ظرافت بهعنوان مقاومت: شیکپوشی سیاهپوستان، سیاستهای چپگرا، و نمایش پرزرقوبرق مت گالا مد، هویت و سیاست در موضوع جدید مت گالا با عنوان «ظرافت بینقص: خیاطی سبک سیاهپوستان» بهشکلی جداییناپذیر در هم تنیدهاند و همانطور که منتقدان فرهنگی اشاره کردهاند، این انتخاب صرفاً جنبهای زیباییشناختی ندارد، بلکه «بهشدت سیاسی» است. از منظر تاریخی، دَندی سیاهپوست در تقاطع خاصی از بردهداری، طبقه اجتماعی و مقاومت پدید آمد: همانطور که مونیکا ال. میلر در کتاب بردگان مد مستند کرده است، بردگان «لوکس» در قرن هجدهم، لباسهای فرم خود را «دستکاری و بازطراحی میکردند» و آنها را به پوششهایی پرزرقوبرق تبدیل میکردند، بهطوری که «بهدلیل نوآوری در لباس و گاه شخصیتهای نمایشیشان شناخته میشدند». این نوعی مد اجباری بود که ابتدا بر اساس سلیقه مالکان برده تحمیل میشد، اما توسط مردان بردهشده بهعنوان ابزاری برای ابراز ارزشمندی و هویت فردی بازپسگیری و بازمعنا شد.
در چنین نمونههای اولیهای میتوان بینش مارکس را مشاهده کرد که جامعه بورژوایی با انقلاب بیپایان در تولید و اشکال فرهنگی تعریف میشود. «بتوارگی» پوشاک لوکس، که بهگفته مارکس ارزشی تقریباً رازآلود به کالاها میبخشد، در اینجا وارونه میشود: لباسهای لوکس به جای آنکه صرفاً کالایی تجملی باشند، به ابزاری برای رهایی تبدیل میشوند. مفهوم «هژمونی فرهنگی» از آنتونیو فرانچسکو گرامشی میتواند در تفسیر این پدیده مفید باشد: سیاهپوستان شیکپوش با وارونهسازی و بازتفسیر کدهای سبکی طبقه حاکم، عقل سلیم غالب درباره فرودستی نژادی را به چالش کشیدند و هویتی ضدهژمونیک را مطرح کردند.
از جهان آتلانتیک تا هارلم و فراتر از آن، شیکپوشی سیاهپوستان به نوعی نافرمانی راهبردی در برابر هنجارهای تحمیلی بدل شد. برای نمونه، در هارلم دهه ۱۹۲۰، لنگستون هیوز و دیگر اعضای جنبش «سیاهپوست نوین» از کتوشلوار مشکی بهعنوان نمادی برای بهچالشکشیدن جامعه جیم کرو استفاده کردند. همانطور که مجله ووگ اشاره میکند، «لباس شیک سیاهپوست به شکلی از مقاومت بدل شد؛ یک بیادبی ظریف و شیک به سوی جامعهای که میکوشید آنها را نه بر اساس شخصیت، بلکه بر اساس نژاد تعریف کند».
در اینجا نیز موضوع فرانتس فانون بهروشنی قابل مشاهده است: مردان سیاهپوست مستعمراتی اغلب وادار میشدند احساس کنند که «محکوم به آیینه»ی نگاههای سفید هستند؛ بدنها و لباسهایشان به نمادهایی از سرکوب و سلطه تبدیل شده بود. اما پوشش شیک و آراستهی دندیهای هارلم این محکومیت را نپذیرفت. بهبیان دوبوا، آنها با بازسازی ظاهری هویت، بهجای درونیسازی نگاه تحقیرآمیز، با مفهوم «دوگانگی خودآگاهی» مقابله کردند. در واقع، میلر اشاره میکند که خود دوبوا، که توسط کاریکاتورهای نژادپرستانه بهعنوان یک دندی مورد تمسخر قرار میگرفت، «نمیفهمید چرا این باید چیز بدی باشد»، چراکه پوشش شیک میتوانست شأن و قدرت روایتگری را منتقل کند. روزنامه گاردین بهدرستی تأکید میکند که شیکپوشی سیاهپوستان «با زیر سؤال بردن انتظارات درباره اینکه مردان سیاهپوست چگونه باید خود را ارائه دهند، سلسلهمراتبهای اجتماعی را به چالش میکشد». این زیرورو کردن هم بُعد زیباییشناختی دارد و هم بُعد سیاسی. از یک سو، میتوان آن را در چارچوب نظریه هابیتوس و سرمایه نمادین بوردیو تفسیر کرد: سبک و سلیقه نوعی ذائقه اجتماعی است که «دستهبندی میکند و طبقهبندیکننده را نیز طبقهبندی میکند». دندیهای سیاهپوست عناصر سبک اشرافی سفید – مانند کتوشلوار سفارشی، سنجاقسینهها و کلاههای استوانهای – را گرفته و به آنها معنایی نو بخشیدهاند. با این کار، آنها هم در بازی بوردیو شرکت میکنند (با انباشت سرمایه نمادین تمایز)، و هم قواعد آن را بازنویسی میکنند (با نمایان ساختن نژادمحور بودن این دستهبندیها). در این چارچوب، همانطور که ووگ اشاره میکند، «دندییسم سیاهپوستان همیشه فراتر از زیباییشناسی بوده است. این مسئله درباره هویت، قدرت و مقاومت است». مفهوم «اجرا» یا «بازاجرایی» از جودیت باتلر نیز در اینجا طنینانداز میشود: دندیسم در واقع بازاجرایی سناریوهای نژادی و جنسیتی است، جایی که لباسها بهمثابه «نشانههایی که عمل میکنند» ظاهر میشوند – اعمالی از نافرمانی که سوژگی را بازمیسازند. همانطور که باتلر ممکن است بگوید، این مردان و زنان صرفاً لباس نمیپوشند، بلکه با اجرای مردانگی پرزرقوبرق یا ارائهی جنسیتی سیال، هویت تولید میکنند. آنها با این کار ساختگیبودن دستهبندیهای هنجاری را افشا میکنند.
اما نمایشی که در آن شیکپوشی سیاهپوستان مورد ستایش قرار میگیرد – یعنی مراسم سالانه مت گالا – خود حامل تناقضهایی است. گالا در واقع اوج صنعت فرهنگی نولیبرال مد به شمار میرود؛ یک مراسم پرزرقوبرق خیریه که در اعماق موزه متروپولیتن برگزار میشود و میزبان میلیاردرها و چهرههای مشهور است. از یک سو، تبدیل شیکپوشی سیاهپوستان به تمِ مت گالا، گویی نوعی بهرسمیتشناختن دیرهنگامِ خلاقیت و تجربه تاریخی سیاهان را اعلام میکند: مونیکا میلر، کیوریتور نمایشگاه مرتبط، آن را ادای احترامی میداند به اینکه چگونه مردان سیاهپوست از سبک پوشش برای «تحمیل و رهایی» استفاده کردهاند و با مفاهیمی چون «نژاد، طبقه، جنسیت، تمایلات جنسی و قدرت» از طریق لباس وارد گفتگو شدهاند.
روایت عمومی الهامبخش و انگیزشی است: همانطور که مجله ووگ بیان میکند، این یک «اعلامیه و بازپسگیری جسورانهی فضا در جهانی است که مدتها تلاش کرده هویت سیاهپوستان را تعریف و محدود کند». حتی مفسران گاردین نیز این لحظه را «بهشدت سیاسی» توصیف میکنند – برجستهسازی بهموقع طراحان سیاهپوست و تاریخ آنها در کشوری که با بیعدالتی نژادی درگیر است. با این حال، از دیدگاه انتقادی، نوعی تنش میان محتوا و بستر وجود دارد. مت گالا، بههرحال، توسط آنا وینتور از مجله ووگ اداره میشود و با حمایتهای مالی سنگین برندهای لوکس گره خورده است. این مراسم همزمان هم یک گردهمایی خیریه برای موزه است و هم یک نمایش رسانهای پرهیاهو. طنز ماجرا اینجاست که میلیونها دلاری که صرف لباسهای طراحان بزرگ میشود، ممکن است پیامهای سیاسی کسانی را که آنها را میپوشند، تحتالشعاع قرار دهد. نقد تئودور آدورنو بر صنعت فرهنگ در اینجا روشنگر است: از نظر او، فرهنگ تودهای به بازتولید وضع موجود کمک میکند، چرا که مقاومت را بهصورت کالا بستهبندی و عرضه میکند. همانطور که آدورنو مشاهده کرده بود، «صنعت فرهنگ، هنر مصرفکننده نیست بلکه بازتاب ارادهی صاحبان قدرت بر قربانیان آنهاست» – این صنعت حتی ژستهای رادیکال را نیز با ساختارهای موجود قدرت آغشته میکند. مت گالا صحنهی اعلای سرمایهداری است؛ جایی که هر لباس خوراکی برای رسانهها میشود. پیامی دربارهی عدالت اجتماعی که روی لباس ۳۵ هزار دلاری نوشته شده باشد (چنانکه الکساندریا اوکاسیو-کورتز یکبار انجام داد)، بلافاصله به لحظهای تبلیغاتی برای مد لوکس تبدیل میشود. همانطور که یک ناظر تیزبین دربارهی یکی از گالاهای قبلی گفته بود: «بسیاری از لباسها – رک بگوییم – عمداً زننده هستند، اما جدی گرفته میشوند، و ارزش خود را از پول کلانی که صرفشان شده میگیرند. این همان افسانهی لباس پادشاه است.» این همان پارادوکس مت گالا است: رهایی سیاهان، شکیلشده و به جهان مخابره میشود، اما در دل اقتصادی جهانی از تجمل جا دارد – همان جهانی که وی.ای.بی. دوبوا یا مالکوم ایکس به ما آموختند بهشکل سیستماتیک، زندگی سیاهپوستان را از آن حذف میکند. در واقع، ثروت و امتیازی که در چنین نمایشهایی به رخ کشیده میشود، در لحظات بحران میتواند توخالی به نظر برسد. مثلاً گالای سال گذشته در حالی برگزار شد که تورم و ناآرامیهای اجتماعی جریان داشت؛ منتقدان – حتی از درون صنعت مد – اشاره کردند که این نمایش پرزرقوبرق تأثیر چندانی بر شرایط روزمره مردم نخواهد داشت. از منظر مارکسیستی، فرش قرمز را میتوان صحنهای دانست که در آن فتیشیسم کالا و نمایش، روابط واقعی طبقاتی را پنهان میکنند. آنچه ممکن است نمادگرایی سیاسی بهنظر برسد، در واقع از روابط تولیدی جداییناپذیر است که صنعت مد هم به آن وابسته است و هم آن را ترویج میدهد. پشت لباسهای اوت کوتور فرش قرمز، نیروی کار جهانی در شرایط نولیبرال قرار دارد. حتی با اینکه طراحان سیاهپوست بیش از پیش دیده میشوند – که میلر نیز این روند را تحسین میکند – اما هنر آنها همچنان در چهارچوب بازارهای سرمایهداری محدود مانده است. یک کت لوکس، نمادی از هزاران دلاریست که هیچ فرد طبقه کارگر توان خرید آن را ندارد و همین شکاف اجتنابناپذیر را بهوجود میآورد. شیکپوشی سیاهپوستان همیشه در این مرز باریک حرکت کرده است: دندیای که نشانههای طبقاتی را به چالش میکشد، اما تنها پس از آنکه زبان تجمل را از همان ستمگران آموخته است. این تناقض در نحوه روایت رسانهها از داستان شیکپوشی سیاهپوستان بهخوبی دیده میشود. گزارش گاردین بر نیت، تاریخ و خصلت زیروروکننده این سبک تأکید دارد، اما پوشش رسانهای جریان اصلی بهناچار بیشتر بر حضور سلبریتیها و جنبههای نمایشی و زیباییشناختی تمرکز میکند. دوربینهای تلویزیونی به دنبال همریاستهای مراسم – کلمن دومینگو، اِیسَپ راکی، آندره ۳۰۰۰ و ژانل مونه – حرکت میکنند، انگار که لباسهای آنها خود بهتنهایی متونی فرهنگی هستند. با این حال، برداشت مخاطب ممکن است بیشتر تحتتأثیر رنگ و بافت قرار گیرد تا تاریخهای پیچیدهای که پشت این پوششها نهفته است. این ماهیت نمایش است: ایدئولوژی بهنرمی و نامحسوس نفوذ میکند. یادآوری آنجلا دیویس که «مسئله نژادپرستی با مسئله استثمار سرمایهدارانه در هم تنیده است» (نقل به مضمون) این گالا را به نمادی دوگانه تبدیل میکند. آیا این بازپسگیری رادیکال فضاهای عمومی توسط چهرههای سیاهپوست است، یا صرفاً تبلیغی برای برندهایی چون دیور و گوچی؟ شاید هر دو. با این حال، حتی اگر تأمین مالی گالا از سوی سرمایهداری صورت گیرد، محتوای آن – یعنی مفهوم بزرگداشت خیاطی سیاهپوستان – میتواند آثار رهاییبخش داشته باشد. به یاد بیاورید «جنگ موضعی» گرامشی: نبردهای فرهنگی میتوانند زمینه را برای تغییرات گستردهتر فراهم کنند، از طریق دگرگونکردن عقل سلیم مسلط. با قرار دادن پوشاک مردانه سیاهپوستان در مرکز توجه یک نهاد سنتاً سفیدمحور، این رویداد تأکید میکند که هویت سیاهپوستان شایسته جایگاهی در اوج روایتهای مد و فشن است. زمانی که میشل اوباما یا کامالا هریس طراحان سیاهپوست را برای پوشیدن کتوشلوارهای قدرتمند انتخاب میکنند، همانطور که میلر اشاره میکند، آنها از سبک پوشش بهعنوان ابزاری برای مطالبهی تعلق استفاده میکنند. باتلر میگوید آنها در حال اجرای شهروندی با کدهایی هستند که در گذشته آنها را کنار زده بود. در اینجا، کتوشلوار مشکی شیک به نوعی زبانِ شأن تبدیل میشود – ابراز خودمختاری، زیبایی و قدرت در برابر جهانی که اغلب میکوشد «بیان سیاهپوستان را محدود کند». بهعبارت دیگر، پوشیدن یک لباس دقیقاً طراحیشده و الهامگرفته از دندیسم سیاه، خود یک کنش اعتراضی نمادین است. فانون به ما یادآوری میکند که فرد استعمارشده همیشه با تصویری تحمیلی از خود درگیر است؛ اما در اینجا، سلبریتیها و طراحان سیاهپوست روایت را وارونه میکنند و با خلق تصویری از خود – متکی بر تاریخ اما با بیانی تازه – روایت را در دست میگیرند.
آیا این فراتر از تالار رقص ادامه مییابد؟ وقتی بازیگر سیاهپوستی مانند دومینگو میگوید «من فقط لباس نمیپوشم، من داستان میپوشم»، او بر نیت تأکید میکند: پوشاک به روایتهایی از آزادی، پایداری و هنرمندی اشاره دارند. اما اگر مخاطبان این داستانها را نیاموزند، نمادگرایی میتواند مبهم باقی بماند. در اینجا شاید بتوان دوباره به آدورنو استناد کرد: فرهنگ عامه معمولاً با رقیقسازی پیامها، آنها را رازآلود میکند.
و با این حال، همانطور که فانون آموخت، همین دیدهشدنِ بدنهای سیاه با غرور روی صحنهای بینالمللی میتواند اثرات روانشناختی قدرتمندی داشته باشد. بینش او که مرد سیاهپوست «از گسست در پوست خود رنج کشیده» میتواند با تماشای جهانیان از ظرافت و پیچیدگی سیاهپوستان، آرامآرام التیام یابد. کورنل وست ممکن است استدلال کند که این لحظات نوعی منش مبتنی بر عشق و بهرسمیتشناختن میانفرهنگی را پرورش میدهند.
در زمینه طبقه اجتماعی، سنت دندی سیاهپوستان همواره در مرز میان دو جهان حرکت کرده است. از نظر تاریخی، این سنت زمانی شکل گرفت که ثروت و سبک برای اکثر سیاهپوستان کمیاب بود، و در این شرایط، ظرافت در پوشش به شکلی نادر از اعتراض تبدیل شد.
تم امسال مت گالا بهطور طعنهآمیزی این سنت را در اوج خود جشن میگیرد – در تقاطع خلاقیت سیاه و ثروت. اما در این کار، خطر پاکسازی و بیاثر کردن مبارزه طبقاتی وجود دارد: تحسین لباس طراحیشده ژانل مونه یک چیز است، و پرداختن به نابرابری درآمدها چیز دیگر. باید به این نکته اشاره کرد که اقدام پیشین الکساندریا اوکاسیو-کورتز در مت گالا (لباس «مالیات از ثروتمندان») نوعی نکوهش اخلاقی بود نسبت به این فضای زراندود – نکوهشی که جایی در فرش صورتی نداشت.
این بحث که آیا باید شرکت کرد و از درون تلاش به زیرورو کردن کرد، یا تحریم نمود تا مشروعیتزدایی شود، بازتابدهنده مناقشات قدیمی درباره کار درون نهادهای بورژوایی است.
در روحیه گرامشی، مت گالا میتواند لحظهای برای «جنگ حرکتی» باشد – یورش مستقیم از طریق نمایش که رهبری سیاه در مد را به وضعیت عادی بدل میکند. یا میتواند فقط یک لحظه گذرا باشد، که توسط سیستم مصادره و خنثی شده است. آنچه در میان است، دوگانگی ذاتی مد بهعنوان سیاست است. مارکس به ما یادآوری میکند که خودِ سرمایه، سلیقهها و امیال را تولید میکند. سناریوی مت گالا همزمان هم تأثیر زیباییشناسی سیاهپوستان را به رسمیت میشناسد و هم آن را به یک تمِ مصرفپذیر دیگر بستهبندی میکند. از دیدگاه سرمایهداری، اعلام اینکه خیاطی سیاهپوستان مد روز است، به افزایش فروش منجر میشود – در اصل، یک تمرین برندینگ شرکتیست.
با این حال، نقد فرهنگی مستلزم پذیرش این تناقض است: حتی در شکل کالاییشده، این نمادها هنوز هستههایی از عاملیت را حفظ کردهاند. هشدار آدورنو دربارهی اینکه صنعت فرهنگ ارادهی طبقهی حاکم را بازتاب میدهد، ما را به دیدهی تردید میکشاند، اما بهطور کامل توان کنشگری کنشهای فردی در سبک پوشش را نفی نمیکند. دیدگاه بوردیو که سلیقه را عامل تداوم تفاوتهای طبقاتی میداند، نشان میدهد که لباسهای فاخر سیاهپوستان نیز در دستهی کنشهای نخبگانی قرار میگیرند؛ با این حال، همین لباسها بهچالش میکشند که چه کسی نخبگان فرهنگی به شمار میرود.
در بهترین حالت، یک دندیسیاهپوست در مت گالا میتواند همزمان در سبک خود غوطهور شود و میراثهای تاریخی آن را یادآور شود؛ و فرش قرمز را به نوعی لحاف وصلهدار از مبارزات بدل کند. این همان وعدهایست که میلر بر آن تأکید میکند: «درک اینکه لحظهی حال همیشه از تاریخ و آرزوهای ما شکل گرفته است». نمایشگاه و تم گالا نیز قصد دارند همین پیوند را برقرار کنند، درست همانگونه که آنجلا دیویس نیز بر ضرورت پل زدن میان تاریخ و کنشگری تأکید کرده است.
اگر تماشاگران و شرکتکنندگان چیزی از استراتژی ژوزفین بیکر یا کتوشلوارهای چالشگر گلادیس بنتلی بیاموزند، اگر دربارهی این فکر کنند که چگونه اولاوداه اکویانو در روز آزادیاش «دست به خرید لباسی بسیار ظریف زد»، آنگاه گالا میتواند از زرقوبرق سطحی خود فراتر رود.
این مراسم میتواند به درسی عمیق از تاریخ بدل شود که روی پارچه نوشته شده؛ پژواکی از ایدهی فوکو که میگوید روابط قدرت بر بدنها حک میشوند – فقط اینبار این روابط در ابریشم و پشم نگاشته شدهاند. با این حال، همدستی رسانهای همچنان یک نگرانی واقعی است. رسانههای مد معمولاً پرزرقوبرقترین ظاهرها را عکاسی و پخش میکنند، در حالی که نقدهای جدی را به حاشیه میبرند. حتی مقالهی گاردین، با وجود ژرفبینیاش، نسبت به مخاطبان ووگ یا فیدهای اینستاگرامی، دامنهی اثرگذاری بسیار محدودتری دارد. بیشتر بینندگان تنها تصاویر کتوشلوارهای تکرنگ، یقههای جواهرنشان، منجوقدوزیها و پولکها را خواهند دید – و شاید حتی یک کلمه هم دربارهی ستم ساختاری نخوانند.
این یادآور نظریهی «جامعهی نمایش» از گی دوبور است: جایی که تصویرها جای فهم عمیق را میگیرند. مخاطب ممکن است گالا را همانگونه تجربه کند که یک آلبوم مد وایرال را ورق میزند – با تحسین ظاهری از «بازنمایی»، بیآنکه به سیاستهای عمیقتر پشت آن توجهی کند.
مقالهی گاردین شاید برخی خوانندگان را به تأمل وادارد، اما نگاههای گذرای رسانهها اغلب نمایش را بر نقد ترجیح میدهند و آن را تقویت میکنند. علاوه بر این، خود اجراکنندگان نیز باید میان انتظارات مختلف حرکت کنند. میلر اشاره میکند که چهرههای عمومی سیاهپوست اغلب «مجبورند به شیوهای خاص لباس بپوشند» تا جدی گرفته شوند، در حالی که مردان سفیدپوست میتوانند «نامرتب و شلخته» باشند بیآنکه با سرزنش مواجه شوند. این استاندارد دوگانه، پویایی قدرت نهفته را آشکار میسازد. زمانی که ایسپ راکی با یک تاج شاخگوزنی یا کلمن دومینگو با سنجاق سینهای از پر طاووس ظاهر میشوند، هر یک خلاقیت را بازنمایی میکنند – اما در عین حال بارِ دیدهشدن را نیز به دوش میکشند: آنها باید موفقیت را از طریق زیباییشناسی به نمایش بگذارند تا به فضاهایی که سنتاً برایشان ممنوع بوده، دسترسی پیدا کنند.
نظریه کوییر باتلر زاویهای دیگر را پیشنهاد میدهد: جنسیت برای افراد سیاهپوست در زیر نگاه سفید، «همیشه کوییر بوده است»، بنابراین در آغوش گرفتن مردانگی پرزرقوبرق، هم ادای احترام به تاریخ کوییر سیاهپوستان است و هم شورشی علیه مردسالاری هنجاری. چهرههایی مانند گریس جونز و ژانل مونه (که میلر نیز به آنها اشاره میکند) مدتهاست که خیاطی مردانه را با اشارات رمزگذاریشده کوییر درمیآمیزند و افقهای جدیدی برای قدرت سیاه تعریف میکنند. چنین کنشهایی هرگونه خوانش سادهانگارانه از مت گالا بهعنوان صرفاً برندسازی شرکتی را پیچیده میسازد؛ آنها سیاست متقاطع را بر تن اجرا میکنند.
در نهایت، ادای احترام مت گالا به دندییسم سیاهپوستان، تنشی میان رهایی و مصادرهشدن را در خود جای میدهد. این حرکت «سیاسی» است از آن جهت که توجه را به سیاستهای پوشش جلب میکند: اینکه چگونه سیاهپوستان همواره ناچار بودهاند با معانی دوختهشده در لباسهایشان دستوپنجه نرم کنند.
همانطور که دوبوا ترسیم کرده بود، هنر سیاه قرار بود یک «همکار در پادشاهی فرهنگ» باشد – پیوندی از هویت آفریقایی و آمریکایی، بیآنکه «نفرینشده و تفکرده» تلقی شود. تم گالا بهنوعی به این آرمانِ دوبوایی اشاره دارد، با برجستهکردن سنت سبک و لباس بهعنوان شکلی از خودسازی.
اما محل این اشاره – یعنی یک مراسم جمعآوری کمکهای مالی در چارچوب سرمایهداری نخبهمحور – را نمیتوان نادیده گرفت. این مراسم در خطر آن است که به همان نمایشی بدل شود که مارکس و آدورنو در موردش هشدار داده بودند: نمادهای فرهنگیای که در قالبهای بازاری فروخته میشوند تا وضع موجود را حفظ کنند.
در نهایت، پرسش اصلی این است که آیا این نمادپردازی به هویت سیاهپوستان قدرت میبخشد یا صرفاً آن را به کالا تبدیل میکند.
در یک سطح، دیدن ژانل مونه یا آندره ۳۰۰۰ با لباسهای سفارشیشده در تلویزیون جهانی میتواند الهامبخش جوانان سیاهپوست باشد تا برای خلاقیت خود جایگاهی قائل شوند. اما در سطحی دیگر، همین عملِ تبدیل مبارزه به زرقوبرق ممکن است پیچیدگی سیاست را به حاشیه براند.
وظیفهی انتقادی ما این است که هر دو حقیقت را در کنار هم نگه داریم. دندیسم سیاه در مت گالا نه درمان همهچیز است و نه بیاهمیت. این پدیده چیزی را به تصویر میکشد که آنجلا دیویس از آن با عنوان «تغییر چیزهایی که نمیتوانیم بپذیریم» یاد میکند – و اگر آن چیز، ناپیدایی تاریخ سیاهان در نهادهای هنری باشد، در آن صورت اختصاص دادن تم گالا به این موضوع، یک گام کوچک در جهت تغییر است. همانطور که کورنل وست میگوید، «عدالت، چهرهٔ عمومی عشق است» — بنابراین، مد اگر آگاهانه بهکار گرفته شود، میتواند بیانگر همان عشق باشد. آزمون واقعی این است که آیا مد میتواند گفتوگویی واقعی ایجاد کند و فضایی برای تلاشهای عدالتمحور، دور از دوربینها، فراهم آورد.
