ (۱۹۵۱) با حمایت اتحادیههای کارگری چپگرا صورت گرفت، هرچند خود مصدق در قبال اصلاحات اجتماعی گستردهتر با احتیاط عمل میکرد. در دوره نخستوزیری مصدق، حزب توده عمدتاً در موقعیت اپوزیسیون باقی ماند – تمرکز مصدق بر ملیسازی گاه با روابط حزب توده با شوروی در تعارض قرار میگرفت. در سال ۱۳۲۸ (۱۹۴۹)، دولت شاه حزب توده را ممنوع اعلام کرد و آن را به فعالیت زیرزمینی کشاند. با این حال، حزب توده در سال ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) بازسازمان یافت و با موضع ضدامپریالیستی مصدق – مخالفت با امتیازات نفتی به هر دو کشور آمریکا و شوروی – همراه شد. با اینحال، قدرتهای خارجی توطئهای برای سرنگونی مصدق طراحی کردند. در مرداد ۱۳۳۲ (آگوست ۱۹۵۳)، کودتایی با حمایت سازمان سیا و امآی سیکس دولت مصدق را سرنگون کرد. این کودتا آغازگر دوره دوم دیکتاتوری محمدرضا شاه و سرکوب شدید چپگرایان بود: بر اساس برخی گزارشها، «نزدیک به ۳۰۰۰ تن از اعضای حزب توده دستگیر شدند و شبکه نفوذی آن در ارتش – شامل ۵۰۰ افسر نظامی – در سال ۱۹۵۴ شناسایی شد». فعالیتهای اتحادیههای کارگری به شدت سرکوب شد و بسیاری از روزنامههای سوسیالیستی تعطیل شدند.
در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ (۱۹۵۰ و ۱۹۶۰)، فعالیتهای چپگرایانه در ایران به شکل پنهانی ادامه یافت. حزب توده تا اوایل دهه ۱۳۴۰ بهصورت نیمهقانونی فعالیت میکرد و با سایر گروههای مخالف متحد بود. اما در سال ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)، شاه تمامی احزاب را ممنوع اعلام کرد و حزب توده ناچار شد کاملاً به فعالیت زیرزمینی روی آورد. در همین زمان، نسل جدیدی از کنشگران ظهور کرد که بهشدت تحت تأثیر جهانسومیگرایی و جنبشهای چریکی ضداستعماری قرار داشتند. بهویژه پس از مرگ چهگوارا در سال ۱۹۶۷ و ناآرامیهای جهانی اواخر دهه ۱۹۶۰، دانشجویان و روشنفکران ایرانی به سوی سیاستهای رادیکالتر گرایش پیدا کردند. گروههایی چون کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی (متشکل از شاخههای دانشجویی در خارج کشور) به کانونهای ایدئولوژی چپ بدل شدند.
در اوایل دهه ۱۳۵۰ (۱۹۷۱)، چندین سازمان چریکی مارکسیست-لنینیست شکل گرفتند. سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال ۱۳۵۰ (۱۹۷۱) تأسیس شد و به حملات مسلحانه علیه نهادهای رژیم پهلوی پرداخت. یکی از شاخههای منشعب، فداییان خلق (اکثریت و اقلیت) بود که بر پایه اندیشههای مائوئیستی عمل میکرد. قابل توجه است که این گروههای فدایی تبلیغات خود را با سبک کلاسیک رئالیسم سوسیالیستی تولید میکردند. برای مثال، یکی از پوسترهای معروف آن دوران، مشت گرهکردهای را در حال در دست داشتن دستهای از لالهها مقابل دودکشهای صنعتی به تصویر میکشد – به گفته یکی از مفسران، این پوستر «مشت قرمز گرهکردهای را نشان میدهد که دستهای لاله را روی چرخدندهای بزرگ نگه داشته است». این تصویرسازی بهوضوح برگرفته از شمایلنگاری مارکسیستی بینالمللی بود. چنین پوسترهایی نشان میدادند که انقلابیون ایرانی مبارزات خود را به جنبش جهانی کارگران پیوند میزنند – یادآور شعارهایی مانند «کارگران جهان، متحد شوید!».
در همان زمان، صحنه سوسیالیستی ایران بسیار متکثر و ناهمگون بود. سازمان مجاهدین خلق ایران با ترکیب ایدههای چپگرایانه و گفتمان اسلامی فعالیت میکرد؛ برای نمونه، پوسترهای اول ماه مه آنها نمادهای کارگری را با شعارهایی از قرآن تلفیق میکرد. گروههای دیگری مانند پیکار (شاخهای مارکسیستی منشعب از مجاهدین) و کومله (سوسیالیستهای کرد) نیز به مبارزه مسلحانه پیوستند. روشنفکرانی مانند علی شریعتی با تلفیق تحلیلهای مارکسیستی از سرمایهداری با ارجاعات دینی، بر نسل گستردهای از جوانان تأثیر گذاشتند. در عرصه ادبیات و روزنامهنگاری، نشریات چپ بهصورت مخفیانه منتشر میشدند؛ نویسندگان از تمثیل و رئالیسم اجتماعی برای پوشاندن نقدهای خود از رژیم بهره میگرفتند. همانطور که خواهیم دید، احمد شاملو و دیگر شاعران آثار خود را در نشریات زیرزمینی منتشر میکردند و زبانی رمزی و نمادین برای بیان مخالفت شکل دادند.
تا اواخر دهه ۱۳۵۰، این جریانهای چپگرا به خیزش مردمی علیه شاه شتاب بخشیدند. هزاران کارگر، دانشجو و بازاری در اعتصابها و تظاهراتی شرکت کردند که در نهایت به انقلاب ۱۳۵۷ انجامید. بنابراین، شاخههای متعددی از چپ ایرانی – از کمونیستهای وابسته به شوروی گرفته تا انسانگرایان سکولار و حتی سوسیالیستهای اسلامی – در سرنگونی رژیم پهلوی نقش داشتند.
انقلاب ۱۳۵۷ در آغاز به نظر میرسید که فرصتی برای بسیاری از نیروهای چپگرا فراهم کرده است. در جریان سرنگونی انقلابی رژیم شاه، نیروهای چپ در کنار گروههای اسلامگرا با شعارهایی همچون «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» حضور داشتند. در دولت موقت مهدی بازرگان، برخی اعضای سابق حزب توده و روشنفکران سوسیالیست به سمتهای وزارتی رسیدند. برخی حتی باور داشتند که رژیم جدید اصلاحات مردمی را دنبال خواهد کرد. همانطور که یکی از مفسران مارکسیست اشاره میکند، بسیاری از چپگرایان خارجی – از جمله میشل فوکو و ارنست مندل – «نه فقط با انقلاب ایران، بلکه با گفتمان اسلامی و خصلت ضدامپریالیستی رژیم جدید همدلی نشان دادند». اما در گذر زمان، این حمایت برای چپگرایان سکولار خوشبینانه و سادهانگارانه از کار درآمد.
تنها چند ماه بعد، شکاف میان چپ و راست بهسرعت عمیق شد. جناح آیتالله خمینی تا سال ۱۳۵۹ قدرت را بهطور کامل در دست گرفت. درگیریها آغاز شد: چریکهای سکولار و مارکسیستی که پیشتر با شاه جنگیده بودند، اینبار علیه حکومت روحانیت برخاستند. تا اواسط سال ۱۳۵۹، حکومت انقلابی تمامی احزاب غیراسلامی را ممنوع اعلام کرد. سازمانهای چپ غیرقانونی شدند و رهبران آنها دستگیر یا اعدام شدند. برای نمونه، حزب توده – که بهطور موقت دوباره قانونی شده بود – در سال ۱۳۶۲ (۱۹۸۳) بار دیگر ممنوع و هزاران تن از اعضای آن زندانی شدند. بهطور کلی، «ایران از زمان قبل از ۱۹۰۶ تاکنون هرگز بهاندازه امروز غیردموکراتیک اداره نشده است»، به نوشته یکی از مفسران سوسیالیست، که میافزاید جمهوری اسلامی «پنجاه برابر بیشتر از رژیم شاه سوسیالیستها را اعدام کرده است». جنبشهای چپگرایانه در کردستان و آذربایجان – مانند حزب دموکرات کردستان ایران که عمر کوتاهی داشت – بهطور نظامی سرکوب شدند.
رژیم جدید همچنین تلاش کرد تا نمادهای چپگرایانه را مصادره کند. مقامات انقلابی زبان ناسیونالیستی و ضدامپریالیستی را به کار گرفتند و گاه حتی از نمادهای مارکسیستی نیز بهره بردند. به گفته تاریخنگاران هنر، جمهوری اسلامی روز کارگر را بازتعریف کرد: پوسترهای حزب جمهوری اسلامی از موتیفهای کلاسیک چپ مانند کارگران، کارخانهها و مشتهای گرهکرده استفاده میکردند، اما آیات قرآنی و شعارهای مذهبی نیز به آنها افزوده شده بود. این فرایند نوعی «اسلامیسازی» از شمایلنگاری چپ بود – برای مثال، یکی از پوسترها اعلام میکرد: «اسلام تنها حامی کارگر است». بهطور کلی، جناح آیتالله خمینی «سعی کرد [روز کارگر] را با پذیرش نمادهای تودهای مارکسیستی، اما به شیوهای اسلامی، بازتعریف کند». تا سال ۱۳۶۰ (۱۹۸۱)، متحدان سکولار و چپ انقلاب (مانند جبهه ملی و اکثریت فداییان خلق) بهطور کامل به حاشیه رانده یا ممنوع شدند و خود روز کارگر نیز به عنوان «روز کارگر و معلم» به افتخار آیتالله بهشتی و مرتضی مطهری بازنامگذاری شد. با این وجود، جنبش کارگری ایران – هرچند محدود شده – حضور سازمانی خود را در کارخانهها و اتحادیههای حرفهای حفظ کرد و همچنان در قالبهایی محدود خواستار حقوق کارگران در برابر دولتی روزبهروز سرکوبگرتر شد.
پس از سال ۱۳۵۷، بسیاری از چپگرایان ایرانی یا به تبعید رفتند یا به فعالیتهای زیرزمینی روی آوردند. جوامع مهاجر ایرانی در اروپا و آمریکای شمالی به کانونهای اصلی اپوزیسیون تبدیل شدند. رهبران تبعیدی حزب توده، چریکهای فدایی خلق و روشنفکران طرفدار سوسیالیسم اقدام به انتشار نشریات و تأسیس اندیشکدهها کردند. در دهه ۱۳۶۰ (۱۹۸۰)، چپگرایان تبعیدی (برای مثال، حزب سوسیالیست کارگران ایران) تحلیلهای مارکسیستی از نتایج انقلاب ارائه دادند. اگرچه چپگرایان در ایران پس از انقلاب به حاشیه رانده شده بودند، اما اندیشههای چپ در خارج از کشور حیاتی تازه یافتند: خاطرات منتشر شده، بیانیههای حزبی و رسانههای دیجیتال به حفظ انتقادات سوسیالیستی کمک کردند.
در داخل ایران، دوره «اصلاحات» دهه ۱۳۷۰ (۱۹۹۰) احیایی محدود برای برخی ایدههای چپگرایانه به همراه داشت. دولت محمد خاتمی (۱۳۷۶–۱۳۸۴ / ۱۹۹۷–۲۰۰۵) فضای محدودی برای جامعه مدنی و بحثهای فکری ایجاد کرد. مارکسیستهای سابق که به سوی ملیگرایی سکولار یا دموکراسی گرایش یافته بودند (چهرههایی که گاه به عنوان «چپ سبز» شناخته میشدند مانند میرحسین موسوی و مهدی کروبی) دوباره در عرصه سیاست ظاهر شدند و غالباً به عنوان «اصلاحطلب» شناخته میشدند. آنها خواهان عدالت اجتماعی بیشتر و آزادیهای سیاسی شدند و با فعالان کارگری و دانشجویی همسو گردیدند. با این حال، واکنش سختگیرانه حکومت به سرعت این اصلاحات را در اواسط دهه ۱۳۸۰ محدود کرد. جنبشهای اعتراضی بعدی (به ویژه جنبش سبز سال ۱۳۸۸ / ۲۰۰۹) شاهد مشارکت ملیگرایان سکولار، فعالان حقوق زنان و برخی اتحادیههای کارگری بود، اما تا آن زمان چپ مارکسیستی سنتی عمدتاً از هم پاشیده شده بود.
در سراسر دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ (۱۹۹۰ و ۲۰۰۰)، گرایشهای چپگرایانه در فرهنگ بهگونهای ظریفتر ادامه یافت. نویسندگان، فیلمسازان و هنرمندانی که پیشتر با رژیم شاه مخالفت کرده بودند، اغلب همچنان در موضع مخالف باقی ماندند. بسیاری از چهرههای برجسته فرهنگی در دوران جمهوری اسلامی، پیشینهای چپگرایانه داشتند – برای مثال، کارگردانانی چون محسن مخملباف و بهرام بیضایی ریشه در محافل رادیکال داشتند. دانشجویان و کارگران در شعارهای خود بهکرات به آرمانهای سوسیالیستی اشاره میکردند («کارگر، معلم، اتحاد، اتحاد – دیکتاتوری باید برفت!» یکی از شعارهای رایج اعتصابات بود). و در دانشگاهها، نشستها و سمینارهایی پیرامون مارکس و نقد سرمایهداری همچنان به صورت زیرزمینی ادامه داشت. حتی اگر چپ ایران دیگر هرگز به نیروی سیاسی تودهای و منسجم دهه ۱۳۲۰ تبدیل نشد، میراث آن همچنان به عنوان زبانی برای مقاومت علیه استبداد و نابرابری باقی ماند.
میخواهم به ایدئولوژیها و سازمانهای کلیدی اشاره کنم. نمونههای اصلی شامل موارد زیر میشوند:
حزب توده (۱۳۲۰ تا کنون) – حزب کمونیست تاریخی ایران که پس از سقوط رضا شاه تأسیس شد و با اتحاد جماهیر شوروی همسو بود. این حزب در دهههای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ (۱۹۴۰ و ۱۹۵۰) بزرگترین حزب چپگرا در ایران بود، اما پس از سال ۱۳۲۸ و کودتای ۱۳۳۲ ممنوع یا به فعالیت زیرزمینی کشیده شد و پس از انقلاب ۱۳۵۷ برای مدتی کوتاه تحمل شد اما دوباره ممنوع گردید.
چریکهای فدایی خلق ایران – یک جنبش چریکی مارکسیست-لنینیستی که در سال ۱۳۵۰ (۱۹۷۱) تأسیس شد. این سازمان به چندین شاخه (اکثریت، اقلیت و غیره) با ایدئولوژیهای گوناگون (مائوئیستی، گواریستی) تقسیم شد. فداییان علیه شاه مبارزه مسلحانه کردند و برخی شاخههای آن پس از انقلاب نیز با حکومت جدید درگیر شدند؛ بسیاری از اعضای آن اعدام یا تبعید شدند.
سازمان مجاهدین خلق ایران (منافقین) – در ابتدا یک گروه چریکی تلفیقی اسلامگرا–مارکسیست بود که در سال ۱۳۴۴ (۱۹۶۵) تشکیل شد. در انقلاب ۱۳۵۷ نقش داشت اما پس از انقلاب با خمینی دچار درگیری شد. بعد از سال ۱۳۶۰ (۱۹۸۱) از مارکسیسم فاصله گرفت و در تبعید با صدام حسین علیه ایران همکاری کرد. این گروه همچنان جنجالبرانگیز است، اما در آغاز بخشی از بلوک چپ رادیکال محسوب میشد.
سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر – گروهی مارکسیستی منشعب از مجاهدین خلق که در سال ۱۳۵۴ (۱۹۷۵) تأسیس شد. این گروه مواضع ضدامپریالیستی و سکولار قاطعانهای داشت اما در برابر سرکوبهای شدید از هم پاشید.
انجمن سروش (اوایل قرن بیستم) – یک انجمن روشنفکری در دهه ۱۲۸۰ که به بحث درباره ایدههای سوسیالیستی میپرداخت و بر اصلاحطلبان انقلاب مشروطه تأثیر گذاشت. (هرچند حزب تودهواری نبود، اما ریشههای اولیه چپ را نشان میدهد.)
اسلام سیاسی با گرایشهای چپ – چهرههایی چون علی شریعتی ترکیبی از الهیات شیعی و تحلیل مارکسیستی از امپریالیسم را ارائه کردند. آنان نه کاملاً مارکسیست بودند و نه اسلامگرای محافظهکار، اما فعالیتشان در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ موج وسیعی از دانشجویان را بسیج کرد.
جنبشهای کارگری و اتحادیهای – اتحادیهها و اصناف (بازاریان، معلمان، کارگران نفت و غیره) اغلب بهطور غیررسمی در صف نیروهای چپ قرار داشتند. این گروهها لزوماً احزاب چپ مشخصی ایجاد نکردند، اما ائتلافهایی چون شورای متحده مرکزی اتحادیههای کارگری (۱۳۲۳ / ۱۹۴۴) و سازمانهای کارگری خودجوش بعدی به کانالی برای انتقال ایدههای سوسیالیستی تبدیل شدند.
سازمانهای دیگری نیز وجود داشتند، از جمله احزاب سوسیالیست کرد مانند کومله و حزب دموکرات کردستان ایران، جمهوری خودمختار آذربایجان در سال ۱۳۲۴ که با حمایت شوروی تأسیس شد، جبهه ملی ایران با عناصر چپگرا در اطراف مصدق، و احزاب مارکسیستی تبعیدی مانند حزب کمونیست ایران که به حزب توده وابسته بود. گروههای تبعیدی پس از سال ۱۳۵۷ از طیف سوسیالیست تا آنارشیست را شامل میشدند. درون جمهوری اسلامی نیز جناحهای اصلاحطلبی که در رسانههای غربی گاه به عنوان «چپ نو» یا «جنبش سبز» توصیف میشوند، افرادی را در بر میگیرند که از عدالت اجتماعی، حقوق زنان و مقابله با نئولیبرالیسم دفاع میکنند، هرچند در چهارچوبی عمدتاً اسلامگرایانه فعالیت دارند. برای نمونه، دو چهره اصلی جنبش سبز ۱۳۸۸، میرحسین موسوی و مهدی کروبی، خود را دموکراتهای پیشرو معرفی میکردند.
بهطور خلاصه، چپ ایران هرگز جریان یکدستی نبوده است. این جریان شامل مارکسیست-لنینیستها (مانند توده و فدایی)، مائوئیستها، تروتسکیستها (مانند شاخههای دانشجویی بینالمللی)، سوسیالیستهای ملیگرا، سوسیالیستهای لیبرال و نواندیشان مذهبی بوده است. تمامی این جریانها در خصومت با مداخله امپریالیستی و استبداد سلطنتی اشتراک داشتند. در گذر زمان، این نیروها خود را تطبیق دادند: در دوران سرکوب به زیر زمین رفتند، با جنبشهای تودهای ادغام شدند و بعدها در تبعید یا از طریق فعالیتهای فرهنگی دوباره بازتعریف شدند.
میخواهم به تأثیر فرهنگی جریان چپ بر ادبیات و شعر توجه کنم.
ادبیات ایران در قرن بیستم بهوضوح تحت تأثیر موجهایی از اندیشههای چپگرایانه قرار گرفت. از دهه ۱۳۲۰ به بعد، مضامین سوسیالیستی وارد رمان و شعر شدند و نویسندگان بسیاری خود را بهلحاظ فکری متعهد به تغییر اجتماعی میدانستند. یکی از پژوهشگران اشاره میکند که «بین سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۸، ایران دستخوش دگرگونیهای عمده اجتماعی–سیاسی شد… ایدئولوژیهای چپگرا از طریق حزب توده طرفدار شوروی در محافل ادبی و روشنفکری دهههای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ به جایگاه برجستهای رسیدند». در دوران اشغال متفقین و ملی شدن نفت، نشریات وابسته به حزب توده و انجمن نویسندگان ایران، دیدگاهی انقلابی از ادبیات ترویج میکردند: نقد بیعدالتی، آگاهی طبقاتی، و همبستگی با مبارزات ضداستعماری جهانی.
چهرههای شاخصی این روند را نمایندگی میکنند. شاعر احمد شاملو بهعنوان «صریحترین» شاعر چپگرای زمان خود شناخته میشد. مجله ادبی او در اواسط دهه ۱۳۴۰ با نام خوشه، هم آثار خودش را منتشر میکرد و هم ادبیات انقلابی جهان سوم را ترجمه و معرفی مینمود. شاملو به دنبال «ایجاد همبستگی ادبی» با جنبشهای جهانی بود – برای نمونه، شعرهایی از جنبشهای آزادیبخش آمریکای لاتین و آفریقا را به فارسی ترجمه کرد. شاعران زن جوان نیز وارد این فضا شدند. خواهران مهوش و ژیلا مساعد در دهه ۱۳۴۰ با اشعاری متعهد و ترجمههایی که در نشریات شاملو منتشر میشدند، به شهرت رسیدند. ژیلا بهویژه با بهرهگیری از نمادگرایی، نابرابریهای اجتماعی را نقد میکرد: شعر «زن» او (۱۳۵۶) با همدلی از مادر یک کارگر سخن میگوید و موقعیت طبقاتی شاعر را با رنج کارگر مقایسه میکند. به گفته یکی از پژوهشگران ادبیات زنان، این نویسندگان از «زبانی بسیار نمادین» استفاده میکردند – برای مثال، «شب» را بهعنوان نمادی از ستم و «باد» را بهعنوان نمادی از تغییر به کار میبردند – تا در زیر سایه سانسور، مقاومت را بهصورت پنهانی منتقل کنند.
شخصیتهای ادبی برجسته دیگری نیز در این فضا فعال بودند، مانند ژاله اصفهانی، شاعر پیشرو و عضو حزب کمونیست که دو بار بهخاطر دیدگاههای سیاسیاش تبعید شد، و فاطمه سیاح، نخستین استاد زن ادبیات تطبیقی در ایران و منتقد برجسته مارکسیست. در میان رماننویسان، هوشنگ گلشیری و سیمین دانشور به بازنمایی بحرانهای اخلاقی و اقتصادی جامعه مدرن پرداختند و در آثارشان گاه انتقادهایی پنهان از رژیم دیده میشود (گرچه گلشیری بعدتر درباره تبدیل ادبیات به تبلیغات آشکار سیاسی ابراز تردید کرد). فروغ فرخزاد، گرچه عمدتاً بهعنوان شاعری فمینیست شناخته میشود، اما در اشعار خود نارضایتی نسلی و گسست مدرنیستی از سنت را نیز بازتاب داد. در سالهای بعد، نویسندگانی مانند رضا براهنی و منیر کوشیار در تبعید، درباره خودِ تبعید و آرزوی ایرانی آزاد نوشتند.
منتقدان ادبی اشاره کردهاند که تا دهه ۱۳۴۰، ادبیات ایران وارد «مرحله دوم» خود شده بود؛ در این مرحله، محبوبیت جریان چپ نویسندگان را وادار کرد تا شیوههای هنری خود را بازآفرینی کنند. پس از کودتای ۱۳۳۲ که امیدها برای تغییرات انقلابی را از بین برد، بسیاری از نویسندگان به تمثیل و نمادگرایی روی آوردند تا از سرکوب حکومتی بگریزند. در عمل، سردبیران نشریات چپ آثار نویسندگان مارکسیست و جهانسومی مانند نرودا، مائو و فانون را ترجمه و منتشر میکردند و از این طریق «خط انتقال پنهانی» ایدهها را شکل میدادند. شاعران نیز همچنان نقدهای رمزی را در دل اشعاری به ظاهر سنتی میگنجاندند. یکی از تاریخنگاران مینویسد: «سلطه جریان چپ در تفکر سیاسی این دوره، با زبانی بسیار نمادین – بهویژه در شعر – همراه بود که نویسندگان برای انتقال پیامهای مخالفتآمیز خود از آن بهره میگرفتند». شعر متعهد این دوره – چه با صدای مردانه و چه زنانه – هدفش برانگیختن تودهها علیه رژیم وابسته به غرب بود.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، کنترل دولتی بر ادبیات شدیدتر شد و بسیاری از نشریات آشکارا چپگرا تعطیل شدند. با این حال، بسیاری از نویسندگان پس از انقلاب همچنان تحت تأثیر آموزههای چپ و زیباییشناسی مارکسیستی باقی ماندند. فرهنگ ادبی زیرزمینی دهه ۱۳۵۰، زمینه را برای نسلهای بعدی فراهم کرد تا ادبیات را بهعنوان ابزاری برای اعتراض اجتماعی درک کنند. در ایران معاصر، نوعی احیای شعر و داستاننویسی آگاه اجتماعی دیده میشود که دوباره از طریق رسانههای اجتماعی و نشر زیرزمینی در حال انتشار است. نویسندگان جوان اغلب هم به شعر کلاسیک فارسی ارجاع میدهند و هم به شعارهای دوران انقلابی، و این تلفیق، تداوم تاریخی این میراث را بازتاب میدهد.
سینما و تلویزیون ایران نیز تحت تأثیر اندیشههای چپگرایانه قرار گرفتهاند، هرچند اغلب بهصورت غیرمستقیم. موج نوی سینمای ایران در اواخر دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ – که اغلب با نئورئالیسم ایتالیایی مقایسه میشود – نقد اجتماعی را به پرده سینما آورد. شاهکارهای اولیهای مانند فیلم گاو داریوش مهرجویی (۱۳۴۸) و فیلمهای مسعود کیمیایی، فقر روستایی و نبرد طبقاتی را با ژرفای تمثیلی به تصویر کشیدند. گرچه کارگردانان آن دوره همگی مارکسیست رسمی نبودند، اما به تضادهای زمانه خود حساس بودند. به عنوان مثال، فیلم گاو بهعنوان نقدی ظریف بر ازخودبیگانگی در میان دهقانان ایرانی تفسیر شده است. مهرجویی خود گفته بود که تحت تأثیر کافکا و مفاهیم ازخودبیگانگی اجتماعی قرار داشته – مضامینی که با اندیشه چپ سازگارند. آثار بعدی عباس کیارستمی (مانند خانه دوست کجاست؟) اغلب با همدلی به زندگی کودکان فقیر میپردازند و ارزشهای انسانگرایانه و برابریطلبانهای را بازتاب میدهند که با دغدغههای چپ همراستا هستند.
فیلمهای مستند و تلویزیون نیز لایههایی از مضمون سیاسی را حمل میکردند. فیلمسازانی چون فروغ فرخزاد از فیلم بهعنوان ابزار کنشگری بهره بردند – فیلم کوتاه او، خانه سیاه است (۱۳۴۱)، بهشیوهای انسانی، زندگی بیماران جذامی را به تصویر کشید. پس از سال ۱۳۵۷، بسیاری از کارگردانان صریحاللهجه مجبور به ترک کشور شدند؛ برخی از آنها، مانند محسن مخملباف، سینمای انقلابی را در خارج از ایران دنبال کردند، هرچند دیدگاههای او بعدها تغییر کرد. صنعت سینمای جمهوری اسلامی در دهه ۱۳۶۰ بیشتر به واقعگرایی اجتماعی پرداخت (اغلب با محوریت جنگ)، اما کارگردانانی که در سطح جهانی تحسین شدند – مانند کیارستمی، جعفر پناهی، محسن مخملباف، رخشان بنیاعتماد، و سمیرا مخملباف – اغلب بیعدالتی اجتماعی یا استبداد را بهصورت غیرمستقیم نقد کردند، که میراثی از درگیریهای سیاسی موج نو محسوب میشود. در قرن بیستویکم، فیلمسازان مستقل ایرانی در خارج از کشور فعالتر شدهاند؛ روایتهای آنان از تبعید، کار و حقوق بشر تا حدی از سنت چپگرایانه هنر اجتماعی متأثر است.
تلویزیون و رسانههای آنلاین نیز دغدغههای چپگرایانه را بازتاب دادهاند. برای نمونه، هنرمندان و روزنامهنگاران ایرانی از شبکههای اجتماعی برای مستندسازی اعتصابات کارگری، اعتراضات زیستمحیطی و کارزارهای حقوق زنان استفاده کردهاند – که یادآور نقش تاریخی چپ در دفاع از «انجمن آزاد» و مبارزه برای حقوق است. گسترش شبکههای ماهوارهای و اینترنت باعث شده است که تحلیلهای چپگرایانه خارجی (چه از سوی نشریات سوسیالیستی و چه رسانههای دولتی) به مخاطبان ایرانی برسد و اغلب در وبلاگها و گروههای مجازی به بحث گذاشته شود.
هنرهای تجسمی در ایران – از نقاشی و هنر گرافیک تا معماری – اغلب بهنوعی با ایدههای چپگرایانه در تعامل بودهاند، چه در محتوا و چه در فرم. در دوران پیش از انقلاب، برخی نقاشان و مجسمهسازان بهطور علنی به رئالیسم سوسیالیستی گرایش نشان دادند. منیر فرمانفرماییان و پرویز تناولی گرچه آشکارا سیاسی نبودند، اما آثارشان که در آنها نقشمایههای سنتی ایرانی بهشیوهای مدرن بازآفرینی شده بود، با برنامههای فرهنگی پیشرو – اگر نه دقیقاً چپگرایانه – همراستا تلقی میشدند. تصویرسازان و هنرمندان گرافیک اما بهطور مستقیمتری به نقد مسائل اجتماعی پرداختند: برای مثال، اردشیر محصص در دهه ۱۳۵۰ (۱۹۷۱) نخبگان سیاسی و اجتماعی تهران را بهشیوهای طنزآمیز به تصویر میکشید (سبک چپگرایانهاش یکی از دلایلی بود که پس از انقلاب ناچار به ترک ایران شد).
یکی از جلوههای بسیار آشکار این پیوند، سنت پوسترهای سیاسی است. جنبشهای چپ ایرانی برای گردهماییها و مناسبتهایی چون روز کارگر، پوسترهایی چشمگیر تولید میکردند. این پوسترها صراحتاً در قالب رئالیسم سوسیالیستی طراحی میشدند – «دو پوستر نخست متعلق به فداییان خلق (گروه چریکی مارکسیست-لنینیست) بود». عناصر تصویری مانند مشت گرهکرده، کارگران و کارخانهها، جهانی بودند و هنرمندان ایرانی آنها را از هنر چپگرای اروپایی و آمریکای لاتین وام میگرفتند. انسانشناس سوزان تالبوت اشاره میکند که با ترکیب عناصر فرهنگی ایرانی (مانند لاله، چرخدنده، دندههای صنعتی) با نمادهای جهانی کارگری، این پوسترها پیام «بسیج جمعی علیه سرمایهداری و امپریالیسم» را منتقل میکردند. این آثار، هنر عمومی برای برانگیختن همبستگی بودند.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، نقاشی دیواری و گرافیتی اعتراضی به زبان اعتراض خیابانی تبدیل شد. هرچند این آثار عمدتاً از سوی حاکمیت سرکوب شدند، گاه در دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ گرافیتیهایی با شعارهای سوسیالیستی در جریان اعتصابات کارگری یا تظاهرات ضدحکومتی در شهرهای بزرگ پدیدار میشد. عباراتی مانند «حقوق کارگر، انقلاب ماست» یا تصاویری از کارگران صنعتی، روی دیوارها نقش میبستند. در سالهای اخیر، هنر خیابانی مربوط به خیزش «زن، زندگی، آزادی» از تصویرسازیهای انقلابی (با رنگهای قرمز، سیاه و سبز) و گاه از نقلقولهایی از نویسندگان چپ الهام گرفته است. هرچند این آثار در فضای رسمی ناپایدارند، در شبکههای اجتماعی بهطور گسترده بازنشر میشوند.
در معماری و طراحی، ایدئولوژی چپ اثرگذاری پنهانتر اما واقعی داشت. در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، معماران مدرنیست ایرانی مانند هوشنگ سیحون و علیسزدار افخمی، مدرنیسم غربی را با اخلاق برابریخواهانه ترکیب کردند – برای نمونه در طراحی مراکز فرهنگی عمومی و مسکنهای کارگری. پس از انقلاب، برخی معماران (اغلب روحانیون یا بازاریها) بهصراحت از سبکهای بومی و اسلامی دفاع کردند. با این حال، چپگرایان سکولار در تبعید به نظریهپردازی درباره معماری «سوسیالیسم اسلامی» پرداختند، که بر فضاهای جمعی و استفاده از مصالح بومی تأکید داشت (گرچه نمونههای اجراشده از آن بهدلیل محدودیتهای سیاسی اندکاند). بهطور خاص، معمار ایرانی نادر خلیلی که در آمریکا ساختوساز با خاک و آجر بومی را ترویج میداد، بر ترکیب فناوری مدرن با طراحی اجتماعیمحور و ساده تأکید داشت – رویکردی که با اصول سوسیالیستی مانند رفاه اجتماعی و مقابله با مصرفگرایی همخوانی دارد.
در مجموع، تلاقی زیباییشناسی و ایدئولوژی در میان چپگرایان ایران را میتوان اینگونه خلاصه کرد: رئالیسم سوسیالیستی بهطور دورهای در ایران ظهور یافت تا کار و آرمانهای جمعگرایانه را ستایش کند، در حالی که چپگرایان مذهبی تلاش کردند هنر اسلامی را با تصویرسازیهای کارگری پیوند بزنند. یکی از پژوهشگران در اینباره مینویسد: «آمیختن ایدئولوژیهای گوناگون [در هنرهای تجسمی] گواهی است بر انعطافپذیری و ناهمگونی آنها – با بهرهگیری از نمادهای مذهبی، رهاییبخش ملی، ضدامپریالیستی و حتی مارکسیستی برای خلق پیامی انقلابی فراگیر (و گاه متناقض)». تأثیر چپگرایی بر معماری و طراحی آشکارا کمتر بوده، اما میتوان آن را در هر پروژهای دید که عملکرد جمعی را بر تجملگرایی نخبگان ترجیح داده است.
ارزشهای چپگرایانه در مد و سبک زندگی ایرانی نیز بازتاب یافتهاند، بهویژه در میان خردهفرهنگهای جوانان. در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، دوره شکوفایی نفت، مد غربی – مانند دامنهای کوتاه، کراوات و رنگهای روشن – در میان جوانان شهری تهران رواج یافت و میتوان آن را شکلی از رهایی اجتماعی تلقی کرد. گرچه این سبک لزوماً چپگرایانه نبود، اما در برابر هنجارهای محافظهکارانه پوشش سنتی ایستادگی میکرد. برخی جوانان عمداً سبک پوشش طبقه کارگر را انتخاب میکردند (مانند شلوار لی سرهمی و کلاههای افتاده) تا با اقشار محروم ابراز همبستگی کنند. گروههای دانشجویی و هنری گاه نمایشهای مدی برگزار میکردند که در آنها نمادهای پرولتری مانند بشکههای نفت و تصویر کارخانه در لباسها به کار میرفت – حرکتی که با تجربههای انقلابی مد در سایر نقاط جهان موازی بود.
پس از انقلاب و با اجباری شدن حجاب، پوشش به میدان آشکار کنش سیاسی بدل شد. در دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، در میان محافل اصلاحطلب و چپگرای، سبک «شیکِ پوشیده» رواج یافت که دینداری را با زیباییشناسی پیشرو تلفیق میکرد (روسریهای رنگی، لباسهای چندلایه و غیره). زنان جوان در حوزههای فناوری و دانشگاهی گاه چادر سنگین بر تن میکردند اما با آرایش مدرن، بهشکلی ضمنی در برابر هنجارهای سختگیرانه مقاومت نشان میدادند. برخی فمینیستهای چپگرا این سبک را نوعی «مقاومت روزمره» میدانند – بازپسگیری سبک شخصی در دل نظامی سرکوبگر. در مقابل، در خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، کنشهایی چون بریدن مو و سوزاندن روسری از سوی زنان جوان، بهمثابه کنشی سیاسی و رادیکال در زمینه مد، بازتابی از ریشههای شمایلشکنی(ایکونشکنی) [همانطور که من موهای ایکونیکم را تراشدیم] چپ به شمار میرفت (هرچند باید توجه داشت که شعارهای امروز به اندازه سوسیالیسم، از فمینیسم و ملیگرایی نیز الهام میگیرند).
در عرصه فرهنگ عامه، اندیشههای چپ بر موسیقی، گروههای هنری و رسانهها اثرگذار بودهاند. در اواخر دهه ۱۳۵۰، برخی گروههای راک با رویکرد سیاسی (مانند بلک کتس و ایندیگوز) سرودهایی درباره بیعدالتی اجتماعی و انقلاب ساختند، هرچند اغلب سانسور میشدند. بعدها، خوانندگان هیپهاپ و رپ زیرزمینی در ایران با خشم از فساد و نابرابری سخن گفتند – سبکی که اغلب با نقد چپ همپوشانی دارد. فرهنگ بصری جوانان (مانند ساخت زین، تیشرتهای گرافیکی و هنر خیابانی) نیز بارها از نمادهای مارکسیستی یا اکو-سوسیالیستی الهام گرفته است؛ برای مثال، برخی گرافیتیهای مدرن تصویر چهگوارا یا ستاره سرخ را به کار میگیرند.
در معماری و زندگی شهری نیز جوانان ایرانی در سالهای اخیر به ایدههای زندگی جمعی گرایش یافتهاند. برای مثال، پروژههای مسکونی اشتراکی و باغهای شهری در تهران و دیگر شهرها، روحیهای سوسیالیستی در بهاشتراکگذاری فضاهای شهری را بازتاب میدهند. حتی برخی استارتاپهای فناورانه با فرهنگ مشارکتی داخلی، از شعارهای مارکسیستی بهصورت طنزآمیز استفاده میکنند (مثلاً گروهی تعاونی که خود را «کارگران متحد فناوری» مینامند). این نمونهها بیش از آنکه بیانگر پایبندی ایدئولوژیک باشند، نشاندهنده نفوذ زبان چپ در فرهنگ اعتراضی عمومیاند.
در مجموع، فرهنگ جوانان ایران امروز – چه در موسیقی، چه در مد، چه در بیان عمومی – بسیار تلفیقی است. بسیاری از جوانان ایرانی با استبداد، تبعیض جنسیتی و نابرابری اقتصادی مخالفاند، که همگی از ارزشهای چپگرایانه الهام میگیرند. جریانهای جهانی لیبرال و سوسیالیست با هم درآمیختهاند. پژوهشها نشان میدهند نسل زد در ایران سکولارتر و برابریطلبتر از نسلهای پیشین است، و در فضای عمومی اغلب هم به چهرههای بینالمللی (مانند مارکس، ماندلا) و هم به شاعران ایرانی ارجاع میدهند. از این منظر، روح چپ ایرانی همچنان بهعنوان یک مرجع برای نسلهای جدید زنده است، حتی اگر احزاب چپ سازمانیافته در وضعیت ضعف قرار داشته باشند.
در تمامی این حوزهها، چهرههایی از ایران به دلیل باورهای چپگرایانه یا تأثیرگذاریشان در این زمینه شهرت دارند: فروغ فرخزاد (۱۳۱۴–۱۳۴۵) – شاعر و فیلمساز نمادین. گرچه عضو هیچ حزب سیاسی نبود، اما اشعار صریح او درباره زندگی درونی زنان و محدودیتهای اجتماعی، با جوانان پیشرو همصدا شد. مستند کوتاه او در سال ۱۳۴۱، «خانه سیاه است»، با نگاهی شاعرانه، زندگی ساکنان یک آسایشگاه جذامیان را به تصویر کشید و همبستگیای انسانی و سازگار با آرمانهای چپ را نشان داد.
هوشنگ گلشیری (۱۳۱۷–۱۳۷۹) – رماننویس و نویسنده داستان کوتاه. اغلب به بررسی تضادهای طبقاتی و ازخودبیگانگی در ایران معاصر میپرداخت. او که در انجمن نویسندگان فعال بود، علیه سانسور نوشت و پس از انقلاب برای مدتی به زندان افتاد. سبک مدرنیستی او با وجود پیچیدگی، در بطن خود حامل تعهدی اجتماعی بود.
شیرین نشاط (متولد ۱۳۳۶) – هنرمند و فیلمساز، که با عکسهای سیاه و سفید تأثیرگذارش از زنان شهرت یافت. او در ایران رشد کرد و بعدها به خارج مهاجرت نمود. آثارش که میان فمینیسم و رئالیسم اجتماعی در نوساناند، گرچه به دین و جنسیت میپردازند، ساختارهای قدرت را نیز به چالش میکشند – رویکردی همسو با گرایشهای چپ ضداقتدارگرایانه.
اردشیر محصص (۱۳۱۷–۱۳۸۷) – کارتونیست و طنزپرداز. روحانیون و هم سیاستمداران را به تمسخر میگرفت. کاریکاتورهای جسورانهاش در دهههای ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، ریاکاری و فساد را هدف میگرفتند. او خود را یک «چپگرای صریح» میدانست و آثارش علیه شاه و روحانیت، اغلب به قیمت خطرهای شخصی تولید میشدند.
محسن مخملباف (متولد ۱۳۳۶) – کارگردان سینما. در دهه ۱۳۵۰ یک انقلابی مارکسیست بود که در مبارزات خیابانی با رژیم شاه شرکت داشت. پس از زندان، بهعنوان فیلمساز ظاهر شد؛ آثار ابتداییاش ( دوچرخهسوار) آمیختهای از رئالیسم اجتماعی و شور انقلابیاند. گرچه بعدها دیدگاهش تغییر یافت، اما دوره آغازین فعالیتش نمونهای روشن از ترکیب کنشگری و هنر بود.
جعفر پناهی (متولد ۱۳۳۹) و محمد رسولاف (متولد ۱۳۵۰) – فیلمسازان مستقل که توسط جمهوری اسلامی زندانی شدند. آثار آنها غالباً زندگی طبقات فرودست را به تصویر میکشد و قدرت حاکم را بهصورت غیرمستقیم نقد میکند. شجاعت آنها در برابر سرکوب، آنها را به نمادهایی از آزادی هنری در گرایش چپ تبدیل کرده است.
حمید دباشی (متولد ۱۳۲۹) – متفکر و استاد دانشگاه کلمبیا. دانشمند علوم اجتماعی مارکسیست ایرانیتبار که آثارش (مانند «سینمای ایران» و «صحنهپردازی انقلاب») به نظریهپردازی انتقادی درباره فرهنگ و قدرت میپردازد. با وجود مواضع جنجالیاش، چپگرایی ایرانی را در بستر گفتمان پسااستعماری قرار داده است. کار او درباره زیباییشناسی انقلابی، تأثیر زیادی بر فهم غربی از چپ ایران گذاشته است.
علی شریعتی (۱۳۱۲–۱۳۵۶) – جامعهشناس و فیلسوف. او الهیات شیعی را با تحلیل مارکسیستی در هم آمیخت تا «سوسیالیسم اسلامی» را تبیین کند. او استدلال میکرد که فرهنگ شهادت در شیعه، بازتابی از مبارزه طبقاتی است و این دیدگاه الهامبخش دانشجویان در دهههای ۴۰ و ۵۰ شد. گرچه ایدئولوژیاش تئوکراتیک بود، اما با اهداف ضدامپریالیستی و سوسیالیستی چپ همراستا بود. بسیاری او را چهرهای واسط میان چپ و اسلامگرایی میدانند، و معتقدند که بخشی از حمایت اولیه چپ از خمینی، میراث شریعتی بود.
مهدی کروبی (متولد ۱۳۱۶) و میرحسین موسوی (متولد ۱۳۲۰) – یکی روحانی و نقاش (کروبی) و دیگری معمار و نخستوزیر (موسوی). هر دو رهبری جنبشهای اصلاحطلبانه مانند جنبش سبز ۱۳۸۸ را بر عهده داشتند و از عدالت اقتصادی حمایت کردند. گرچه از دل ساختار جمهوری اسلامی برخاستهاند، اما سیاستهایی چون سهمیهبندی جنسیتی و حمایت از حقوق کارگران را پیگیری کردند که معمولاً با چپ سکولار همخوانی دارد.
سیمین بهبهانی (۱۳۰۶–۱۳۹۳) – شاعر، درباره مسائل اجتماعی و حقوق زنان مینوشت. گرچه بهصراحت مارکسیست نبود، اما روحیه پیشرو شعرهایش و حمایت از جنبش اعتراضی ۱۳۸۸، احترام چپگرایان را برای او به همراه داشت.
صادق زیباکلام (متولد ۱۳۲۷) – استاد علوم سیاسی و روشنفکر عمومی. لیبرالی سکولار که اغلب از اعتصابات کارگری دفاع کرده و نخبگان حاکم را نقد کرده است. گرچه مارکسیست نیست، گاهی از سوی رسانهها بهعنوان «وجدان چپ لیبرال» ایران توصیف میشود و شهروندان را به پذیرش اصول سوسیالدموکراتیک دعوت میکند.
فاطمه اختصاری و توماج صالحی – دو فعال فرهنگی جوان (به ترتیب شاعر و رپر). هر دو در دهه ۱۴۰۰ به دلیل ابراز مخالفت بازداشت شدند. رپ توماج از مضامین شهادتطلبی دوران خمینی برای نقد رژیم بهره میگیرد – سبکی آگاهانه انقلابی. شعرهای اختصاری که جوایز بینالمللی برده، از تصاویر سوسیالیستی جهانی (آهن و آتش، رنج و انقلاب) بهره میگیرد و به بیعدالتی جنسیتی میتازد.
این فهرست کامل نیست، اما نشان میدهد چگونه هنرمندان و روشنفکران از حوزههای گوناگون موضعگیریهایی چپگرایانه یا پیشرو اتخاذ کردند. برخی، مانند شاملو و محصص، مارکسیستهای رسمی بودند. دیگرانی، چون نشاط و پناهی، از دل مقاومت به موضعی چپگرایانه رسیدند. همه آنها در کنار یکدیگر موجب شدند نقد چپ در بطن فرهنگ ایران زنده بماند – حتی وقتی احزاب چپ ممنوع شدند.
یکی از ابعاد اساسی در تجربه چپ ایران، چگونگی تجلی ایدئولوژی از طریق زیباییشناسی است. این موضوع تنها به پوسترها محدود نمیشود (چنانکه پیشتر بحث شد)، بلکه نمادها، شعارها و فرهنگ بصری را نیز در بر میگیرد. در تظاهرات کارگران انقلابی، اغلب پلاکاردها و بنرهایی با تصاویر سبکپردازیشدهای از دکلهای نفت، چکش، داس، کره زمین – که از آیکونوگرافی شوروی وام گرفته و بومیسازی شده بود (مثلاً با پرچم ایران یا خط فارسی) – به چشم میخورد. به همین ترتیب، تئاترها و نمایشگاهها از هنر مردمی حمایت میکردند، شامل رقصهای فولکلور و کارگران روی صحنه. پرترهنگاری نیز ارزش سیاسی پیدا کرده بود. پس از انقلاب، تصاویر چهرههای سوسیالیست قرن بیستم بهصورت پنهانی در کافهها و دفاتر چپگرایان در گردش قرار گرفت – برای مثال، عکسهای کارل مارکس، لنین، رزا لوکزامبورگ یا هو شی مین را میشد در کنار دیوان اشعار فارسی در کتابفروشیهای اصلاحطلبانه یافت. برخی دیوارنوشتهها شامل طراحیهایی از امیرکبیر یا مصدق بهعنوان سوسیالیستهای پیشامدرن بودند. در مدارس برخی مناطق کارگری (که اکنون فعالیت آنها غیرقانونی است)، دیوار کلاسها با نقاشیهایی از مبارزه پرولتاریا تزئین میشد. محتوای برخی نمایشگاهها و کتابها نیز این درهمآمیختگی را بازتاب میداد. برای نمونه، یک نمایشگاه هنری در تهران پس از انقلاب که در کتاب تصاویری از یک انقلاب مستند شده، بر آثار هنری پیش از انقلاب تمرکز داشت که «گامهای انقلابی» را بازنمایی میکرد – یعنی پیوند جنبشهای هنری تاریخی با سیاست چپگرایانه. پس از سال ۱۳۸۸، برخی موزههای دولتی با اکراه نمایشگاههایی مرورگرانه درباره هنر انقلابی برپا کردند؛ منتقدان میگویند این نمایشگاهها غالباً نمادهای صریح سوسیالیستی را پاکسازی یا انتزاعی کردهاند تا از تنش سیاسی پرهیز شود.
در حوزه معماری ایران، با آنکه عمده ساختوسازهای عمومی تحت سیطره نمادگرایی دینی یا ملی بوده، ردپاهای کوچکی از چپگرایی نیز دیده میشود. تعاونیهای کارگری در دهه ۱۳۶۰، مدارس و درمانگاههایی بر اساس مدلهای کمونیستی ساختند (هرچند معمولاً با بنرهای اسلامی در بالا). مثلاً شهر خمینیشهر در نزدیکی اصفهان در دهه ۱۳۵۰ بهعنوان شهری کارگری طراحی شد که زیرساختهای اشتراکی داشت، اما پس از ملیسازی متوقف شد. در سالهای اخیر، برخی چیدمانهای هنری شهری با نگاهی نوآورانه، یادمانهای دوره پهلوی را به «یادمانهای مردمی» بازتفسیر کردهاند – ایدهای که با بازتصرف فضایی سوسیالیستی همسویی دارد. در گفتمان دانشگاهی درباره زیباییشناسی چپ در ایران، آثاری مانند صحنهپردازی انقلاب اثر چلكوفسکی و دباشی (۲۰۰۰) جایگاه ویژهای دارند که تحلیل میکنند چگونه اقناع بصری توسط هر دو جناح چپ و راست بهکار گرفته میشد. آنها نشان میدهند که سبک رئالیسم سوسیالیستی چپ (رنگهای پررنگ، چهرههای قهرمانگونه، تأکید بر ماشینآلات) مستقیماً در برابر استفاده از خوشنویسی اسلامی و هنر سنتی از سوی جناح راست قرار میگرفت. این تعامل قابلتأمل است: یکی از هنرمندان در اوایل دهه ۱۳۶۰ میگوید که پوسترهای روز کارگر اسلامگرا «آیات قرآنی را در بر داشتند… [و با] تلفیق آیکونوگرافی سنت چپ با پیامهای متنی مقدس، همبستگی کارگران را ذیل یک کیهانشناسی دینی بازتعریف کردند.» به بیان دیگر، آنچه در سال ۱۳۵۷ تصویری سکولار و مبارز بود، در سال ۱۳۶۱ به بلاغتی قدسی تبدیل شد – نمایانگر چگونگی تصاحب زبان زیباییشناسی چپ از سوی رژیم.
نمونهای دیگر از پیوند فرم و ایدئولوژی، معماری برای مردم است. پس از انقلاب، معماران ایرانی در این مورد بحث میکردند که آیا باید بناهایی طراحی کرد که به نیازهای تودهها پاسخ دهند. در دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، تعاونیهای کوچکی که از سوی اتحادیههای صنفی تأمین مالی میشدند، مجموعههای مسکونی سادهای برای کارگران کمدرآمد ساختند (که اغلب بناهایی چهارگوش و کارکردی بودند)، در تضاد با پروژههای مجلل و لوکس. این پروژهها به ندرت توجه رسانهای را جلب کردند، اما در عمل ترجمهای عینی از آرمانهای سوسیالیستی به فرم فضایی بودند. بهطور مشابه، طراحی جلد کتابها در دهه ۱۳۶۰ اغلب از رنگهای قرمز یا مشکی و فونتهای بدون سریف استفاده میکرد – جزئی کوچک اما گویا که با معیارهای گرافیکی چپ بینالمللی همراستا بود. در مجموع، زیباییشناسی ایدئولوژیک چپ ایران، تصویرسازیهای سوسیالیستی جهانی را با محتوای محلی درآمیخت. چه در قالب پوسترهایی با گلهای لاله قرمز و چرخدندهها، چه در اشعاری که از استعارههای پنهان برای انقلاب بهره میگرفتند، یا در نقاشیهای دیواری از کار دستهجمعی، این نمادها به آموزش و انسجام حامیان کمک میکردند. حتی موزاییکهای شیشهای و پرچمهای انقلاب، نقشهایی از کارگر را وارد فضاهای عمومی ایران کردند. پژوهشگر فرهنگ، معتقد است که این «شهادت بصری از تأثیر چپ» به حفظ «پیامی چندصدایی» در دوران انقلاب یاری رساند. امروزه بسیاری از این نمادها سرکوب یا مصادره شدهاند، اما در حافظه جمعی و مجموعههای آرشیوی همچنان زندهاند.
در سالهای اخیر، رویدادهای تاریخی مهم – از پایان جنگ ایران و عراق گرفته تا تحریمهای بینالمللی و بحرانهای محیطزیستی و اقتصادی – زمینهساز مرحلهای تازه از کنشگری چپ شدهاند. جنبش سبز ۱۳۸۸ لحظهای بود که جوانان شهری آشکارا با نظام به مخالفت برخاستند؛ بسیاری از شرکتکنندگان خواستار عدالت و آزادی شدند – ارزشهایی که دیرزمانی است توسط چپ دنبال میشوند. شعارهای خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ نیز پژواکی از مضامین چپگرایانه بودند، حتی اگر از فمینیسم و ناسیونالیسم نیز الهام گرفته باشند. برای مثال، معترضان در اواخر سال ۱۴۰۱ و اوایل ۱۴۰۲ بارها شعار دادند: «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر فقر»، که سرکوب سیاسی را به نارضایتیهای طبقاتی پیوند میداد. اگرچه این شعارها صراحتاً مارکسیستی نیستند، اما مطالبات اتحادیهها و کارگران (افزایش دستمزد، امنیت شغلی) میراثی از چپ را بازتاب میدهند. کنشگری کارگری نیز بهطرزی چشمگیر احیا شده است. گزارشهایی از دیدهبان حقوق بشر و دیگر منابع نشان میدهد که از سال ۱۳۹۹ به بعد، اعتصابات و اعتراضات گستردهای در بخشهای مختلف (نفت، معلمان، راهآهن و غیره) رخ داده است. یکی از کارشناسان مینویسد: «فعالان کارگری ایرانی در خط مقدم مبارزه برای حق تشکیل اتحادیه و تجمع در ایران ایستادهاند.» اتحادیههایی مانند شورای هماهنگی فرهنگیان ایران و کارگران صنعت نفت، راهپیماییهایی را در دفاع از عدالت اقتصادی هدایت کردهاند – ادامهای بر محور قدیمی چپ و کارگر. حکومت در پاسخ، بازداشتهایی انجام داده است (برای مثال، دبیر اتحادیه معلمان به پنج سال زندان محکوم شد). با این حال، شمار بالای کارگران معترض نشان میدهد که اعتراض طبقاتی همچنان زنده است.
اتحادیههای کارگری همچنان گذشته خود را به یاد دارند. مثلاً روز جهانی کارگر در دهه ۱۳۲۰ در تهران تا ۸۰ هزار نفر را به خیابان میکشاند. امروزه اگرچه چنین گردهماییهایی ممنوع شدهاند، اما تجمعهای کوچکتری در روز کارگر همچنان برگزار میشود، اغلب به همت فعالان صنفی که به آن تاریخ ارجاع میدهند. (یکی از پژوهشگران مینویسد: «در اوج نفوذ حزب توده در دهه ۱۳۲۰، روز جهانی کارگر در تهران بیش از ۸۰ هزار نفر را گرد هم آورد.») در اواخر دهه ۱۳۹۰ و اوایل ۱۴۰۰، حتی برخی رسانههای خصوصی و نهادهای غیردولتی نیز شروع به تحلیل اعتراضات از منظر مارکسیستی کردند، که نشان میدهد چارچوبهای مفهومی چپ بار دیگر وارد گفتوگوی عمومی شدهاند. در میان ایرانیان مهاجر نیز، فعالان جوان اغلب نقد چپ را با مسائل جهانی مانند عدالت زیستمحیطی، ضدنژادپرستی و ضدامپریالیسم در هم میآمیزند. شبکههای اجتماعی موضوعات ایران را به جنبشهای همبستگی بینالمللی پیوند میدهند (برای مثال، هشتگهایی مانند «ضد_کپیتالیسم» یا «بلک_لیوز_مترز»). ایرانیان برجسته مهاجر – برخی از آنها چپگرایان سابقاند – در دانشگاهها و رسانههای غربی درباره نئولیبرالیسم، سرمایهسالاری و سوسیالدموکراسی سخنرانی میکنند. یکی از مفسران غربی میگوید: «خیزش در ایران، طبقه کارگر متنوع کشور را به گرد هم آورده» و به دانشجویان و گروههای کارگری اشاره دارد که فراتر از خطوط قومیتی با هم متحد شدهاند. این نشان میدهد که چپ جهانی بار دیگر ایران را بهعنوان صحنهای از مبارزه طبقاتی بازشناسی میکند.
علاوه بر این، خاطره سرکوبهای گذشته، تابوی واژگان چپ را تا حدی تلطیف کرده است. بین سالهای ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۳، برخی از فعالان جوان بهطور علنی متون کلاسیک مارکسیستی را مطالعه کرده و شعارهای ممنوعه را احیا کردند. در شبهای شعر تهران و شیراز، اشعار دوران تودهای خوانده شد. گزیدههایی از شعر انقلابی (مانند آثار شاملو، فرخزاد، بهبهانی) بهصورت زیرزمینی چاپ شدند. حتی برخی هنرمندان خیابانی در تهران اکنون نقاشیهای دیواری خود را با عبارتهای سنتی سوسیالیستی امضا میکنند (اغلب به زبان انگلیسی برای اجتناب از شناسایی). در دانشگاهها، انجمنهای دانشجویی بهطور بیصدا نشستهایی درباره فمینیسم سوسیالیستی و مالکیت جمعی برگزار میکنند.
در سراسر تاریخ معاصر ایران، جنبشهای چپگرا همواره خود را با رویدادهای بزرگ و دگرگونکننده تطبیق دادهاند. در انقلاب مشروطه (۱۲۸۵–۱۲۹۰)، چپگرایان اولیه – که اغلب با لیبرالها همپیمان بودند – خواستار حکومت پارلمانی، اصلاحات اجتماعی و حاکمیت ملی شدند. سوسیالیستهایی چون میرزا کوچک خان این ایدهها را در سطح منطقهای توسعه دادند (جنبش جنگل). گفتمان انقلابی مشروطه، مفاهیم دموکراسی و ضد استعمار را با آرمانهای سوسیالیستی در ذهنیت سیاسی ایرانیان پیوند زد.
در دوره اشغال متفقین و دولت مصدق (۱۳۲۰–۱۳۳۲)، سقوط دیکتاتوری رضا شاه فضای موقتی برای شکوفایی چپ ایجاد کرد. حزب تازهتأسیس توده، طبقه کارگر را بازسازماندهی کرد و از طریق اتحادیهها بسیج گستردهای پدید آورد. ملی شدن صنعت نفت توسط مصدق (۱۳۳۰) نیز گرایشهای اقتصادی چپگرایانه داشت، هرچند رهبری آن مارکسیستی نبود. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بهطور خشونتبار امیدها را در هم شکست؛ هزاران چپگرا بازداشت شدند و جنبش به زیر زمین رفت.
در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، با شدت گرفتن جنگ سرد و خیزشهای جهانی، نسل جدیدی از ایرانیان به تاکتیکهای چریکی ضد امپریالیستی روی آوردند. موج جهانی شورشهای دانشجوییِ سبک ۱۹۶۸ و جنبشهای استقلالطلب جهان سوم الهامبخش گروههای فدایی و دانشجویی ایران شد. ایدئولوژی چپ در جذب جوانان با اسلامگرایی در رقابت بود؛ برخی، همچون پیروان شریعتی، بین این دو در نوسان بودند. تأثیر فرهنگی چپ در این دوران چشمگیر بود: شعر انقلابی، موسیقی و هنر شکوفا شدند، حتتی در شرایطی که احزاب ممنوع بودند.
در انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، در ابتدا اسلامگرایان و چپگرایان متحد علیه شاه بودند. چپها وارد دولت موقت شده و برای مدتی کنترل رسانهها را در دست گرفتند. اما آنها قدرت عوامگرایی خمینی را دستکم گرفتند. طی دو سال، رژیم جدید با مصادره شعارهای عدالتطلبانه (“اسلام تنها حامی کارگر است”)، قدرت چپ سکولار را در هم شکست. ناتوانی چپ در اتحاد یا بهرهگیری از فرصت تاریخی، از سوی برخی مورخان یک خطای تراژیک تفسیر شده است. (همانگونه که فرد هالیدی اشاره میکند، حزب توده از دید بسیاری از جوانان رادیکال، به دلیل اولویت دادن به منافع شوروی، به ایران خیانت کرده بود – اتهامی که اعتماد را از هم پاشید.)
در دوره پس از ۱۳۵۷، سرکوب ادامهدار آغاز شد. جنگ با عراق (۱۳۵۹–۱۳۶۷) در ابتدا اعتراضات داخلی را به حاشیه راند، اما پس از سال ۱۳۶۲، رژیم بهطور سیستماتیک چپگرایان را پاکسازی کرد. این سرکوب چنددهساله، بسیاری از فعالان چپ را به تبعید یا سکوت واداشت. در دهه ۱۳۷۰، با شعار «گفتوگوی تمدنها» توسط خاتمی، اندکی فضا برای نشریات فکری چپ و مناظرات دانشجویی باز شد. اما پس از اعتراضات ۱۳۸۸، فضای امنیتی دوباره چیره شد. چپ دیگر هرگز بهعنوان یک نیروی منسجم سیاسی احیا نشد، اما زبان نقد بیعدالتی که از دل آن برخاسته بود، همچنان در زیرزمینهای فرهنگی زنده ماند.
در مهاجرت، چپگرایان ایرانی نهادهای فرهنگی و سیاسی ایجاد کردند (مانند بازماندگان توده در اروپا، انجمنهای فدایی در فرانسه، شبکههای سوسیالیستی در آمریکا). این گروهها تلاش کردند تاریخ و تحلیلهایی از چپ ایران را ثبت و بازتولید کنند تا تداوم فکری آن حفظ شود. همچنین در مبارزات جهانی ضد جنگ و کمپینهای طرفدار دموکراسی شرکت کردند.
در اعتراضات معاصر (۱۳۹۷–۱۴۰۴)، فروپاشی اقتصادی، سرخوردگی سیاسی و شعلهور شدن خشم عمومی در پی قتل مهسا امینی، موجب احیای اعتراضات تودهای شد. برای نخستینبار در چند دهه اخیر، جنبشها شعارهایی ترکیبی از فمینیسم، کارگری و ضدسلطنتطلبی سر دادند. دانشجویان و کارگران کارخانهها با هم در تظاهرات شرکت کردند – مثلاً اعتصابات معلمان به بیانیههای سیاسی تبدیل شد. گرچه حکومت همه اشکال مخالفت را «تروریسم» مینامد، اما زیرمتن بسیاری از شعارها سکولار و برابریطلبانه است. مفسران بینالمللی چپگرا، مانند نویسنده جاکوبین، این لحظه را «تغییری بنیادین در چپ ایرانی» خواندهاند و یادآور شدهاند که خیزش امروز، طبقه کارگر متنوع ایران را – همچون دهه ۱۳۲۰ – دوباره به میدان آورده است. هرچند هنوز مشخص نیست که آیا جنبش سوسیالیستی جدیدی متولد خواهد شد، اما زبان و واژگان چپ بیتردید بار دیگر در خیابانهای ایران طنینانداز شده است.
از انقلاب مشروطه تا امروز، چپگرایی در ایران جریانی پایدار و البته پرچالش بوده است. در دورههایی از گشایش سیاسی – مانند دهه ۱۳۲۰ و سال ۱۳۵۷ – اوج گرفت، و در دورههای سرکوب – چه در دوران حکومت پلیسی پهلوی و چه در نظم پسا۱۳۶۰ جمهوری اسلامی – به شدت محدود شد. با اینحال، در تبعید و در ادبیات تبعیدی، و در سایههای سانسور، اندیشههای چپ همچنان به حیات خود ادامه دادند. پژوهشگرانی مانند ول مقدم (والنتین مقدم)این جریان را بخشی از «چپ نو» دانستهاند که ملیگرایی ضدامپریالیستی را با آرمانهای سوسیالیستی تلفیق کرده است. دیگرانی مانند یِروآاند ابراهامیان تحلیل کردهاند که چرا چپگرایان سکولار نتوانستند در ایران همانند دیگر کشورها به نیروی غالب تبدیل شوند – نتیجهگیری آنها تا حدی به این دلیل است که این جریان جذابیت مردمی خمینی را بهدرستی درک نکرد.
از نظر فرهنگی، چپ ایران رد پای عمیقی بر جا گذاشته است. شاعرانی مانند احمد شاملو و فروغ فرخزاد مرزهای شعر فارسی را به سوی اعتراض و نقد اجتماعی گسترش دادند. فیلمسازان و هنرمندان از هر رسانهی در دسترس – از حلقههای فیلم گرفته تا دیوارهای شهر – برای ابراز نافرمانی بهره گرفتند. حتی در دل انضباطهای انقلابی و استبدادی، نمادهای چپگرایانه راه خود را به میدانهای عمومی باز کردند: راهپیماییهای کارگری، پوسترهای سیاسی و مناسبتهایی مانند روز کارگر (پیش و پس از اسلامیسازی آن) همگی گواهی بر گفتوگوی ایدئولوژیها بودند. پژوهشگران امروز اشاره میکنند که حتی جمهوری اسلامی نیز «از نمادهای بصری چپ» (مانند کارخانهها، مشتهای گرهکرده، و دستان متحد) در پروپاگاندای خود استفاده کرده – اعترافی ناخواسته به قدرت فرهنگی چپ.
