زن جوان با جسارت بر فراز یک سطل زباله واژگونشده در خیابانی در تهران ایستاده است؛ دود پیرامونش میچرخد و شعلهها پارچهای را که در دست دارد میبلعند. غروب یکی از روزهای سپتامبر ۲۰۲۲ است. در پایین، جمعیتی از معترضان فریاد میزنند: «زن، زندگی، آزادی». زن با فریادی پیروزمندانه، بقایای سوختهی یک روسری سیاه را به آسمان بلند میکند. در این حرکت واحد – سری بیپوشش و حجابی در آتش – یک پوشاک روزمره به سلاحی شعلهور برای مقاومت تبدیل میشود. این صحنه همزمان هم عادی است و هم انقلابی: عادی، چون روسری چیزی پیشپاافتاده است که زنان ایرانی روزانه و به اجبار حکومت بر سر میگذارند؛ انقلابی، چون افکندن آن در آتش، چالشی است علیه هستهی مرکزی یک رژیم اقتدارگرا. مرگ مهسا امینی، زن ۲۲ سالهای که بهدلیل «بدحجابی» بازداشت شده بود، آتشی از اعتراض را شعلهور کرد. آنچه با اندوه و خشم از کشته شدن یک زن توسط پلیس اخلاقی ایران آغاز شد، به قیامی گستردهتر بدل شد. و در قلب این خیزش، پارادوکسی چشمگیر نهفته است: مد – همان پارچهای که بدن را میپوشاند – به میدان نبردی برای آزادی سیاسی تبدیل شده است. هزاران زن ایرانی روسریهای اجباری خود را کنار میگذارند، در انظار عمومی موهای خود را کوتاه میکنند، و به این ترتیب نظامی دینی را به چالش میکشند که دههها بدن زنان را همچون سرزمینی برای نظارت و کنترل تلقی کرده است. در این عمل، آنان چیزی بیش از مو و پوست را آشکار میکنند – آنها قدرت پوشاک را بهعنوان ابزاری برای اعتراض سیاسی نشان میدهند؛ قدرتی که پژواکش در سراسر جهان شنیده میشود.
اغلب گفته میشود که «شخصی، سیاسی است». در ایران، شخصی بهگونهای محسوس سیاسی است: تار مویی که از زیر روسری بیرون میلغزد، ضربهای از رژ لب روشن در پشت حجاب، مانتویی جسورانه و کوتاه – هرکدام در چارچوب قوانین پوشش جمهوری اسلامی میتوانند حامل بار آشوبطلبانه باشند. در سوی دیگر، سیاسی نیز بهشدت شخصی است: ایدئولوژی حاکم هر روز بر تن زنان پوشانده میشود. حجاب اجباری از سال ۱۳۶۲ بهاجرا درآمده و بدن زن را به بوم نقاشیای بدل کرده که رژیم نظم اخلاقی خود را بر آن حک میکند. در چنین زمینهای، عمل یک زن برای برداشتن حجاب – برای آشکار کردن موهایش در انظار عمومی – به کنشی برای بازپسگیری خود بدل میشود. این کار میتواند بهای جان داشته باشد: نیروهای امنیتی زنان را بهدلیل بیحجابی در خیابانها کتک زده، بازداشت کرده و حتی طبق گزارشها به آنها شلیک کردهاند. با این حال، در پاییز ۱۴۰۱، از تهران تا شهرهای کوچکتری چون بوشهر و سقز، زنان و دختران با سرهای برهنه به خیابان آمدند و روسریهایشان را همچون پرچم در برابر جمعیتهایی از همراهانِ تشویقکننده به اهتزاز درآوردند. دانشآموزان دختر، در کلاسها و حیاطهای مدرسه، حجاب از سر برداشتند، و ویدئوهایی از زنانی که بیحجاب با جسارت از کنار گشت ارشاد عبور میکردند در فضای مجازی فراگیر شد. آنچه پیشتر در مجلات مد غربی شاید تنها «انتخاب پوشش» بهحساب میآمد، در ایران به خط مقدم نبردی میان مردم و قدرت تبدیل شده است.
برای درک اهمیت جهانی این مبارزه، باید دریافت که کنترل بر پوشاک – بهویژه پوشاک زنان – ویژگی مشترک اقتدارگرایی، پدرسالاری و سلطه استعماری است. آنچه امروز در ایران رخ میدهد، پژواکی فراتر از مرزهای این کشور دارد و با تاریخها و جنبشهای گوناگونی در سراسر جهان همنواست. از اعضای پلنگهای سیاه در آمریکا که در دهه ۱۹۶۰ با کتهای چرمی و کلاههای بِره به خیابان آمدند، تا زنان بومی در آمریکای لاتین که لباسهای سنتی خود را بازپس گرفتند؛ از زنان مسلمان فرانسوی که برای حق پوشیدن حجاب میجنگند، تا کنشگران اوگاندایی که با دامنهای کوتاه راهپیمایی میکنند – مد، دیرزمانیست که به زبانی برای مقاومت بدل شده است. اعتراضات ایران در سال ۱۴۰۱، به همین دلیل، طنین جهانی یافته است. جنبشهای پیشرو و چپگرا در سراسر جهان با ایرانیها ابراز همبستگی کردهاند و در مبارزه زنان ایرانی، بازتابی از جدالهای خود با سرکوب بدنی را دیدهاند. در پاریس، بازیگران سرشناس مقابل دوربین موهای خود را قیچی کردند؛ در استانبول، معترضان با تصویر مهسا امینی روسریها را به آتش کشیدند؛ در نیویورک و لندن، جمعیتها به زبانهای گوناگون شعار «زن، زندگی، آزادی» سر دادند. از رهگذر این حرکات، کنشگران و هنرمندان بر باور مشترکی تأکید میگذارند: اینکه حق زن برای انتخاب ظاهر خود، بخشی جداییناپذیر از آزادی اوست. چنانکه نویسنده فمینیست، بل هوکس، بهسادگی یادآور شد: «مورد ظلم واقع شدن یعنی نبودِ انتخاب» – و کدهای اجباری پوشش، چه به اجبار حجاب باشد و چه به اجبار بیحجابی، انتخاب را از زنان میگیرند. چپ جهانی بهدرستی دریافته است که اجبار، دشمن رهایی است؛ خواه در لباس دین باشد، خواه در پوشش سکولارِ میهنپرستی.
در مورد ایران، حجاب اجباری بهروشنی ابزاری است برای کنترل حکومتی بر بدن زنان. آیتالله خمینی، بلافاصله پس از بهدست گرفتن قدرت در سال ۱۳۵۷، بیدرنگ فرمان به اجبار حجاب داد و پوشاندن بدن زنانه را به یکی از نخستین اقدامات جمهوری اسلامی بدل کرد. در آستانهی روز جهانی زن در همان سال، او اعلام کرد که زنان باید در محل کار موی خود را بپوشانند – تصادفی معنادار و نشانهای از ایدئولوژی جنسیتی رژیم. در تناقضی تلخ، بسیاری از زنانی که در جریان انقلاب علیه شاه غربگرا، داوطلبانه حجاب بر سر میکردند، در آن زمان، روسری را نمادی از اصالت ضداستعماری میدانستند. اما تنها یک روز بعد، هزاران زن ایرانی – از جمله زنان مذهبی که معتقد بودند حجاب باید انتخابی شخصی باشد – به خیابانها آمدند و علیه دستور خمینی اعتراض کردند. آنها شعار میدادند: «ما انقلاب نکردیم که به عقب برگردیم!» و تأکید میکردند که آزادی، باید شامل آزادی در نپوشیدن حجاب نیز باشد. بهاینترتیب، زنان ایرانی از همان ابتدا درک کردند که آنچه میپوشند، مسألهای سطحی یا صرفاً مربوط به مد نیست؛ بلکه بهطور مستقیم با جایگاه آنان بهعنوان فاعلانی آزاد یا رعایایی مطیع گره خورده است. تحمیل قانونی کدهای پوشش، بهمعنای تصاحب بدن و هویت آنان توسط حکومت است.
میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی قدرت، بهنامیترین جملهاش را اینگونه نوشت: «بدن مستقیماً در میدان سیاست درگیر است؛ روابط قدرت، بیدرنگ آن را در اختیار میگیرند؛ آن را سرمایهگذاری میکنند، نشانهگذاری میکنند، تربیتش میکنند، شکنجهاش میکنند، وادارش میکنند به انجام وظایف، اجرای آیینها، و ارسال نشانهها.» این بینش، در قوانین حجاب ایران بهروشی زنده و ملموس تأیید میشود. حکومت بهمعنای واقعی کلمه بدن زنان را با پوششهای تجویزشده نشانهگذاری میکند و آنان را وادار میسازد که هر روز «آیین» حجاب را اجرا کنند. سر پوشیدهی زن، نشانهی تجویزشدهی حیا و اطاعت را صادر میکند؛ و در نگاه رژیم، سر برهنه، سیگنالی آشوبطلبانه است. در چنین شرایطی، بسیاری از زنان ایرانی آنچه فوکو قدرت انضباطی مینامد را درونی میکنند. «نگاه» هنمیشهحاضر – نه فقط نگاه مردانهی جامعه، بلکه چشم همیشهبیدار پلیس اخلاق و دوربینهای مداربسته – بر فضای عمومی سایه میاندازد و خودسانسوری و تنظیم رفتار بدنی را القا میکند. نسلهایی از زنان آموختهاند که همواره یک شال در دسترس داشته باشند تا در لحظهی حضور یک بسیجی یا نزدیکی دوربینی، آن را روی چند تار موی لغزنده بکشند. به آنان فهمانده شده که نحوهی حضور فیزیکیشان در فضای عمومی، حقیقتاً متعلق به خودشان نیست – بلکه بخشی از تئاتر ایدئولوژیک دولت است.
درونیسازی این انضباط یادآور توصیف پیر بوردیو است از چگونگی نهادینه شدن هنجارهای اجتماعی در بدن. بوردیو، در مطالعهاش بر جامعه سنتی قبایلی، مشاهده کرد که «فضیلت بهخصوص زنانه»ی حیا، «تمامی بدن زن را بهسوی پایین، بهسوی زمین، درون، و خانه جهت میدهد» و به این ترتیب، سلسلهمراتب اجتماعی در عضلات و حرکات بدن جای میگیرد. او این فرایند را «تبدیل اسطورهشناسی فرهنگی به هابیتوس بدنی» نامید – «گرایشی دائمی، و شیوهای پایدار برای ایستادن، حرف زدن، راه رفتن، و از این طریق، احساس کردن و اندیشیدن». در ایران نیز، یک اسطوره رسمی و مشروع – اینکه بدن بیحجاب زن منشأ فتنه و آشوب است – در قامت فیزیکی زنان حک شده است. چه تعداد از دختران ایرانی، از کودکی، آموختهاند که نگاهشان را پایین بیندازند، شانههایشان را خم کنند تا جوانهزدن سینهها پنهان شود، و با احتیاط حرکت کنند تا مبادا توجه مردان را «جلب» کنند؟ از طریق هم جامعهپذیری آرام و هم تنبیههای خشن، ایدهآل زنانهی رژیم (محجوب، ناپیدا، مطیع) میکوشد تا در گوشت و پوست زنان نگاشته شود. با اجبار به حجاب، حکومت میکوشد آنگونه بدنهایی را بسازد که فوکو آنها را «بدنهای مطیع» مینامید – بدنهایی که «قابل تسلط، بهرهبرداری، دگرگونی و اصلاح» توسط صاحبان قدرتاند.
اما همانطور که فوکو نیز یادآور میشود، هر جا قدرت هست، مقاومت نیز هست. نزدیکی و درآمیختگی سرکوب بدنی با زندگی روزمره به این معناست که خودِ بدن میتواند به میدان شورش بدل شود. هنگامیکه زنان ایرانی روسریهای خود را کنار میگذارند، در واقع دوباره مالکیت بر بدن خویش را اعلام میکنند – آنگونه که انسانشناس هما هودفر آن را «کنشی نمادین در مقاومت با سیاستهای جنسیتی دولت» مینامد. در این اعتراضات، بدن زن – بدنی که سالها بهعنوان نماد عفاف جمهوری اسلامی مصادره شده بود – اکنون توسط خود زنان بازپس گرفته میشود و به نمادی از شورش بدل میگردد. در اینجا یک اصل نیرومند فمینیستی در کار است: اینکه زنان دیگر ابژههایی نیستند که تاریخ از آنها سخن بگوید، بلکه فاعلانی هستند که خود، تاریخ را به زبان درمیآورند. نظریهپرداز نامدار فمینیست، جودیت باتلر، استدلال میکند که جنسیت خود نوعی اجراست: «هویتی که بهطور ناپایدار در طول زمان شکل میگیرد، و از رهگذر تکرار آیینی اعمال در فضای بیرونی برقرار میشود.» پوشیدن روزانهی حجاب (یا هر پوشش تحمیلی دیگر) تحت اجبار دقیقاً همان «تکرار آیینی اعمال» است – اجرایی که از سوی متنی بیرونی دیکته شده است. با بر هم زدن این اجرا، زنان ایرانی امکان نوشتن متنی تازه را پدید میآورند. در میدانهای شهر و در شبکههای اجتماعی، آنان هویتی دیگر را به اجرا درمیآورند: هویتی که تعریف حکومت از «زن درستکار» را به چالش میکشد. به زبان باتلر، بیحجابی جمعی و عمومی این زنان کنشی اجرایی (پرفوماتيو) است – نه صرفاً بازتاب هویتی پیشینی، بلکه سازندهی واقعیتی سیاسیِ نو. هر بار که زنی بیحجاب در خیابان میرقصد، یا ویدیویی از راه رفتنش با سر برهنه در تهران منتشر میکند، او تنها قانونشکنی نمیکند؛ بلکه با همان کنش، به سوژهای نوین در عرصه سیاست بدل میشود.
این تجسّد نافرمانی، پژواکی نمادین و عمیق دارد. مو، برای مثال، در فرهنگهای گوناگون و بهویژه در ادبیات و اسطورههای ایرانی، حامل معنایی ژرف است. در سنتهای فارسی، کوتاه کردن موی زنانه میتواند نشانهای از سوگ یا اعتراض باشد – الگویی که اکنون با خشم و اندوه زنان جوانی که در پی مرگ مهسا امینی، موی خود را قیچی کردند، به شکلی زنده و قدرتمند بازگشته است. یکی از مقالهنویسان ایرانی مینویسد: «کوتاه کردن مو، کنشی فمینیستی از مقاومت است؛ تمرینی برای کنشگری که زنان ایرانی از طریق آن کنترل را بهدست میگیرند و زنانگی، زندگی، بدن و آزادی انتخاب خود را بازپس میگیرند.» واقعاً که تصویر موی کوتاهشده، سراسر جهان را درنوردیده است: از تهران تا لسآنجلس، مردم در همبستگی با این خیزش، دستهموی خود را بریدهاند – اغلب همراه با اشکهایی از خشم یا سرپیچی. در یکی از ویدیوهای پربازدید، زنی ایرانی با موهای خاکستری مقابل مزار همسرش – که سالها پیش توسط رژیم اعدام شده – میایستد، موی خود را میچیند و بافتهای از آن را بر سنگ قبر میگذارد، و اندوه شخصیاش را به مبارزهی امروز پیوند میزند. این کنشهای خام و بیپیرایه، مرز میان سوگ فردی و بیانیه سیاسی را محو میکنند. در عین حال، پژواک آیینهای کهن را در خود دارند و با نیتی رادیکال دوباره زنده میشوند. حرکتی ساده با بدن – عبور قیچی از میان گیسوان – به پرچمی برای رهایی تبدیل میشود.
ناظران در غرب از این واقعیت شگفتزده شدهاند که بیحجابی میتواند کنشی پیشرو و رهاییبخش باشد، چرا که در بسیاری از زمینههای غربی، حجاب زنان مسلمان غالباً بهعنوان نمادی از سرکوب معرفی شده است. این تناقض ظاهری بهسادگی با برجسته کردن مفهوم «کنشگری» حل میشود. چنانکه سیمون دوبووار در جملهای جاودانه مینویسد: «زن آفریده نمیشود، بلکه به زن تبدیل میشود.» بهعبارت دیگر، جامعه نقش «زن» را مینویسد – از جمله اینکه زن چگونه باید بپوشد و رفتار کند – و زنان ساخته میشوند تا با این الگوها هماهنگ شوند، نه آنکه با آن زاده شوند. آنچه در ایران و، برای مثال، در فرانسهی سکولار در خطر است، این است که چه کسی حق دارد تعیین کند که «زن شدن» چگونه باید باشد. در نظام پدرسالار اسلامی ایران، دولت این قدرت را به خود اختصاص داده و اصرار دارد که «زن درستکار» کسی است که حجاب دارد و «محجوبانه رفتار میکند». در فرانسه نیز، رژیم لائیک همین ادعا را مطرح میکند، اما این بار در جهت معکوس: زن «درستکار» زنی است که بیحجاب در انظار عمومی ظاهر میشود – کافیست به قانون سال ۲۰۰۴ در مورد ممنوعیت حجاب در مدارس دولتی یا قانون سال ۲۰۱۰ در مورد ممنوعیت پوشش چهره در مکانهای عمومی اشاره کنیم. در هر دو مورد، انتخاب شخصی زنان با ایدئولوژیای محدود میشود (خواه بنیادگرایی دینی باشد یا سکولاریسم تندرو) که بدن زن را به نماد ارزشهای خود بدل میسازد. زن ایرانی که مجبور به پوشاندن موی خود است و زن مسلمان فرانسوی که مجبور به برداشتن روسریاش شده، هر دو – به تعبیر دوبووار – به «زن»ی تبدیل میشوند که مطابق خواست دیگران شکل گرفتهاند. جای شگفتی نیست که هر دو برخاستهاند تا بگویند: نه. هر یک برای بازپسگیری حق شکلدادن به هویت خویش میجنگد. اصل ماجرا یکی است: آزادی در انتخاب – اینکه چگونه ظاهر شوی، چگونه زندگی کنی، و چگونه «بودن» را معنا کنی.
اینجاست که همبستگیهای چپگرایانه و فمینیستی در سراسر جهان با معترضان ایران به نقطهای مشترک میرسد. پیشرویِ واقعی باید هم با حجاب اجباری تحمیلشده از سوی حکومت دینی مخالف باشد و هم با بیحجابی اجباری تحمیلشده از سوی دولتهای سکولار؛ چرا که هر دو، در بنیان خود، اشکالی از کنترل پدرسالارانهاند. گایاتری اسپیواک، در بازاندیشی حرکتهای استعماری بریتانیا برای ممنوع کردن حجاب یا دیگر «رسوم بربرانه» بومی، نگرش امپریالیستی را بهروشنی چنین خلاصه میکند: «مردان سفیدپوست… در حال نجات زنان قهوهایپوست از دست مردان قهوهایپوست.» بهعبارت دیگر، قدرتهای استعماری اغلب وانمود میکردند که زنان بومی را از ستم مردان خودشان رها میکنند، در حالی که این تنها بهانهای بود برای تحمیل سلطه. فعالان پیشرو امروزی مراقباند که در دام این پدرسالاری استعمارگونه نیفتند. حمایت چپ جهانی از زنان ایرانی، بههیچوجه تلاشی برای نجات آنها توسط نجاتدهندگان غربی نیست – بلکه تلاشی است برای پژواک بخشیدن به صدای خودِ زنانی که خواهان حق مالکیت بر بدن خود هستند. از اینرو، این حمایت بهوضوح از الگوی استعماریای که اسپیواک شناسایی کرده بود فاصله میگیرد. غرب قرار نیست زنان ایرانی را «نجات دهد»؛ این زنان ایرانی هستند که خود را نجات میدهند – و مردمان آگاه جهان، تنها شاهد این رهاییاند و همراه آن، همصدا و پشتیبان.
در واقع، سایهی تاریخ استعمار همواره بر هر سیاستی پیرامون حجاب سنگینی میکند. در جریان جنگ استقلال الجزایر در دهه ۱۹۵۰، افسران استعماری فرانسه نمایشی بزرگ از «آزادسازی» زنان الجزایری بهراه انداختند؛ آنها در مراسمی نمادین، روبند زنان را از چهرهشان برمیداشتند – به امید آنکه با این کار بافت اجتماعی الجزایر را دچار گسست کنند. همانطور که فرانتس فانون ثبت کرده، فرانسویها معتقد بودند که برای کنترل الجزایر، ابتدا باید زنان الجزایری را کنترل کرد: «اگر بخواهیم ساختار جامعه الجزایر را نابود کنیم… باید پیش از هر چیز زنان را فتح کنیم؛ باید بهدنبالشان برویم، پشت حجاب پیداشان کنیم»، فانون از آموزهای استعماری چنین نقل میکند. مراسم «بیحجابی» بهصورت عمومی برگزار میشد، جایی که مقامات فرانسوی و متحدان الجزایریشان، روبند زنان (هایک) را در میدانهای عمومی از چهرهشان برمیداشتند و مورد تشویق جمعیت مهاجران اروپایی قرار میگرفتند.
با این حال، همانطور که فانون مشاهده میکند، این نقشه در نهایت نتیجهای معکوس داشت: حجاب به نمادی ضداستعماری و قدرتمند بدل شد، و زنان الجزایری آن را بهعنوان نشانهای از مقاومت عزیز داشتند. بسیاری از زنانی که پیش از جنگ هرگز روبند نپوشیده بودند، آن را بهعنوان شکلی از ایستادگی میهنپرستانه بر سر گذاشتند. برخی حتی از انتظارات استعمارگران علیه خودشان بهره بردند – برای مثال، مبارزان انقلابی گاه روبند را کنار میگذاشتند تا بهعنوان زنانی «مدرن» و «همسو با تمدن غرب» جا بزنند و راحتتر در مأموریتهای زیرزمینی شرکت کنند. فانون شرح میدهد که چگونه بدن زن الجزایری به میدان نبرد نگاههای متخاصم بدل شده بود: برای فرانسویها، زن محجبه هم توهین بود و هم راز – «این زنی که میبیند اما دیده نمیشود، استعمارگر را ناکام میگذارد. هیچ تقابلی وجود ندارد»، فانون در توصیف نگاه استعمارگر به زن محجبه الجزایری چنین مینویسد. سربازان استعمارگر در برابر زنی که نمیتوانستند با نگاهشان بر چهرهاش سلطه یابند، احساس ناتوانی و بیقدرتی میکردند. در آن بافت، حجاب به ابزاری برای قدرت بدل میشد؛ چراکه استعمارگر را از تملک بصری محروم میساخت.
حال به ایران امروز نگاه کنیم: دینامیک وارونه شده، اما اصل مسئله همان است. این بار نه یک اشغالگر خارجی، بلکه یک پدرسالاری اقتدارگرای بومی است که برای مقاصد سلطهجویانهاش بر حجاب اصرار میورزد. و زنان ایرانی، همچون زنان مستعمرهشده الجزایری پیش از آنها، معنای این پوشش را از طریق مقاومت دگرگون کردهاند. هنگامیکه آن را بهصورت جمعی کنار میگذارند، حجاب بهطرز طعنهآمیزی به نماد چیزی تبدیل میشود که قرار بود از آن جلوگیری کند: نافرمانی و آشوب. بدترین کابوس رژیم محقق میشود – زنی که «بدحجاب» است، نویدبخش انقلاب.
اهمیتی که به یک تکه پارچه داده میشود – تا حد مرگ و زندگی – شاید برای کسانی که آزادی پوشش را امری بدیهی میدانند، گیجکننده باشد. اما پوشاک هرگز صرفاً امری خصوصی نیست؛ لباس، پوست اجتماعی ماست. آنها، بهزبان بوردیو، حامل «سرمایه نمادین» هستند و میتوانند نشانهای از وفاداری یا مقاومت در برابر قدرت مسلط باشند. برای جمهوری اسلامی، حجاب «آشکارا در مرکز نبرد با تمایلات جنسی قرار دارد»، چنانکه حتی برخی مقامات بلندپایه ادعاهایی مضحک مطرح کردهاند، از جمله اینکه موی بیرونافتادهی زنانه، «اشعههای جنسی» غیرقابل مقاومتی منتشر میکند که مردان را از کنترل خارج میسازد. در منطق معیوب این دستگاه، اجبار زنان به حجاب بهمثابه کنشی خیرخواهانه نمایش داده میشود؛ گویی این کار برای حفظ اخلاق جامعه (و حتی محافظت از خودِ زنان در برابر شهوت مردانه) ضروری است. این منطق، پژواکی از بیشمار روایت پدرسالارانه در سراسر جهان و در طول تاریخ است؛ روایتهایی که به زنان میگویند بدنشان ذاتاً خطرناک یا شرمآور است و باید بهخاطر «خیر جمع» پوشیده شود. اما زنان ایرانی این استدلال را برملا کردهاند؛ آن را پردهای دانستهاند برای توجیه تفکیک جنسیتی و سلطهجویی مردسالارانه. با سرپیچی از قانون پوشش، آنان بازی قدرتی را که زیر نقاب دینداری پنهان شده، آشکار میکنند. همانطور که یکی از شعارهای پرطنین اعتراضات ۱۴۰۱ میگفت: «ژن، ژیان، ئازادی» – به کردی: «زن، زندگی، آزادی» – شعاری که تأکید دارد آزادی زنان در قلب حیات و رهایی همگان قرار دارد. در عمل، این نافرمانیِ مدنی با وجود سرکوبهای خشن داخلی، «حمایت جهانی» برانگیخته است. پلیس اخلاق زنان را بهدلیل چند سانتیمتر موی آشکار کتک میزند و بازداشت میکند، اما هر کنش مقاومت، کنش دیگری را میزاید. ویدیویی از زنی که روسریاش را پرتاب میکند و در میدان شهری میچرخد، روز بعد الهامبخش دختری دیگر میشود تا روسریاش را عقب بزند.
در این مقاومت، جنبهای عمیقاً اجرایی (پرفوماتيو) وجود دارد؛ همانطور که جودیت باتلر بر آن تأکید میکند. هرچه زنان بیشتری دست به این کنش بزنند، بیشتر پایههای هنجارسازی حجاب اجباری را سست میکنند. بهزبان باتلر، اجرای تکرارشوندهای که هنجار جنسیتی را حفظ میکرد، اکنون با تکراری تازه – تکرار نافرمانی – مختل شده است. سیاستهای نظارت و نمایش وارونه شدهاند: آنچه قرار بود نمایش تقوای زنانه باشد (ردیفهایی از سرهای پوشیدهی یکسان) اکنون به نمایش نافرمانی زنانه تبدیل شده است (آتشزدن روسریها، موهای رها در پارکهای عمومی). رسانههای اجتماعی این تأثیر را تشدید کردهاند؛ آنها تخطیهای محلی را به تصاویری جهانی بدل کردهاند. دختری دانشآموز که در کلاس روسریاش را کنار میاندازد، بلافاصله به نمادی بینالمللی از شورش جوانی تبدیل میشود؛ در توییتر و اینستاگرام دستبهدست میشود – هم الهام و هم اعتراض. رژیم در واکنش، نظارت را دوچندان کرده است: نصب دوربینها برای شناسایی زنان بیحجاب، تعقیب قضایی چهرههای مشهور که جرأت برداشتن روسری را داشتهاند، و حتی بنا بر گزارشها، استخدام مأموران لباسشخصی برای نفوذ به بخشهای زنانه پارکها و رستورانها برای اجرای حجاب. این یک پانوپتیکون واقعی است – یادآور تحلیل فوکو از چگونگی عملکرد قدرت مدرن از طریق نظارت مداوم و تهدید به مجازات و با این حال، حتی در برابر این مراقبت اورولی، کنشهای زیر پا گذاشتن حجاب همچنان ادامه دارند. شجاعت زنانی که بدون حجاب از مقابل دوربینی عبور میکنند – در حالیکه میدانند ممکن است تا شب راهی زندان شوند – لحظهای تاریخی میسازد. این شجاعت نشان میدهد که کنترل اقتدارگرایانه حد و مرزی دارد: در نهایت، روح انسانی که مشتاق بیان آزاد خویش است، علیه پوشاندن خود با فرمان دیگری شورش میکند.
نکته قابلتوجه آنکه مردان نیز به این مقاومت پیوستهاند – هرچند اغلب به شکلهایی نمادین، اما معنادار. در بسیاری از تجمعات اعتراضی، مردان دایرههای حفاظتی پیرامون زنان بیحجاب تشکیل دادهاند، یا حتی در همبستگی طنزآمیز، خود حجاب به سر کردهاند (گویی میگویند: «اگر پوشاندن مو تا این اندازه برای اخلاق جامعه ضروری است، پس بگذار مردان هم این کار را بکنند!»). این کنشها منطق جنسیتمحور کد پوشش حکومتی را زیر سؤال میبرند و دلبخواهی بودن آن را افشا میکنند. همچنین، تصویری واقعی از آنچه همبستگی فمینیستی میتواند باشد ارائه میدهند: نه نبردی میان زن و مرد، بلکه مبارزهای مشترک علیه نظامی ناعادلانه. این یادآور مفهوم «جوامع مقاومت» نزد بل هوکس است – ایدهای که میگوید رهایی، زمانی نیرومندتر است که بهصورت جمعی شکل بگیرد. هوکس نوشته بود: «یکی از حیاتیترین راههایی که خود را زنده نگه میداریم، ساختن جوامع مقاومت است؛ جاهایی که میدانیم تنها نیستیم.» صحنههایی که از ایران میبینیم، مصداقی روشن از همین مفهوماند: زنانی که سر خم نمیکنند، و دیگرانی – چه زن و چه مرد – که در کنارشان میایستند تا تنها نباشند. در این لحظات، جامعهای نوین شکل میگیرد؛ جامعهای که نه با پوشش تحمیلی یا جایگاه اجتماعی، بلکه با اشتیاقی مشترک برای آزادی و کرامت تعریف میشود.
نافرمانی زنان ایرانی پژواکی روشن در مبارزات فمینیستی دیگر نقاط جهان دارد، آنجا که پوشاک نیز به ابزاری برای اعتراض بدل میشود. بهعنوان نمونه، در اوگاندا در سال ۲۰۱۴، شایعاتی پیرامون «ممنوعیت دامن کوتاه» – که از قانون ضدپورنوگرافی نشئت میگرفت – منجر به حملات خیابانی شد، جایی که گروههایی از مردان، زنانی را که پوشششان را «نامناسب» میدانستند، مورد آزار و حتی برهنهسازی قرار دادند. در پاسخ، فعالان زن اوگاندایی تجمع اعتراضی «پایان دادن به آزار دامنکوتاه» را سازمان دادند. دهها زن در تئاتر ملی کامپالا گرد هم آمدند – بسیاری عمداً دامنهای کوتاه به تن داشتند – و پلاکاردهایی در دست داشتند با نوشتههایی مانند «دامنکوتاه من را لمس نکن» و «بدن من، انتخاب من». این اعتراض بازپسگیری کنشگری بود، دقیقاً شبیه جنبش بیحجابی در ایران – در این مورد، با تأکید بر اینکه هیچکس حق ندارد زنی را بهخاطر سبک پوششاش هدف حمله یا شرمساری قرار دهد. فعالان اوگاندایی با خلاقیت، ذهنیت متحجر پشت آزارها را به سخره گرفتند: یکی از پیشنهادهای طنزآمیز این بود که کل جمعیت را در لباسهای یکسره و بدون شکل بپوشانند تا هیچگونه وسوسهای رخ ندهد! این نوع طنز، یادآور پلاکاردهای هوشمندانهی معترضان ایرانی است – مثلاً شعارهایی چون: «چشمانت را بپوش، نه موی ما»، خطاب به مردانی که مدعیاند مشکل، پوشش زنان است. چه در ایران و چه در اوگاندا، زنان ورق را برگرداندند و نشان دادند که مسئله، لباس آنها نیست، بلکه ذهنیتی است که میخواهد بر بدن زنانه سلطه یابد. زمینههای سیاسی متفاوتاند – از یکسو رژیمی دینی و از سوی دیگر جامعهای سکولار اما محافظهکار – اما فریاد فمینیستی بنیادین یکی است: لباس ما و بدن ما را به حال خود رها کنید.
اگر به گذشتهای دورتر و قارهای دیگر برویم، در مییابیم که حزب پلنگهای سیاه در اواخر دهه ۱۹۶۰ آمریکا نیز بهخوبی به قدرت سیاسی ظاهر آگاه بود. انقلابیون جوان سیاهپوست در اوکلند، یونیفورمی نمادین برای خود برگزیدند: ژاکتهای چرمی مشکی، شلوارهای تیره، پیراهنهایی به رنگ آبی کمرنگ، و کلاه بِره مشکی – کلاهی که به نشانه ادای احترام به چریک ضداستعماری، چهگوارا، انتخاب شده بود. این سبکِ آگاهانه و طراحیشده، آنان را بلافاصله قابلتشخیص و آمادهی حضور در قاب دوربین میکرد؛ تصویری از انضباط انقلابی و غرور سیاهپوستان به نمایش میگذاشت. عکسهایی از فعالان پلنگ سیاه – با موهای آفرو، عینکهای دودی، کلاه بِره کج و تفنگ در دست – به نمادهایی ماندگار از «قدرت سیاه» تبدیل شدند. زیباییشناسی، بخشی جدانشدنی از سیاست آنان بود. یکی از مفسران اشاره کرده است که یونیفورم «فوقالعاده خونسرد، شهری و مبارز» پلنگهای سیاه، ترکیبی از مد، کارکرد و آزادی بود و ظاهر بصریشان را به چالشی در برابر تصویر غالب رسانهای از سیاهپوستان آمریکایی بدل میکرد. این نمایش همچنین نوعی تئاتر عملگرا بود: یونیفورم موجب اتحاد درونی اعضا و ایجاد ترس در مخالفان میشد – از جمله پلیس، که پیشتر شاید تنها یک مرد سیاهپوست را تهدید تلقی میکرد، اما اکنون ناچار بود با چهرهای مواجه شود که نماینده یک جنبش سازمانیافته بود. هرچند مبارزه پلنگهای سیاه عمدتاً بر عدالت نژادی و دفاع مسلحانه از خود متمرکز بود، فهم آنها از پوشاک بهعنوان ابزاری برای مقاومت، پیشآگهیای برای استفادههای آتی از مد در سایر جنبشها بود. آنان نشان دادند که چگونه گروهی تحت ستم میتواند کلیشههایی را که به آنها تحمیل شده – مانند «مرد سیاهِ خطرناک» – تصاحب کند و آنها را به ابزارهایی برای توانمندسازی و همبستگی تبدیل نماید. از یک منظر، کنش پلنگهای سیاه مکمل و در عین حال معکوس کنش زنان ایرانی است: بهجای کنار گذاشتن پوششی تحمیلی، آنها پوششی رادیکال و ممنوعه را به تن کردند – از سلاحهایی که آشکارا حمل میشد تا لباسهایی با حالوهوای نظامی – تا حق خود را مطالبه کنند. نقطه اشتراک این دو گروه آن بود که از نمادهای بصری برای وارونه کردن دینامیک قدرت استفاده کردند. اگر نگاه سرکوبگر، آنها را ضعیف یا مطیع میپنداشت، آنها آن نگاه را با تصویری بیباک، مقاوم و بیعذرخواهی پاسخ دادند.
بههمینگونه، مردمان بومی در سراسر جهان مدتهاست با چنگ زدن به پوشش سنتی یا باززندهسازی آن در برابر سرکوب فرهنگی مقاومت کردهاند – پوششهایی که استعمارگران کوشیده بودند محو کنند. تحت سلطه استعماری اروپایی در بخشهای زیادی از آفریقا، قاره آمریکا و آسیا، پوشاک و آرایش موی بومیان اغلب ممنوع یا بهعنوان نشانههایی از «بیتمدنی» تحقیر میشد. برای نمونه، در آمریکای لاتین تحت سلطه اسپانیاییها و سپس نخبگان ملی، بسیاری از زنان بومی تحت فشار بودند که لباسهای دستباف سنتی خود را کنار بگذارند و پوششهای اروپایی به تن کنند؛ کسانی که این کار را نمیکردند، به جایگاههای اجتماعی پایینتری رانده میشدند. در جنگ داخلی فاجعهبار گواتمالا، تنها پوشیدن لباس سنتی قوم مایا کافی بود تا هدف آزار و تعقیب قرار گیرند. یک گزارش اشاره میکند که زنان بومی شاغل در شهرها بهعنوان خدمتکار، اغلب مجبور میشدند لباس سنتی خود را از تن درآورند، نامهای تحقیرآمیزی مانند «ماریا» به آنها داده میشد تا هویتشان محو شود – همه برای آنکه «هر نشانی از هویت قومی و ارزش انسانی در آنها زدوده شود». اما از دل همین تحقیر، مقاومت برخاست. امروز در سراسر ارتفاعات آند و فراتر از آن، زنان بومی با افتخار دامنهای چیندار، روپوشهای سنتی و لباسهای نیاکانی خود را نهتنها در زندگی روزمره بلکه بهعنوان بیانیهای سیاسی میپوشند. در بولیوی، «چولیتا»ها – زنان آیمارایی با کلاههای گرد و دامنهای چندلایه – از طردشدههای جامعه مؤدب به نمادهای فرهنگ ملی و حتی نمایندگان پارلمان بدل شدهاند. در سال ۲۰۱۹، هنگامیکه نخستین زن بومی شهردار در بولیوی به قدرت رسید، در مراسم سوگند خود، لباس سنتیاش را پوشید تا اعلام کند که هویت بومی دیگر به حاشیه رانده نخواهد شد. در برزیل، تنها در سال ۲۰۲۳، یک شوی مد بومی برگزار شد که در آن طراحیهای قبایل آمازونی به نمایش درآمد و صراحتاً بهعنوان «شکلی از مقاومت» در برابر قرنها محو فرهنگی معرفی شد. هر درز در آن پوشاک، رشتهای از حافظه و تابآوری است – راهی برای گفتن اینکه: «ما هنوز اینجاییم، با وجود همه تلاشها برای محو ما». مبارزهی زن ایرانی برای نمایان کردن موهایش، بار مشابهی از میراث و هویت را حمل میکند – چراکه تاریخ ایران نیز شامل دورههایی است که در آن، بیحجابی بهزور توسط شاهی مدرنگرا تحمیل شد، و بسیاری از زنان متدین در آن زمان با حفظ حجاب خود مقاومت کردند. زنان ایرانی امروز بهخوبی میدانند که چه مجبور به برداشتن حجاب بودهاند (چون در ۱۳۱۴، تحت رضاشاه)، چه وادار به پوشیدنش (پس از ۱۳۵۷)، مسأله همواره یکی بوده: مردانی در قدرت، منکر حق انتخاب زنان. از همینرو، هنگامیکه آنان موهای خود را به باد میسپارند، نهتنها سخن از حقوق معاصر میگویند، بلکه صدای زنجیرهای از مبارزات زنانه در سرزمینشان را زنده میکنند – از آنانی که فرمان رضاشاه را با بیرون رفتن مخفیانه با روسری به چالش کشیدند، تا آنان که فرمان خمینی را با راهپیمایی بیحجاب در ۱۳۵۷ بیاعتبار ساختند. خط پیوند این تاریخ، پافشاری بر انتخاب است. بهقول شعاری که زمانی ضد شاه بود و امروز از زبان فعالان نوین شنیده میشود: «چه با حجاب، چه بیحجاب – تا آزادی!» پیام روشن است: آزادی انتخاب باید از آنِ خودِ زنان باشد، نه هیچ شاهی، نه هیچ رهبر مطلقهای.
نمادگرایی پوشاک در این مبارزات را نمیتوان دستکم گرفت. پارچه، هم نشانهی سلطه بوده و هم نماد رهایی؛ هم میتواند زندان باشد و هم پرچم. در ذهنیت شرقشناسانه – چنانکه ادوارد سعید تحلیل کرده – حجاب برای مدتها رمزی از واپسماندگی شرق و بیصدایی زن شرقی تلقی میشد. هنرمندان و نویسندگان اروپایی، زنان محجبه را موجوداتی اسرارآمیز، شهوانی و تحت ستم تصویر میکردند – موجوداتی که «هرگز از خود سخن نمیگفت… او [مرد غربی] بهجای او سخن میگفت و نمایندگیاش میکرد». روایت شرقشناسانه، زنانی را که ادعا داشت توصیفشان میکند، به سکوت وامیداشت؛ درست مانند گزارش مشهور فلوبر از یک روسپی مصری که او را به شیء خاموشی در خیال خود بدل کرده بود. اما کنشهای اخیر زنان ایرانی این کلیشهها را در هم میشکند. آنها با بدنهای خود سخن میگویند – بهگونهای که هیچکس دیگر نمیتواند با ادب و بیتفاوتی از کنار آن عبور کند. در این عمل، آنان چالشی نیز پیش روی فمینیستهای غربی قرار میدهند: با ما همراه شوید، اما بر ما منت نگذارید. زنان ایران نیازی به «نجات» از سوی قدرتهای بیرونی ندارند؛ آنها نیازمند همبستگیاند و اینکه جهان خواستههایشان – تغییر رژیم، حقوق بشر، برابری جنسیتی – را با زبان و شرایط خودشان بشنود. چنانکه یکی از فمینیستهای ایرانی در مصاحبهای گفت: «این نخستین بار است که اعتراضها واقعاً حول محور دغدغهها و مسائل زنان شکل گرفتهاند و مردان نیز در کنارشان ایستادهاند.» این جنبشی است با رهبری زنان، اما فراگیر و متنوع؛ متشکل از اقوام و طبقات اجتماعی گوناگون. این وحدت در عین کثرت، یکی از مهمترین نقاط قوت جنبش بوده – همچون جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ که اگرچه با پیشگامی زنان همراه بود، اما مسائل زنان را از کل مبارزهی دموکراتیک جدا نمیکرد، بلکه آنان را در صف نخست رهبری قرار میداد. اما در سالهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲، رهایی زنان نه ضمیمهی هدفی دیگر، بلکه خود هدف اصلی است. به همین دلیل است که پوشاک – بهویژه حجاب اجباری – به مرکز صحنه آمده است. این حجاب، نوکِ یخزدهی کوه عظیم آپارتاید جنسیتیست؛ پدیدهای آشکار، قابلفهم و عمیقاً احساسی.
پیامدهای این اعتراضات فراتر از مرزهای ایران گسترش یافتهاند. در سطح منطقهای، این جنبش الهامبخش زنانی است که زیر سلطه محدودیتهای مشابهی زندگی میکنند. میتوان تصور کرد که زنان جوان در افغانستان – که بار دیگر با احکام طالبان به پوشش اجباری وادار شدهاند – در خلوت دلشان را به تصویر زنانی ایرانی خوش کردهاند که روسریهایشان را به آتش میکشند. در همان سال ۲۰۲۲، زنان شجاع افغان در کابل علیه قوانین طالبان دست به اعتراض کوچکی زدند و برخی نیز ویدیوهایی از خود هنگام برداشتن حجاب در دفتر کار یا کلاس درس به بیرون فرستادند؛ کنشی آرام اما مقاوم. در جهان عرب نیز، بار دیگر بحثهایی پیرامون «انتخاب در برابر اجبار» در موضوع حجاب شعلهور شده است. حتی در کشورهایی سکولار همچون فرانسه، مبارزه زنان ایرانی موجب بازاندیشی شده است: برخی مفسران فرانسوی میپرسند، اگر ما زنان ایرانی را برای برداشتن حجاب در برابر اجبار حکومتی تحسین میکنیم، آیا نباید به همان اندازه از حق زنان مسلمان فرانسوی برای پوشیدن حجاب در برابر ممنوعیت حکومتی دفاع کنیم؟ اصل بنیادین اینجاست: دولت نباید پلیس پوشش زنان باشد. گروههای چپگرا و فمینیستی که از سکولاریسم حمایت میکنند، باید میان «سکولاریسم بهعنوان رهایی از اجبار دینی» و «سکولاریسم بهعنوان بهانهای برای تحمیل نوع دیگری از اجبار» تمایز قائل شوند. این گفتوگو پیچیده است، اما نمونه ایرانی یک نکته را بهروشنی نشان میدهد: دولتی که هر نوع کد پوشش را تحمیل میکند، دشمن آزادی است. از همینروست که مبارزه زنان ایرانی پشتیبانی واقعی چپگرایان جهان را جذب کرده و شکافهایی را که شاید پیشتر وجود داشتند، پل زده است. فمینیستهای مسلمان پیشرو – که بهطرزی پرشور ضداستعماری و همزمان ضدپدرسالار هستند – جنبش «زن، زندگی، آزادی» را الگویی از مقاومت تقاطعی میدانند؛ مقاومتی همزمان علیه دیکتاتوری و زنستیزی. چپگرایان سکولار نیز ورای ظواهر مذهبی، انسانیت مشترک را میبینند: این معترضان، کارگران، دانشجویان، مادران، رادیکالها، رویاپردازانیاند که درست مانند مردم شیلی، فرگوسن یا پاریس، در سودای رهایی زندگی میکنند.
پیامدهای سیاسی این اعتراضات در درون ایران نیز عمیق و سرنوشتسازند. با به چالش کشیدن قانون حجاب اجباری، معترضان در واقع مشروعیت کلی جمهوری اسلامی را هدف گرفتهاند؛ چراکه حجاب اجباری یکی از ارکان ایدئولوژیک این نظام است. شعارهایی چون «مرگ بر دیکتاتور!» و «مرگ بر خامنهای!» در خیابانها در کنار «مرگ بر حجاب اجباری!» طنینانداز شدهاند. واکنش حکومت، پافشاری بیشتر بوده است: تشدید مجازاتها، شلیک گلوله به سوی جمعیت، و بهرهگیری از تبلیغات رسمی برای معرفی معترضان بهعنوان «عوامل بیگانه» یا «جوانان فریبخورده». با اینکه تا اوایل سال ۲۰۲۳، اعتراضات خیابانی علنی بهدلیل سرکوب سنگین کاهش یافت، موجی از نافرمانی مدنی همچنان پابرجاست. انقلابی خاموش در زندگی روزمره به چشم میآید: شمار فزایندهای از زنان ایرانی بیتوجه به قانون حجاب، بدون پوشش وارد فضاهای عمومی میشوند، با وجود تابلوهای هشدار و تهدیدها. در کافهها و مراکز خرید مدرن تهران، حضور زنان بیحجاب دیگر منظرهای نادر نیست – چیزی که ده سال پیش تصورش دشوار بود. برخی تحلیلگران از تغییری برگشتناپذیر در هنجارهای اجتماعی سخن میگویند. بهقول یک ناظر ایرانی: «اعتراضات شاید رژیم را تغییر نداده باشند، اما مردم را دگرگون کردهاند.» بهای این دگرگونی بسیار سنگین بوده است – صدها کشته، از جمله دختران نوجوانی چون نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده و حدیث نجفی، که نامهایشان به شعارهای اعتراضی تبدیل شدهاند. اما با وجود سوگ و سرکوب، جنبش زنده مانده و توسط کسانی پیش برده میشود که تسلیم نشدهاند. تصویر نیکا – دختر ۱۶ سالهای که گزارش شده پس از سوزاندن روسریاش به قتل رسید – اکنون در نقاشیهای دیواری و هنرهای اعتراضی زنده است، با موهایی رها که با جسارت در باد میرقصند. نسل او چیزی جز سختگیریهای جمهوری اسلامی را ندیده، اما با جسورانهترین شکل ممکن در حال گسستن از آن است. این شورش نسلی، به یک حقیقت جهانشمول اشاره دارد: جوانان اغلب زودتر میفهمند که امپراتور لباس ندارد – یا در اینجا، «عفاف اجباری» چیزی جز پوششی برای ترس و کنترل نیست – و از گفتنش نمیهراسند. در ایران، دانشآموزان دختر عکسهای رهبر را از دیوار کلاسها پایین کشیدهاند و ویدیوهایی از رقصیدنشان با موهای باز منتشر کردهاند – لذتهایی ساده که سالها سرکوب شدهاند. این کنشها بخشی از تنوع اجرایی (پرفوماتیو) جنبشاند: نه فقط راهپیماییهای خشمگین، بلکه آواز، رقص و هنرهای خلاقانه. سرود نمادین این خیزش، «برای»، فهرستی از خواستههای روزمره است – برای رقصیدن در خیابان، برای بوسیدن محبوب، برای زن، زندگی، آزادی… – که در تقابل ضمنی با ممنوعیتهای سختگیرانهی رژیم قرار میگیرند. در تمام این تحولات، پوشاک همچنان نقشی مرکزی دارد. در هنرهای اعتراضی آنلاین، زنانی دیده میشوند که چادر سیاه را کنار میزنند تا بال درآورند، یا حجاب را به قلابسنگی بدل میکنند علیه رژیم. خودِ محدودیت، به سلاحی علیه محدودیت بدل میشود.
شایان تأکید است که این مبارزه نه با یک تکه پارچه بهخودیخود، بلکه با آن چیزی است که آن پارچه به نماد آن بدل شده: انکار حق تعیین سرنوشت زنان. همانطور که زنی ایرانی بهروشنی گفته: «موضوع حجاب نیست – موضوع کنترل است.» حجاب میتواند معانی گوناگونی داشته باشد: نوعی دینداری شخصی، میراث فرهنگی، انتخابی در مد، یا اگر تحمیلی باشد، قفسی نمادین. ادوارد سعید یادآور شد که شرق، برای قرنها با سلب حق نمایندگی از خود، «شرقگرایی» شد. امروز، زنان ایرانی با وضوحی چشمگیر خود را نمایندگی میکنند. آنها میگویند که اگر حجاب میپوشند، باید از سر انتخاب باشد، و هیچ قدرتی – نه شرقی، نه غربی – حق ندارد آن را تحمیل یا منع کند. از این منظر، آنها تنها برای زنان ایرانی نمیجنگند، بلکه برای تمام زنانی (و مردانی) که با دیکتههایی بر بدنشان روبهرو هستند. آنها پیامهایی از همبستگی دریافت کردهاند: از زنان ترکیه که با محافظهکاری خزنده کشورشان مقابله میکنند، از زنان هند که همزمان با افراطگرایی مذهبی و قوانین پوششی تبعیضآمیز مبارزه میکنند، و از زنان آمریکایی که در برابر ممنوعیت سقط جنین اعتراض میکنند – شکلی دیگر از کنترل بر بدن. چپ فمینیستی جهانی، این پیوندهای مشترک را بهصورت شهودی درک میکند. معترضی در لسآنجلس که تابلوی «زن، زندگی، آزادی» در دست دارد، ممکن است یک هفته برای ایران راهپیمایی کند و هفته بعد برای حقوق تولیدمثل در آمریکا – زیرا این خواستهها در اصل بنیادینی بههم میرسند: خودمختاری بدنی، قابل مذاکره نیست. پوشاک، یکی از جلوههای این اصل است – جلوهای بسیار مهم، زیرا هم آشکار است و هم هرروزه.
در بازنگری به سال گذشته، بسیاری از جنبش زنان ایران را «انقلابی در دل یک انقلاب» نامیدهاند. حتی اگر حکومت دینی فعلاً به بقای خود ادامه دهد، چیزی در آگاهی جمعی ما دگرگون شده است. منظره زنانی که با موهای باز و آزاد در خیابانهای ایران قدم میزنند – تصویری که زمانی نادر و ناممکن بهنظر میرسید – اکنون به صحنهای رایجتر بدل شده؛ شکلی از نافرمانی مدنی که با وجود سرکوب، همچنان ادامه دارد. خودِ رژیم در دو راهی قرار گرفته است، مشروعیتش با فریادهای بیباک معترضان به چالش کشیده شده. همانطور که یک فیلسوف ایرانی به طعنه گفت: «جمهوری اسلامی همیشه به حجاب وسواس داشت؛ هرگز انتظار نداشت که بیحجابی، آسیبپذیری خودش را برملا کند.» این اعتراضات، نقاب معنوی حکومت را کنار زدند و چهرهای از زور عریان را نمایان کردند. در مقابل، آنها به معترضان نوعی اقتدار اخلاقی بخشیدند که در سطح جهانی احترام برانگیخت. در چرخشی شاعرانه، همان کسانی که روزی بهعنوان قربانیان خاموش و محجبه تصویر میشدند، اکنون به رهبران اخلاقی مبارزهای جهانی برای آزادی بدل شدهاند. و دقیقاً از دل کنش بیحجاب شدن بود که آنان صدای خود را برای کرامت انسانی بلند کردند.
با نگاهی جهانی، میتوانیم تابلویی رنگارنگ از مقاومت را ببینیم که در آن، مد و سیاست در هم تنیدهاند. در هر نمونه، آنچه بر بدن پوشیده میشود (یا نمیشود)، به بیانی تبدیل میشود درباره بدنِ سیاسی. در فرانسه، زمانیکه زنان مسلمان برای حق پوشیدن روسری در مدرسه یا محل کار پافشاری میکنند، در برابر دیدگاه همگونسازانهای میایستند که میخواهد هویتشان را محو کند – موضعی بهاندازه هر تظاهرات خیابانی سیاسی. در اوگاندا، هنگامیکه زنان دامنهای بسیار کوتاه میپوشند و در خیابانهای کامپالا راه میروند، روایت تحمیلی جامعه را وارونه میکنند – گویی میگویند: «ما بار نگاه شما را به دوش نمیکشیم.» در ایالات متحده، وقتی ورزشکاران سیاهپوستی چون تامی اسمیت و جان کارلوس در المپیک ۱۹۶۸ با مشتهای پوشیده در دستکش سیاه روی سکو ایستادند (درواقع نمادی سیاسی را بر بدن خود پوشیدند)، یا وقتی فعالان امروزی برای اعتراض به قتل نوجوانی سیاهپوست در حالیکه هودی بر تن داشت، جمعی هودی میپوشند، از پوشش برای مقابله با کلیشههای نژادپرستانه و خشونت دولتی بهره میگیرند. لباسهای سنتی بومی، پوششهای پرچمدار افتخار کوییر، یا کلاههای صورتی «پوسیهت» که هزاران نفر در راهپیماییهای زنان بهسر گذاشتند – همه گواهی بر حقیقتی پایدارند: پوشش و ظاهر، صحنهای قدرتمند برای مطالبهی حقوق است. آنها به افراد امکان میدهند که بگویند: «من اینجا هستم، من دیده میشوم، من را نمیتوانید پاک کنید» – یا برعکس، «من تصمیم میگیرم از هنجارهای شما ناپدید شوم و با تعریفی تازه از خود بازگردم».
در زیر سلطهی نظامهای نظارتی و اقتدارگرا، چنین کنشهایی معنایی مضاعف پیدا میکنند؛ آنها به انقلابهای پنهان بدل میشوند. دولتهای استبدادی میتوانند ارتشهایی از پلیس بسیج کنند، میلیاردها خرج سرکوب و زندان کنند – اما در برابر امتناع سادهی زنان از پوشیدن آنچه حکومت برایشان تعیین کرده، درمانده میشوند. این نوعی «قدرت نرم» است که بهراحتی با زور درهمشکستنی نیست. چنانکه نظریهپرداز سیاسی، هانا آرنت، گفته بود: قدرت و خشونت در تضادند؛ جایی که یکی بهطور مطلق حاکم است، دیگری غایب است. در ایران، تکیهی رژیم بر خشونت، نشانهی از دست دادن قدرت واقعیست – قدرت اقناع و رضایت. در مقابل، معترضان قدرت «نه» گفتن را اعمال میکنند. هر زنی که با موی باز از خانه بیرون میآید، دارد «نه» میگوید – نه با شعاری فریادزده یا کوکتل مولوتوف، بلکه تنها با حضورش در جامعه بر پایهی انتخاب خودش. این کنشی انقلابی و آرام است که روزانه میلیونها بار تکرار میشود. حکومت نمیتواند نیمی از جمعیت را زندانی کند، اگر همگی بر این راه پافشاری کنند. فروپاشی رژیمهای اجبار از همینجا آغاز میشود: نخست اجتماعی، سپس سیاسی.
در نهایت، آنچه در ایران و در سراسر جهان شاهد آن هستیم، بازتعریفی است از معنای پوشاک. لباس، بهجای آنکه نشانی از هویت تحمیلی باشد، به بوم خودبیانگری و همبستگی بدل شده است. زنی که در ایران روسریاش را میسوزاند، ایمان را طرد نمیکند – بسیاری از زنان مسلمان مؤمن نیز از این اعتراضات حمایت میکنند – او استفاده از ایمان بهعنوان شلاق سرکوب را رد میکند. زن اوگاندایی با دامن کوتاه، نجابت را رد نمیکند – بلکه این تصور را رد میکند که نجابت در اندازه لباس است، نه در رفتار انسانی. این اعتراضات توجه را از ظاهر به باطن میبرند: جامعهای عادل، بهجای پارچهای روی سر یا پای زن، باید نگران حقوق، فرصتها و امنیت او باشد. یا چنانکه روی یک پلاکارد طعنهآمیز در تهران نوشته شده بود، خطاب به مسئولان: «به گناهان خود برسید، نه به موی ما.»
در تار و پود ادبی این روایت جهانی، داستان مهسا امینی به نخ تراژیکی اما درخشان تبدیل شده است. نام او، همچون جرج فلوید یا ملاله، فراتر از زندگی فردیاش رفته و به نماد رنجی جهانی بدل شده است. و این مد – همان روسریای که گفته شد بهدرستی نپوشیده بود – بهگونهای غیرمنتظره، حامل خاطرهاش و محرک جنبشی شد. در این حقیقت که چیزی بهظاهر روزمره همچون نحوه پوشش موی یک دختر میتواند سرنوشت او را رقم بزند، نمادی اندوهبار نهفته است. اما در پاسخ به این فاجعه، امیدی عمیق نیز سر برآورد: خواهران و برادرانش، در ایران و سراسر جهان، برخاستند و گفتند: «بس است.» آنان آن نماد سرکوب را به نماد مقاومت تبدیل کردند. و نشان دادند – در درسی که سالها طنین خواهد داشت – که حتی زیر چکمه استبداد، کنشهای روزمرهی نافرمانی میتوانند پایههای یک رژیم را بلرزانند.
با گذر ماهها، خشم آنی برخوردهای خیابانی در ایران جای خود را به مقاومتی سرسخت و زیرپوستی داده است. مبارزه اکنون در اشکالی آرامتر ادامه دارد – گردهماییهای پنهانی اینجا و آنجا، کمپینهای رسانهای، پیروزیهای کوچک مانند مغازهداری که حاضر نیست حجاب را به مشتری تحمیل کند، یا قاضیای که شکایت علیه زنی بیحجاب را رد میکند. شبکههای فمینیستی، پیشرو و چپگرا در سطح بینالمللی همچنان ناظر اوضاعاند، دولتهای خود را برای عدم سازش با رژیم ایران تحت فشار میگذارند و صدای زنان ایرانی را بلندتر میکنند. پردهای بزرگ از همبستگی شکل گرفته است: برج ایفل در پاریس با شعار «فم, وی, لیبغتی» نورافشانی میشود، گردهماییهایی در تورنتو با رهبری ایرانیان تبعیدی برگزار میشود، اتحادیههای دانشجویی در شیلی و آفریقای جنوبی پیامهای حمایت میفرستند، فعالان ترک و کرد این شعار را در اعتراضات خود تکرار میکنند. به این ترتیب، «زن، زندگی، آزادی» به سفری جهانی رفته و وارد واژگان جنبشهای آزادیخواه شده است. این شعار به ما یادآوری میکند که هر مبارزه با زمینهاش منحصر بهفرد است، اما همگی بخشی از جستجوی بزرگتر بشر برای رهاییاند.
اگر از نمایی بلند به قرن گذشته بنگریم، مسیر اینگونه اعتراضها نشان میدهد که پوشاک اغلب پیش از قوانین تغییر میکند – اما همین تغییر ظاهری میتواند نوید تحولات اجتماعی ژرفتری باشد. در بسیاری از کشورها، زنان مدت کوتاهی پس از آنکه توانستند بهطور اجتماعی حق پوشیدن لباسهایی راحتتر و آزادتر را بهدست آورند، به حق رأی نیز دست یافتند. به «فلپر»های دهه ۱۹۲۰ فکر کنید که با نمایش ساق پا و کوتاه کردن موهایشان، جامعه را شوکه کردند و هنجارهای ویکتوریایی را شکستند – آن طغیان زیباییشناختی، پیشدرآمدی بر آزادیهای سیاسی و اجتماعی بزرگتر بود. بههمین شکل، جنبش موی طبیعی در میان زنان سیاهپوست آمریکا، پیش از بهرسمیت شناختن گستردهتر هویت و حقوق سیاهان شکل گرفت. در ایران نیز، فروپاشی تدریجی قانون پوشش اجباری میتواند نخستین ترک در ساختار گستردهتر کنترل حکومتی باشد. همین حالا هم، با ادامهی حضور زنان بیحجاب در جامعه، رژیم مدعی «اخلاق» بهطرزی بیاعتبار و مضحک جلوه کرده است. قانونی که بهطور گسترده نادیده گرفته میشود، قانونیست که بهسوی غروب میرود.
در پایان این مقاله ام، داستان مد بهعنوان اعتراض سیاسی، داستانیست از تبدیل نماد به واقعیت. یک تکه لباس، هرگز صرفاً نخ و پارچه نیست؛ بلکه حامل معناهاییست که ما در آن میدمیم. در ایران، تکهای پارچه به پرچم بدل شده است – گاه در آتش ایثار سوخته، گاه در باد پیروزی به اهتزاز درآمده – نماد مطالبه مردمی برای اینکه نویسنده زندگی خود باشند. اهمیت جهانی این لحظه در پیوند میان امر شخصی و امر جهانشمول نهفته است. عرصه فروتنانه پوشش فردی به صحنهای بزرگ برای منازعاتی درباره قدرت، مدرنیته و حقوق بدل شده است. زنان ایران به جهان آموختهاند که رهایی میتواند با سادهترین کنش آغاز شود: گفتن «نه» به آنچه به تو میگویند بپوش. بیحجابی آنها هم معنایی عینی دارد و هم استعاری – نقاب ریاکاری حاکمانی را کنار میزند که از زنان خود در هراساند، قدرت اتحاد و شجاعت را آشکار میکند، و آیندهای را میگشاید که شاید روزی «زن، زندگی، آزادی» دیگر نه فریادی اعتراضی، بلکه واقعیتی عادی و زیسته باشد.
در صحنهای تکاندهنده از جریان اعتراضات، زن جوانی بر روی جعبه برق ایستاد، گیسوان بلند و تیرهاش را برید و آن را بر زمین انداخت، در میان هلهله جمعیت. با چشمانی اشکآلود فریاد زد: «برای آزادی!» در آن لحظه، او میتوانست نماینده هر زنی از هر مکان و زمانی باشد که زنجیرهای مرئی و نامرئی را از خود میگسلد. در آن دم، سیاست پارچه و بدن در لحظهای پرشور و رهاییبخش بههم پیوستند. در سراسر جهان، مردم شاهد بودند – و بسیاری در همبستگی، موی خود را کوتاه کردند، گویی میگفتند: فاصلهای میان ما نیست. زبان مد به زبانی مشترک برای اعتراض بدل شد. لباس به شعر تبدیل شد، شورش به زیبایی. و رژیمی استبدادی، که تا دندان مسلح بود، ناگهان با ارتشی از شانهها و قیچیها، از سرهای بیپوشش و روحهایی سرخمنکرده روبهرو شد – ارتشی که بهسادگی نمیتوانست شکستش دهد.
در ادبیات غنی و مجسم آزادی انسان، فصلی که زنان ایران در حال نوشتن آن هستند، بهعنوان فصلی فراموشناشدنی باقی خواهد ماند. این فصل به ما میآموزد که حتی وقتی آزادی در تاهای یک پوشش پنهان میشود، میتوان آن را بازیافت و گشود. حجاب میتواند چیزهای بسیاری باشد – سپر، زندان، هویت، انتخاب – اما هرگز نمیتواند اراده انسان برای آزاد بودن را خاموش کند. این، در نهایت، پیامیست که شورش بیحجابان ایران به سراسر جهان میفرستد: در جامعهای با حجاب اجباری، بیحجابی خود یک انقلاب است. و در جهانی پر از بیعدالتی، این انقلابیون تصویری ارائه دادهاند به سادگی و ژرفای موی زنی در باد: اینکه آزادی در تار و پود وجود ما خانه دارد، و فقط منتظر رهاییست. – زن، زندگی، آزادی – این فریاد طنینانداز شده و به این زودی خاموش نخواهد شد. پارچهی اعتراض، که از شهامت و امید بافته شده، همچنان گشوده خواهد شد هر جا که انسانها از خاموش شدن سر باز زنند.
