چرخش نوپای مد بریتانیایی بهسوی استفاده از چرم و پشم محلی باید هم بهعنوان یک ضرورت زیستمحیطی و هم بهعنوان پروژهای سیاسی در نظر گرفته شود. یک قرن جهانیسازی، صنایع تاریخی نساجی و دباغی بریتانیا را از درون تهی کرده است: ۹۷ درصد از تولید پوشاک وارداتی است و تولیدکنندگان روستایی که مواد اولیه را پرورش میدهند، شاهد آن هستند که پوست و پشم دامهایشان بهعنوان زبالهای بیارزش دور ریخته میشود. همانطور که یک گزارش اشاره میکند، بریتانیا «بیش از ۷۰ نژاد گوسفند و میراثی چندصدساله در صنعت نساجی دارد»، اما با این وجود، تنها یک درصد از پشمی که برندهای بریتانیایی استفاده میکنند در داخل کشور تولید میشود. این گسست ریشه در منطق سرمایهداری دارد که بر پایه ارزانترین نیروی کار و سریعترین گردش کالا استوار است. شرکتهای عظیم مد سریع برای کاهش هزینهها، تولید را به کشورهای جنوب جهانی منتقل میکنند و پسماندهای سمی را بر دوش جوامع آسیبپذیر میگذارند. منتقدان بر این بیعدالتی آشکار تأکید دارند: مد سریع هر مرحله از فرآیند تولید را به بحرانی جهانی در زمینه عدالت زیستمحیطی تبدیل کرده است. رشد پنبه که نیاز فراوانی به آب دارد، آلودگی رودخانههای رو به نابودی، و شرایط کار طاقتفرسا در کارگاههای استثماری – همگی پیامدهای منفیای هستند که در هر گام از زنجیره تأمین مد سریع وجود دارند و رنج آنها بر دوش فقیرترین اقشار جامعه میافتد، در حالی که مصرفکنندگان غربی سالانه ۱.۲ تریلیون دلار صرف خرید لباسهای جدید میکنند. در این چشمانداز، دیدگاهی متفاوت پا به میدان میگذارد؛ دیدگاهی که با اندیشههای مارکسیستی و اکوسوسیالیستی همسو است: اینکه مد میتواند و باید بار دیگر با زمین، جامعه و عدالت پیوند بخورد. کنشگران و طراحان بریتانیایی این پرسش را مطرح میکنند که چرا باید پوشاک را از نظامهای زیستمحیطی و اجتماعیای که آن را تولید میکنند جدا دانست؟ همانطور که جک میلینگتون از برند بیلی تنری بهطور بلاغی پرسید: «اگر میتوانیم گوشت را بر اساس روشهای کشاورزیای که از آنها حمایت میکنیم انتخاب کنیم، چرا این موضوع درباره چرم صادق نباشد؟» امروزه بسیاری از کشاورزان احیایی بریتانیایی دامهای خود را در مراتعی سرشار از گل و گیاه پرورش میدهند که هم حاصلخیزی خاک را افزایش میدهد و هم تنوع زیستی را تقویت میکند. این مزارع که تحت عنوان «چراگاه برای زندگی» شناخته میشوند، نقطه آغاز زنجیره تأمین جدید چرم بریتانیایی هستند. به جای صادر کردن پوست دام به خارج، کارآفرینان با کشتارگاههای محلی هماهنگ میشوند تا پوست دامهای تغذیهشده با علف را مستقیماً بازیابی کنند. در دباغیهای تاریخی بریتانیا، پوستها با استفاده از تاننهای گیاهی استخراجشده از پوست درخت و برگ فرآوری میشوند و در نهایت با روغنهای طبیعی پرداخت شده و به چرمی کاملاً زیستتخریبپذیر تبدیل میشوند.
به این ترتیب، این ماده نه بهعنوان آلودگی یا زباله، بلکه بهعنوان یک «محصول کشاورزی» که بهطور طبیعی از نظام غذایی پدید آمده است، در نظر گرفته میشود. طراحان بر شفافیت تأکید دارند: خریدار یک کیف چرمی بریتانیایی از نوع چرم مرتعی میتواند منشأ پوست آن را تا مزرعه و نژاد خاصی ردیابی کند و اکوسیستمی را که این ماده در آن شکل گرفته، بهخوبی بشناسد. این منشأ شفاف، یک اصل محوری در این رویکرد بهشمار میآید؛ چنانکه در یک گزارش آمده است، مزارع «چراگاه برای زندگی» از قدرت احیاگر چرای دامها در مراتع حمایت میکنند و از این طریق زمین را بازسازی مینمایند. تصاویر گاوهایی که در میان گلهای وحشی پرسه میزنند، بهخوبی این رویکرد را به تصویر میکشد: میکروبهای خاک و علفها در زیر پای گلههای در حال چرا شکوفا میشوند و شکاف متابولیکیای را که سرمایهداری میان شهر و روستا بهوجود آورده، از میان برمیدارند.
با این حال، این بازگشت به سنت با زیرساختی شکننده روبهرو است. در بریتانیای پساصنعتی، دباغیهای بسیار کمی باقی ماندهاند و همین امر زنجیره تأمین را ناپایدار کرده است. تیم «ووگ بیزینس» اشاره میکند که اگرچه بریتانیا مقدار زیادی گوشت گاو و لبنیات تولید میکند، تنها تعداد اندکی دباغی کوچک باقی ماندهاند که بتوانند پوست دامها را پردازش کنند. حتی آموزش نیز در معرض خطر است: برنامه آموزش دباغی چرم در دانشگاه نورثهمپتون آخرین برنامه در کشور است و اکنون در حال تعطیل شدن میباشد. در نتیجه، هرگونه خرابی جدی در ماشینآلات، شرکتها را مجبور میکند تا تکنسینهایی را از ایتالیا وارد کنند، که این امر نشاندهنده آن است که چه میزان ظرفیت در اثر برونسپاری از بین رفته است. همانطور که کرستی مکگرگور گزارش میدهد، «پس از دههها برونسپاری و کاهش سرمایهگذاری، زنجیرههای تأمین مواد اولیه بریتانیایی تکهتکه و شکننده شدهاند». آلیس رابینسون، یکی از بنیانگذاران چرم مرتعی بریتانیا، به این آسیبپذیری آشکار اذعان میکند: او و شریکش تنها توانستند یک دباغی و یک مرکز پرداخت نهایی بیابند تا بتوانند کار خود را عملی کنند. در نتیجه، بسیاری از بنیانگذاران این حوزه مأموریت خود را در بازسازی کامل این زیرساختها از صفر میبینند – پروژهای اجتماعی-دموکراتیک برای بازسازی زیستمحیطی. جک میلینگتون، بنیانگذار بیلی تنری نیز به نادر بودن چنین تأسیساتی اشاره میکند و با افتخار از شبکه نوظهور «پروژههای چرمی مردمی در بریتانیا» بهعنوان تلاشی برای ساختن جامعه یاد میکند. از دیدگاه جامعهشناختی، این پیشگامان در برابر استانداردسازی تایلوریستی مواد مقاومت میکنند: آنها پوستهایی را میپذیرند که دارای زخم، چینوچروک و جای نیش حشرات است، زیرا این نشانهها گواهی از زندگی در دامن طبیعت هستند. هر نقص، بهقول طراحان، «هر قطعه چرم را منحصربهفرد میکند؛ روایتهایی از یک زندگی زیسته.» آنها با رد آگاهانه درخشندگی پتروشیمیایی دباغی مدرن، در واقع تاریخ مادی این صنعت را بازپس میگیرند. نتایج این روند میتوانند بسیار چشمگیر باشند. کیفهای دستی طراحانه، کفشهای سفارشی، و حتی مبلمانی که تحت این نظام جدید تولید میشوند، بار روایی سنگینی به همراه دارند: کیف قرمز چرم مرتعی بریتانیایی و صندلی چرمی قهوهای روشنی که در بالا دیده میشوند، یادگارهایی هستند از نظامی که بر انتخابهای اخلاقمدار تأکید دارد. این اقلام، کالاهایی خنثی و بیهویت نیستند، بلکه «چرمهایی آکنده از شخصیت»اند – آمیخته با زمینههایی چون رفاه حیوانات، کشاورزی احیایی، و صنایعدستی محلی. وبسایت خبری سهم مشترک اشاره میکند که برندهایی مانند بیریش پستچر و بیلی تنری در حال بازتعریف چرم هستند؛ بهجای آنکه صرفاً «محصول جانبی تولید گوشت» تلقی شود، اکنون بهعنوان «خروجیای ارزشمند از شیوههای جامعنگر کشاورزی» در نظر گرفته میشود. در عمل، این یعنی روایت کردن پیشینهی هر قطعه چرم. کارآفرینان تأکید میکنند که چرم، در ماهیت خود، همچنان وابسته به حیوان است – و بنابراین، پیوندی مستقیم با نحوه پرورش آن حیوان دارد. بنیانگذاران چرم مرتعی بریتانیایی یادآور میشوند که «تمام چرمهای گاوی نتیجه تولید گوشت و لبنیات هستند»، و از همینرو، با رد کردن چرم بهعنوان کالایی انتزاعی، میخواهند مصرفکنندگان را به مواجههای همزمان با گوشت و کشاورزی دعوت کنند. همانطور که گرادی + رابینسون در بیانیهای توضیح میدهند، موفقیت چرم مرتعی بریتانیایی «وابسته به تمایل به ارزشگذاری این ماده فراتر از یک کالای صرف است». آنها استدلال میکنند که دنیای مد باید این پیشفرض را کنار بگذارد که چرم باید «فراوان، استانداردشده و ارزان» باشد، و در عوض بیاموزد که ارزشهای درونی آن را درک کند – از جمله «پاسداری از زمین، حمایت از اقتصادهای روستایی، رفاه حیوانات و تنوع زیستی» که در فرآیند تولید آن نقش داشتهاند. این یک موضعگیری انتقادیست که شایسته نامهایی چون مارکس یا بوکچین است: رویکردی که از مصرفکنندگان میخواهد عدسی ارزشگذاری را از قیمت صرف، بهسوی روابط اجتماعیـزیستمحیطی تولید تغییر دهند.این جنبش همچنین در قالب نمایشگاههای فرهنگی نمود یافته است. در سال ۲۰۱۹، نمایشگاهی مشترک با عنوان «چرم از چراگاههای بریتانیا» در لندن برگزار شد که مجموعهای از کفشها، کیفها و مبلمانی را گرد هم آورد که از نخستین نسل چرمهای بریتانیایی بهدستآمده از دامهای تغذیهشده با علف تهیه شده بودند. در این نمایشگاه، عکسهایی از مزارع در کنار اشیای نهایی بهگونهای چیدمان شده بودند که نوعی اعتراف صحنهپردازیشده به زنجیرههای تأمین را به تصویر میکشید. نمایشگاههایی از این دست بر این نکته پافشاری دارند که «رسالت» چرم باید آشکار شود: هر شیء به اثری وابسته به مکان و زمینه تبدیل میشود، نه کالایی بیهویت و جدا از منبع تولید خود.
همانطور که گریدی و رابینسون در آن زمان نوشتند، هدف این بود که «چرم با کشاورزی نمونه پیوند بخورد و… چرم بهعنوان یک محصول کشاورزی بازتعریف شود». منتقدان اشاره میکنند که در محافل معمول صنعت مد، منشأ چرم تقریباً بهطور کامل پنهان است: پوستها پس از ترک دامها از مزرعه، «ناپدید» میشوند و منشأ آنها در گردش جهانی به شکلی ناشناس درمیآید. در مقابل، پروژه چرم مرتعی بریتانیایی بهمعنای واقعی کلمه روایت منشأ را بر روی محصولات خود میدوزد و به مشتری این امکان را میدهد که مزرعه پشت اکسسوریهای خود را بشناسد.
از نظر تاریخی، این چرخش بسیار رادیکال است. ثروت بریتانیا روزگاری بر پایه پشم و پوست بنا شده بود – کافیست به پادشاهان قرون وسطی فکر کنیم که با مالیات بستن بر «پشم زرین» جنگها را تأمین مالی میکردند، یا به شهرهای پارچهبافی در منطقه وست کانتری که از صنعت پشم آنقدر ثروتمند بودند که کلیساهایشان با کلیساهای جامع رقابت میکرد. دامداری گوسفند و پارچههای دستباف خانگی (مانند تویید هریس در اسکاتلند) از ارکان فرهنگی آن دوران بودند. اما با ظهور سرمایهداری، آن چشمانداز بهشکل چشمگیری دگرگون شد. استخراج استعماری و کارخانههای صنعتی منابع را جابهجا کردند: پنبه ارزان مستعمراتی جایگزین منسوجات داخلی شد، و محصورسازی زمینهای کشاورزی نیز دهقانان را از دسترسی به چراگاههای عمومی محروم کرد و مالکیت زمین را در دست املاک بزرگ متمرکز ساخت. امروزه، جهانیسازی نولیبرال این سنتها را بیش از پیش از درون تهی کرده است. ایدهی بازمحلیسازی تولید – مانند تبدیل پشم به پلیور در کارخانههای یورکشایر یا دباغی گیاهی پوستها در کارگاههای سامرست – یادآور نظریهی «جنبش دوگانه» کارل پولانی است. پولانی هشدار داده بود که وقتی زمین و نیروی کار صرفاً بهعنوان کالا در نظر گرفته شوند، این امر باعث واکنشهای اجتماعی و شکلگیری حمایتگرایی از زمین (جنبش متقابل) میشود. در عمل، کشاورزان بریتانیایی به شیوهی خود دست به اعتراض زدهاند: آنها در قالب تعاونیها و نظامهای گواهینامه (که «چراگاه برای زندگی» یکی از آنهاست) گرد هم آمدهاند تا پیوند میان مزرعه و کارخانه را دوباره برقرار کنند. از دیدگاه انسانشناسی، این روند یادآور بینشهای پیر بوردیو است؛ اینکه سلیقه و فرهنگ مادی از ساختارهای اجتماعی سرچشمه میگیرند – در اینجا، هویتی روستایی که بازپس گرفته شده، به پوشاک اصالت میبخشد. قانون «هریس تویید» نمونهای از این جهانبینی است: طبق قانون، این پارچه باید «توسط ساکنان جزایر هیبرید بیرونی در خانههایشان با دست بافته شود… و از پشم خالص و نو باشد که در همان جزایر رنگرزی و ریسیده شده است.» این کدگذاری قانونیِ منشأ، نشان میدهد که چگونه منسوجات میتوانند بهطور واقعی در یک جامعه ریشه داشته باشند. جنبش جدید چرم محلی نیز بازتابی از همین انگیزههاست – با این تفاوت که اکنون بهطور آگاهانه استعمارستیز و صنعتگریز است. نظریهپردازان چپگرا بسیاری از ابعاد این روند را با آغوش باز میپذیرند. خود مارکس سرمایهداری را بهدلیل گسستن پیوند انسان با طبیعت نقد میکرد. او از شکافی فزاینده و «جبرانناپذیر» در «سوختوساز اجتماعی» میان انسان و خاک سخن گفت. مارکس خاطرنشان میکرد که کشاورزی سرمایهدارانه «زمین را فقیر میکند»، همانگونه که کارخانهها کارگران را به فقر میکشانند. پروژههای نوظهور چرم و پشم بریتانیایی در اصل تلاشی هستند برای ترمیم این شکاف. این جنبشها بر جریانهای چرخهای تأکید دارند: بازگرداندن مواد مغذی فاضلاب شهری یا کمپوست کشاورزی به مزارع، مشارکت دامهای تغذیهشده با علف در سلامت چراگاهها، و بازچرخانی هر ماده به درون محیطزیست. این چشمانداز با نوشتههای اکوسوسیالیستی معاصر همخوانی دارد (مانند تفسیر جان بلامی فاستر از مارکس یا نظریههای بومشناختی ماری بوکچین) که استدلال میکنند سوسیالیسمِ واقعی باید به همان اندازه که بر حقوق کارگران تأکید دارد، بر بازسازی زیستمحیطی نیز متمرکز باشد. در واقع، حتی تحلیلگران حزب کمونیست نیز امروز تأکید میکنند که مارکس «رویکردی نظاممند به حفاظت از محیطزیست داشت» و «ارتباطهای کلیدی میان کار، فناوری و طبیعت را به رسمیت میشناخت». با قرار دادن کارگران (کشاورزان، دباغان، صنعتگران) و اکوسیستمها در جایگاه اول، و نه سود سهامداران، جنبش زنجیره تأمین محلی تجسمی از بازتوزیع ارزش در قالب اکوسوسیالیسم است. همزمان، این حرکت با نظریه آنارشیستی نیز همخوان است. این الگو کاملاً مردمی و تعاونی است: کشاورزان، طراحان، شرکتهای کوچک و مصرفکنندگان شبکهای از همبستگی را شکل میدهند، نه ساختارهایی سلسلهمراتبی. متفکران آنارشیست مانند پتر آلکسیویچ کروپوتکین یا آنارشیستهای زیستمحیطی معاصر بر جنبهی یاری متقابل تأکید میورزند: کشاورزان گوسفند و دباغان در ریسکها سهیماند، طراحان با دانش کشاورزی مهارتآموزی میکنند، و جوامع، زنجیرههای تأمین خود را بهطور خودگردان سازماندهی میکنند. از این منظر، این جنبش نمونهای زنده از بهکارگیری اصول «مشاع» در صنعت است. این الگو نه برنامهریزی متمرکز دولتمحور لنینیستی را میپذیرد و نه فردگرایی تکهتکهکننده بازارهای نولیبرال را؛ بلکه شکل تازهای از چندحاکمیتی از ابتکارات محلی را ترویج میکند، چیزی شبیه به «شهرداریگرایی آزادیخواهانه»ی ماری بوکچین، اما در عرصهی فرهنگ مادی. جالب آنکه این پیشگامان گاه خود را «جامعهای از پروژهها» مینامند – شبکهای غیرمتمرکز از تولیدکنندگان و صنعتگران که مستقیماً به مصرفکنندگان اخلاقمحور پاسخ میدهند. تأثیر جامعهشناختی این روند نیز قابل توجه است. مناطق روستایی بریتانیا با پدیدههایی چون سالمندی جمعیت و مهاجرت جوانان به شهرها روبهرو هستند. احیای صنایع پشم و چرم میتواند به باززندهسازی این جوامع کمک کند. این طرحها با پرداخت منصفانه به کشاورزان برای پشم و پوست دام، درآمدی حیاتی را به دارندگان مزارع کوچک و در حال تقلا تزریق میکنند. همانطور که یک چوپان اهل یورکشایر توضیح میدهد، او در دهههای اخیر عمداً نژادهایی از گوسفند را پرورش داده که پشم کمتری تولید میکردند، چرا که بازار پشم سقوط کرده بود – امروزه کشاورز «اغلب برای پشم کمتر از هزینهی چیدن آن پول دریافت میکند». او با افسوس میگوید: «روزی روزگاری چک پشم میتوانست اجارهی مزرعه را پرداخت کند؛ حالا حتی هزینهی چیدن پشم را هم پوشش نمیدهد». در مقابل، شرکتهایی مانند هٍرد بهطور آگاهانه قیمتهایی بالاتر از نرخ معمول – حدود ۷ پوند به ازای هر کیلو – برای پشم مرغوب بریتانیایی پرداخت میکنند.
این روند باعث شده که پشم دوباره از نظر اقتصادی ارزشمند شود. بههمینصورت، قراردادهای سخاوتمندانهی «چراگاه برای زندگی» موجب شدهاند که کشاورزان به پوست دام نه بهچشم ضایعات، بلکه بهعنوان بخشی از معیشت خود نگاه کنند. این نوع توافقها مازاد ارزش را به شکلی عادلانهتر بازتوزیع میکنند: بهجای آنکه تقریباً تمام سود نصیب خردهفروشان بزرگ یا دباغیها شود، تولیدکننده مبلغ ثابتی دریافت میکند که ارزش مادی کامل دام را بازتاب میدهد. این جنبشها در واقع در برابر «تراژدی» معمول زنجیره تأمین از مزرعه تا شهر میایستند، چرا که اطمینان میدهند کشاورزان در فشار بازار کالا له نمیشوند. از نظر سیاسی، این تلاشها هم نقد محسوب میشوند و هم نوعی آزمایش. آنها بهطور ضمنی نولیبرالیسم رهاسازی بازار را به سخره میگیرند و نشان میدهند که در غیاب مداخله، کالاهای عمومی مانند آب پاک، خاک سالم و مهارتهای سنتی رو به زوال میروند. بسیاری از حامیان این جنبش خواهان حمایتهای قویتر سیاستی هستند – برای مثال، یارانهها یا قوانین تأمین کالا که به مواد اولیه تولیدشده در بریتانیا اولویت دهند، یا حتی مقرراتی که استفاده از ترکیبات شیمیایی سمی در واردات را تنبیه کنند. برخی فشارهای بیرونی نیز وجود دارند: مقررات در حال تصویب اتحادیه اروپا درباره جنگلزدایی بهزودی برندها را ملزم خواهند کرد که منشأ هر قطعه چرم را تا مزرعه مشخصی ردیابی کنند. این امر میتواند بسیاری را بهکلی از بازار چرم حذف کند، مگر آنکه زنجیرههای تأمین قابلردیابی مانند مدل چرم مرتعی بریتانیا پدید آیند تا به این الزامات پاسخ دهند. ناظران این وضعیت را لحظهای پر از فرصت میدانند: اگر ردیابی منشأ اجباری شود، شرکتهای بزرگ مد سریع یا باید برای تأمین پایدار هزینه کنند یا بهسادگی از تولید محصولات چرمی صرفنظر نمایند. در زمینه پشم نیز، کمپینهایی مانند «احیای پشم بریتانیای کبیر» خواستار تعیین استانداردهایی هستند که منشأ و کیفیت پشم را تضمین کند و خردهفروشان را به تفکیک محصولات پشمی بومی از الیاف مصنوعی ترغیب کند. برخی پیشنهاد میدهند که مشابه برچسبهای “تریور” فرانسه، یک نشان «ساخت بریتانیا» برای پشم ایجاد شود که اصالت الیاف را تضمین کند. با این حال، در حال حاضر بیشتر تغییرات به چانهزنیهای مردمی و تعریف هنجارهای جدید از پایین متکی است. در حوزه دانشگاهی، این جنبش پرسشهای عمیقتری را درباره فرهنگ مادی و ارزش برمیانگیزد. انسانشناسان یادآوری میکنند که پوشاک نماد هویت است: پلیوری از پشم گوسفندان منطقهی رومنی مارش، پوشنده را به سنت روستایی پیوند میزند، همانگونه که یک کت هریس تویید هالهای از هنر صنایعدستی هیبریدها را با خود دارد. بازریشهدار کردن این روایتها در کشاورزی محلی تلاشی است برای بیدار کردن آگاهی مصرفکننده نسبت به اینکه پوشاک و حیواناتی که از آنها آمدهاند، تاریخ و پیشینه دارند. این حرکت، رویارویی مستقیمی است با «فتیشیسم کالا»: بهجای آنکه یک کیف بهعنوان شیئی جادویی از چرم تلقی شود، این ابتکارات اصرار دارند که مصرفکننده باید چرم را در پیوند با شیوههای دامداری و کاربری زمین درک کند. با انجام این کار، آنها میکوشند تا «رمز و راز»های اطراف تولید را از میان بردارند؛ هر دوخت، اشارهای است به مزرعهای خاص، درست همانگونه که در گذشته بود. منتقدان فرهنگی چپ ممکن است این روند را نوعی دموکراتیزهکردن دانش بدانند (پیوند میان تولیدکننده و مصرفکننده) و راهی برای گریز از بیگانگیای که مارکس توصیف کرده بود. البته، همهی چپگرایان نیز به شکلی خوشبینانه و بیچونوچرا به این جنبش نمینگرند. برخی به محدودیتهای «مصرفگرایی آگاهانه» هشدار میدهند. این پروژهها تاکنون بیشتر در حوزهی کالاهای لوکس و خاص قرار میگیرند: یک کیف چرمی از دامهای چراکرده ممکن است صدها پوند قیمت داشته باشد و برای اکثر مردم دور از دسترس باشد. منتقدان ضدسرمایهداری ممکن است استدلال کنند که بدون دگرگونیهای ساختاری گستردهتر، چنین طرحهایی در خطر آن هستند که صرفاً به بیانیههایی سبکزندگی برای طبقات مرفه تبدیل شوند (نقدی که خاصنابیش نیز درباره زیستبومهای محلیِ طبقهبالا مطرح کرده است).
همچنین خطر مصادره و بهرهبرداری وجود دارد: اگر شرکتهای بزرگ تنها برندینگ این جنبش را تقلید کرده و بازار را در اختیار بگیرند، در حالیکه درد و رنج واقعی زنجیره تأمین را به نقاط دیگر جهان منتقل کنند، چه خواهد شد؟ از نظر تاریخی، جنبشهای تعاونی یا محلی بدون حمایتهای نهادی با دشواریهای فراوانی روبهرو بودهاند، و اجماع سیاسی در بریتانیا نیز بهسختی و با کندی به چنین مسیرهایی روی آورده است. در عمل، دولت بریتانیا رویکردی سرد و بیرمق نسبت به سیاست صنعتی فعال داشته و غالباً راهحلهای «مبتنی بر بازار» را ترجیح داده است. صنعت مد در بریتانیا هنوز تا حد زیادی رها شده تا خود تصمیم بگیرد که آیا با شرایط جدید سازگار شود یا—آنگونه که مجله وؤگ بیزینس هشدار میدهد—در مسیر «افول» ادامه یابد. با این حال، حامیان این جنبش معتقدند که حتی بازمحلیسازی جزئی نیز دارای ارزش است. این جنبش با زیستن بر اساس منطقی جایگزین، دانش عملی و شبکههایی میسازد که میتوانند بذر تغییرات بعدی را بکارند. نظریهپردازان رشد منفی یا پساسرمایهداری ممکن است این تلاشها را شکلهای اولیهای از اقتصاد همبستگی تلقی کنند؛ نویدبخش جامعهای که در آن مصرفکنندگان خود همتولیدکنندهاند و تولید نه در خدمت رشد بیپایان، بلکه در جهت نیازهای اجتماعی و سلامت زیستمحیطی سامان مییابد.
سناریوهای آینده میتوانند خوشههایی از تولیدکنندگان روستایی را تصور کنند که تحت نهادهای جدید مشاع با یکدیگر فدراسیون تشکیل دادهاند، و حتی از بازارهای نوظهور کربن بهرهمند میشوند (زیرا چرای احیایی میتواند کربن را در خاک تثبیت کند) یا در ازای خدمات زیستمحیطی، پرداختهایی دریافت میکنند. یک دستورکار اکوسوسیالیستی ممکن است از دولت بخواهد که «هزینه واقعی» واردات را به رسمیت بشناسد – یعنی پیامدهای بیرونی آلودگی و استثمار نیروی کار را در قیمتها لحاظ کند – و از این طریق، مواد اولیه تولید بریتانیا را رقابتیتر سازد. در هر صورت، حامیان این جنبش تأکید میکنند که این مسیر بازگشت به گذشتهای اسطورهای و روستایی نیست، بلکه نوعی بازنگری واقعگرایانه است: در زمانی که جامعه مدرن با بحران اقلیمی و نابرابری اجتماعی روبهرو است، بازآموزی زنجیرههای تأمین محلی و دانش کشاورزی سنتی میتواند گامی حیاتی بهسوی تولیدی واقعاً پایدار باشد. بهبیان ساده: این جنبش پادزهری دیالکتیکی در برابر سرمایهداری جهانی است. این جنبش، درسهای تلخ مارکس درباره استثمار کارگران و طبیعت را به رسمیت میشناسد و آن نظریه را به عمل بدل میکند. عدالت بازتوزیعی را با بازسازی زیستمحیطی در هم میآمیزد – دو اصل بنیادین اکوسوسیالیسم – و این کار را به شیوهای بیدولت و از پایین به بالا انجام میدهد، آنگونه که آنارشیستها نیز آن را تأیید میکنند. همانطور که نظریهپرداز جان بلامی فاستر درباره مارکس مینویسد، «سرمایه» عالیترین نقد را بر مادهگرایی کور سرمایهداری ارائه داد، زیرا نشان داد که «طبیعت نیز، وقتی بهصورت انتزاعی تلقی شود… برای انسان هیچ نیست». ابتکاراتی چون چرم مرتعی بریتانیا و پشم بومی تلاش میکنند تا طبیعت را دوباره در کانون زندگی فرهنگی و اقتصادی قرار دهند. بهنقل از پیشگامان این جنبش چرمی: موفقیت تنها زمانی حاصل میشود که مردم برای چرم «ارزشی بیش از یک کالا» قائل شوند. اگر این جمله شبیه به یک بیانیه سوسیالیستی به نظر میرسد، چه باک. زبریِ یک پلیور هریس تویید یا جای زخم روی کیفی دستدوز، در این چارچوب میتواند وزن یک انتخاب اخلاقی را در خود حمل کند. این بازاندیشی فشرده و جسورانه در مورد مد و کشاورزی در بریتانیا، بهترین توصیفش آن است که یک پروژه فرهنگی-زیستمحیطی است – طرحی که به همان اندازه که مادی است، سیاسی و انسانشناختی نیز هست. با بازپسگیری پیوند میان کشاورزی و پوشاک، این جنبش نقدی عمیق بر سرمایهداری ارائه میدهد و طرحی خیالی و الهامبخش برای آیندهای عادلانهتر ترسیم میکند.
