سینمایی که با بودجهای ناچیز ساخته میشود اما از نیرویی سرشار و نمادین میدرخشد، پارادوکسی در خود دارد: چگونه کمبودِ امکانات میتواند به وفور معنا بینجامد. فیلمسازانِ موج نوی ایران، گروه دانمارکی دگما ۹۵، و رئالیستهای «سینک آشپزخانه» در بریتانیا، هر یک فقرِ مادی را به شاعرانگی بدل کردند. در این سینماهایِ ضرورت، خانههای ساده، پوشاک روزمره و جادههای برهوت، بارِ عاطفی و سیاسی مییابند. همانگونه که آندره بازن یادآور میشود، قدرتِ سینما در بازتولیدِ واقعیت است؛ در خلقِ «نقشی از تداومِ شیء» بیآنکه به «میانجیگریِ پرزرقوبرقِ فرمالیستی» نیاز داشته باشد. در عمل، این به معنای کنار گذاشتنِ مصنوعسازی و تزئینات صحنه و لباس است: با تأکید بر تصویربرداریِ «واقعگرایانه» بهجای تابلونگاریِ تصنعی، طراحیِ صحنه در این سینما مرز میان زندگیِ روزمره و هنر را میزداید. فضای سینمایی نه آراسته میشود، بلکه برهنه میگردد، تا تماشاگر معنای خود را در سکوتهای عریانِ آن بیفکند.
در فیلمهای موج نوی ایران، مینیمالیسم اغلب به مثابهی کاوشی در نور و در مرز میان دیدنی و نادیدنی عمل میکند. فیلم کوتاه «نان و کوچه» (۱۹۷۰) از عباس کیارستمی نمونهای آرمانی از این رویکرد است: پسربچهای تنها که میکوشد از کنار سگی در خیابانی خالی بگذرد؛ فیلمی که «از آن رو واقعگرایانه است که جهانی پاک و بیپیرایه را پیش چشم میگذارد» و بر سادهترین کنش انسانی تمرکز میکند. کوپجِک اشاره میکند که حتی این فیلم دهدقیقهایِ فروتن نیز حامل «زیباییشناسی و الگوی» خاص کیارستمی است: پیروزی پسر بر سگ با کمترین جزئیات بازنمایی میشود و تنها همانقدر که روایت نیاز دارد. در آثار بعدی او — از خانهی دوست کجاست؟ تا گلوز آپ و طعم گیلاس — همین وضوح و ایجاز ادامه مییابد. نماهای بلند در زیر آسمان باز یا در کوچههای روستایی، چنان مینمایند که گویی جهان در برابر چشمان ما عریان شده است. عکسی از طعم گیلاس (۱۹۹۷) این نگاه را بهروشنی نمایان میکند: بدیعی تنها نشسته است، تکیهزده بر دیواری بیتزئین با زمینی ماسهای در زیر پایش. هیچ دکور، رنگ یا وسیلهی اضافی در کار نیست — هرچه هست، همان است که در برابر دوربین کیارستمی وجود دارد؛ سادگیِ مطلق در فضایی همسنگ با سادگیِ واقعه. تنها آنچه ضروری است دیده میشود: انسانی و حاشیهای از نورِ واپسین غروب. به تعبیر آندره بازن، این «تأثرِ نورانی» حاملِ «هستیِ خودِ شیء» است؛ و نگاه ما بر آن مکث میکند، چنانکه بر عکسی که ما را به اندیشیدن به نادیدنیِ پشت قاب فرامیخواند.
کارگردانان ایرانی همواره تأکید کردهاند که ضرورت، خودْ خالقِ این زیباییشناسی بوده است. محسن مخملباف در فیلم «گبه» (۱۹۹۶) آن را بهروشنی نشان داد: او فیلم را بیهیچ نورپردازیِ مصنوعی و تنها با بهرهگیری از نور طبیعی خورشید ساخت. خود او به یاد میآورد: «از نورِ دوربین استفاده نکردیم… فیلمبرداری میکردیم و گاهی ساعتها منتظر میماندیم تا نوری که انتظارش را داشتیم پدیدار شود»، حتی گلها را از صحرا جمع میکرد تا رنگشان خاک را بیاراید. تولید در اینجا حالوهوای چریکی داشت: بیابان و چشماندازهای روستایی خودِ صحنه بودند. هر نما در گبه چون بوم نقاشیای است که با نور سپیده یا غروب جان گرفته؛ رنگها طبیعیاند، بیآنکه تنظیم یا اصلاح شده باشند. روش مخملباف تا حدی بومشناختی است — چنانکه خود گفته، «مثل شکارِ رنگ». این شیوهی آهسته و طبیعتگرایانه در تضاد کامل با سینمای استودیوییِ پرزرقوبرق است: نه فیلترِ مه در کار است، نه دکورِ ساختگی — تنها جهانی است که آنگونه که هست دیده میشود. با حذف امکان جلوهگری بصری، این فیلمها نوعی توجه تازه را برمیانگیزند: دقت در آنچه همینجا و اکنون وجود دارد. در اصل، فیلمسازان ایرانی نوعی «آفرینش از طریق حذف» را تمرین میکنند؛ آنگونه که کیارستمی نیز در گفتوگوهایش یاد کرده بود: حذفِ هر آنچه میتوان حذف کرد، تا جزئیاتِ باقیمانده ژرفتر طنینانداز شوند — روشی که او آن را به «تضادِ روشنوتاریکِ رمبرانت» و «پرهیزکاری برسون» تشبیه کرده بود. هرچند منبع مستقیم آن نقلقول را نمیتوان ذکر کرد، اما این رویکرد بهروشنی در سینمای ایران دیده میشود: تنها ضروریترین جزئیات در قاب باقی میمانند، و تماشاگر دعوت میشود تا بقیهی جهان را با نیروی تخیلِ خود کامل کند.
ابراهیم گلستان، از پیشکسوتان موج نوی ایران، روزی گفته بود که در ایران «سنتِ شاعرانگی از زندگیِ روزمره جدا نیست». همین پیوند در نماهای بلندِ کیارستمی احساس میشود؛ نماهایی که خود چون شعرهایی سینماییاند: روستاییانی در حال راه رفتن، نوجوانانی در حال دوچرخهسواری، گفتوگوهایی که با صداهای محیطی درمیآمیزند. فیلم «بادکنک سفید» (۱۹۹۵) از جعفر پناهی نمونهای درخشان است: ماجرای دخترکی کوچک در جستوجوی یک ماهی قرمز، که تماماً در بازارها و کوچهپسکوچههای واقعی تهران رخ میدهد؛ با مغازههای عادی و دیوارهای فرسودهای که خود بهسان صحنههای طبیعی فیلم عمل میکنند. هیچ جلوهی مصنوعی در کار نیست — حتی موتیف بادکنک، ساده و صریح است: لکهای از رنگ در برابر خاکستریِ شهر. این «سادگیِ عکاسانه» خود حامل معناست؛ چنانکه سوزان سونتاگ یادآور میشود، عکسی در ژرفترین حالت خود تنها میگوید: «این سطح است. حال بیندیش… آنسوی آن چیست؟» (دربارهی عکاسی). فیلمهای موج نوی ایران و نیز آثار مکتب دگما ۹۵ همین اصل را در حرکت به نمایش میگذارند. بیآنکه به موسیقیِ احساسبرانگیز یا دکورِ تزئینی متوسل شوند، هر صدای کوچک — از تیکتاک بندِ بادکنک تا خشخش لباس در نسیم — سطحِ واقعیت را میشکافد و چون «سوزنی باریک» به جان تماشاگر مینشیند، از همان راهی که رولان بارت در دوربینِ روشن از آن سخن میگوید. در طراحی صدای پناهی، موسیقیِ غیرداستانی بهکلی حذف شده است؛ خود او میگوید: «ما از موسیقی مثل فیلمهای دیگر استفاده نمیکنیم، میکوشیم فاصلهها را با صدا پُر کنیم.» از اینرو هر صدای محیطی — جیرجیر در، فریادِ دوردست، یا صدای باد در کوچه — اهمیتی مضاعف مییابد و نشان میدهد که چگونه کوچکترین و «نادیدنیترین» عناصر، هنگامی که عریان و بیمیانجی رها شوند، میتوانند قدرتی دراماتیک و شاعرانه بیابند.
جنبش دانمارکی دگما ۹۵ این اصول مینیمالیستی را تا نهایت ممکن پیش برد و آنها را در قالب «سوگند عفت» بهصورت مانیفستی مدون ساخت. لارس فونتریه و توماس وینتربرگ در این بیانیه خواستار فیلمبرداری با دوربین دستی در لوکیشن واقعی، با نور طبیعی و تنها با وسایل موجود در محل بودند. یکی از بندها حتی «زرقوبرق» را ممنوع میکرد – اشارهای مستقیم به طراحی لباس – و هرگونه اکسسوری یا دکور مصنوعی را قدغن میدانست. در فیلم «احمقها» ساختهی فونتریه، شخصیتها در خانهای حومهای و میخانهای پرسه میزنند، بیآنکه چیزی به صحنه افزوده شود جز همان مبلمان واقعی خانه. در نمایی از فیلم، جوانان روی کاناپهای مینشینند که بهوضوح به همان آپارتمان تعلق دارد، با لباسهای شخصی خود، نه جامههایی طراحیشده. در اینجا میزانسن عینِ محیط واقعی است؛ دوربین لرزان، پرصدا و بیپیرایه. چنانکه مؤسسهی فیلم بریتانیا یادآور میشود، فیلمسازان دگما «سوگند خورده بودند که از سلیقهی شخصی در تزئین بپرهیزند» تا «حقیقت را از درونِ شخصیتها و مکانها بیرون بکشند». حاصل کار، تصاویری خام، بیواسطه و بیپیرایه است. در فیلمهای «فستن» و احمقها، سالنهای پذیرایی و اتاقهای مجلل طبقهی بورژوا به صحنههای رویارویی بدل میشوند، نه به فضاهای خیالانگیزِ رهایی: دوربین بیپروا به درونِ قابها میتازد، هماندم که نانوشام خانوادگی، محفلِ افشاگریِ زنا و ریا میشود. برخلاف سطوح صیقلیِ هالیوودی، سینماتوگرافیِ آشفته و زبرِ دگما، بافت را بر ظرافت ترجیح میدهد. نقدِ مؤسسهی فیلم بریتانیا تأکید میکند که اصالت خام و دوربینِ دستی در جشن، تعهدی است به «بیپردهگوییِ آشفته» که «لایهی نازک تمدن بر زراندودِ امتیاز» را میخراشد. به بیان دیگر، همهچیز چنان واقعی مینماید زیرا هیچچیز با مهارتِ زیباشناسانه آراسته نشده است. و با اینهمه، همین فقدانِ تزیین به شعریت میانجامد: تصویرِ پرآشوب و فضای خشنِ داخلی، شکنندگیِ نقابِ خانواده و ظرافتِ دروغینِ روابطشان را عیانتر میکند.
وجهِ اخلاقیِ جنبش دگما ۹۵ بسیار معنادار است. با ممنوعکردنِ قراردادهای ژانری و حقههای استودیویی، دگما یا داگمه بهطور ضمنی کل سینمای سنتی را به چالش کشید. اصرارِ این مکتب بر طبیعتگرایی و واقعیتِ بیپیرایه، در حقیقت موضعی سیاسی داشت: نوعی شورش آنارشیستی در برابر زرقوبرق فیلمهای پرفروش و نمایشیِ دههی ۹۰ میلادی. این رویکرد پژواکی است از آنچه آندره بازن «افسانهی واقعگراییِ سینما» مینامید — این باور که انسانها تشنهی روزنهای بیمیانجی به سوی واقعیتاند. با بازگرداندن قدرت به فضای درونداستانی، فیلمهای دگما علیه این تصور شوریدند که کارگردان باید از طریق تزیین و سلیقهی شخصی بر جهانِ فیلم مسلط شود. در عوض، آنان نوعی صداقت نیچهای را احضار کردند: زهدی سینمایی در خدمتِ حقیقت. این ریاضتگرایی گاه تماشاگر را به ناآرامی میکشاند، اما از نگاهِ بنیانگذاران دگما، وعدهی صداقت ارزشی فراتر از آسایشِ طراحیِ زیبا داشت.
این سبک مینیمالیستی محدود به دانمارک نماند. در بریتانیا نیز جنبش واقعگرایی اجتماعیِ پس از جنگ که منتقدان آن را «درامِ سینک ظرفشویی» نامیدند، اصالت را بر زیباییشناسیِ تزئینی ترجیح داد. در اواخر دههی ۱۹۵۰ و اوایل دههی ۱۹۶۰، فیلمسازانی چون تونی ریچاردسن، کارل رایس و لیندسی اندرسن – و اندکی بعد کن لوچ – دوربینهای خود را به شمال انگلستان و دیگر مناطق کارگری چرخاندند. بهجای دکورهای استودیویی، در آپارتمانهای تنگ، میخانهها و کارخانههای واقعی فیلمبرداری میکردند. یکی از مورخان سینما مینویسد این جنبش «بر جزئیات روزمرهی زندگی طبقهی کارگر تأکید داشت… و میکوشید زندگی را همانگونه که هست نشان دهد، بیهیچ بزک یا احساسگرایی». درونمایهی فیلمهایی چون «به گذشته با خشم بنگر» یا «طعمی از عسل» خود به شخصیت بدل میشود: کاغذدیواریهای کندهشده، کاناپهای دلمرده و تختهکفیِ فرسوده هرکدام جهانی از معنا دربارهی زیستِ آدمهای آن فضا بازگو میکنند. طراحی لباس نیز به همان اندازه ساده است — پیراهنهای چهارخانه، ژاکتهای کهنه، نه تاکسیدو و نه شنلهای پیروزمندانه. در این جهان از کتوشلوارهای کری گرانت خبری نیست؛ لباسها صرفاً کارکردی و معمولیاند، تا تأکید شود که با آدمهایی واقعی سروکار داریم، نه با بازیگرانی در حال وانمود کردن.
کن لوچ، شاید مشهورترین فیلمساز واقعگرای بریتانیا، بهطور نظاممند از هرگونه زرقوبرق ظاهری در فیلمهایش پرهیز میکند. نیک گرنت مینویسد سبک لوچ بر پایهی «ظاهر و صدای مکانها، فضاهای طبیعی و آدمهای واقعی شکل گرفته است، فارغ از هرگونه زیباییشناسیِ رسمی در قاببندی، حرکت، طراحی لباس یا صحنه». به بیان دیگر، لوچ آگاهانه از جذابیتهای مرسوم سینمایی – از فیلمبرداری شاعرانه گرفته تا دکورهای مفصل – سلب لذت میکند. در فیلم «کِس» ۱۹۶۹، نمای پسربچهی جوان، «بیلی»، در کلاس تیرهوتار یورکشایر یا بر زمین گِلیِ ورزشگاه چنان ساده و کارکردی است که گویی هیچ تمرینی پیش از آن انجام نشده. یا در «کتی بیا خانه» آپارتمان کوچک دولتی که کاترین در آغاز زندگیاش اجاره میکند، تنها پردههایی نازک و اجاقی زنگزده دارد—نه بیشتر. در همان دوران، آپارتمانهای اجارهای در هالیوود دستکم مبلمانی مرتب و تابلویی قابشده داشتند؛ اما لوچ جهان را عریان نشان میدهد. نتیجه شاید زیبا نباشد، اما نیرومند است: ریاضت قاب، بحران اجتماعی را بیواسطه و بیامان در برابر چشم مخاطب قرار میدهد. این همان ایمان بازنی است: هرچه فیلم بیشتر خودِ جهان باشد، ما ناگزیر بیشتر با آن درگیر میشویم. جان هیل یادآور میشود که سبک بیاحساس و بیتکلف لوچ – با حفظ فاصله از ملودرام – باعث میشود حتی تصادفهای روایی یا انتخابهای ناممکن در داستان، در عریانیشان تکاندهندهتر جلوه کنند. تماشاگر در قابهای آراسته تسلی نمییابد؛ بلکه لوچ او را وادار میکند با چهرهی بیرحمِ «واقعیت» روبهرو شود.
شباهتهای میان این جنبشها چشمگیر است. در همهی آنها، محدودیت بودجه و گریز ایدئولوژیک از زرقوبرق به شکلگیریِ زبانی بصریِ مشترک انجامید: فیلمبرداریِ مستندنما با دوربینِ رویدست، ضبط در لوکیشنهای واقعی، و بهرهگیری از صحنهها و لباسهای «یافتهشده» بهجای ساختهشده. با این حال، این سادهزیستی به راهبردی بیانی بدل میشود – حامل نوعی نقدِ ضمنی. ایرانیان، فقر را به شعر تبدیل کردند؛ در دههایی فیلم گرفتند که دیگران در استودیو بازسازی میکردند. دانمارکیها، قیدِ ابزار فنی را به بیانیهای علیه هالیوود بدل ساختند. بریتانیاییها، زاغههای خود را به آمفیتئاترهایی اخلاقی و پرشور تبدیل کردند. همهی این کارگردانان، همانگونه که بازن میگفت، دریافتند که وزنِ اخلاقیِ تصویر آنگاه سنگینتر میشود که از تصنّع تهی گردد.
در این سنتها، طراحان صحنه بیش از آنکه دکوراتور باشند، انسانشناساند. همانطور که جین بارنول دربارهی سینمای بریتانیا مینویسد، طراح در حکمِ «معمارِ فضای فیزیکیِ روایت» است؛ در محدودیتِ بودجه گرفتار، اما ناگزیر از آنکه هر جزءِ جهانِ واقعیِ روی پرده را در خدمتِ شخصیت و داستان قرار دهد. به اقتضای این روش، وسایل صحنه و لباسها به حداقل ممکن فروکاسته میشوند — یک بالشتِ معمولی، طناب رختی ساده، یا پارچهی چهارخانهی یک دامنِ دستدوم. چون هر شیءِ درون قاب باید دلیلی برای حضورش داشته باشد، تماشاگر نسبت به آنچه نشان داده میشود و آنچه پنهان میماند، حساستر میشود. یک کتِ کهنه یا نگاهی خاموش در آپارتمانی بیدکور، بارِ معنایی فراوان مییابد. با گذر زمان، بینندگانِ این فیلمها میآموزند تا جزئیات کوچک را بهمنزلهی استعاره بخوانند — دیواری خالی نشانهی غیبت، شیر آبی که چکه میکند پژواکِ دلتنگی — و این همه از برکتِ همان طراحیِ منضبطِ حذف و ایجاز است.
بُعدِ شاعرانهی این آثار بیش از هر چیز در نحوهی استفاده از فضا آشکار میشود. کافی است به عادتِ کیارستمی بنگریم در قابگیریِ شخصیتها از فاصلهای دور، زیر آسمانی پهناور؛ یا به تصمیمِ کن لوچ که اغلب از پشتِ قابِ پنجره فیلم میگیرد تا دیوارها نیز در تصویر بمانند. در سینمای دگما، گاه بازیگران از یک سوی قاب بیرون میروند و در سوی دیگر دوباره پدیدار میشوند. این انتخابها — تا حدی زیباشناسانه و تا حدی برآمده از نبودِ «صحنهی ساختهشده» — تماشاگر را به تأمل وامیدارند. یک نمای باز در فیلمی ایرانی ممکن است همچون مینیاتوری از هستی خوانده شود: آدمها در برابر جهان خرد و ناپایدار، و درامهای شخصیشان کوچک در برابر زمان (چیزی نزدیک به مفهومِ «تصویرِ زمان» در دلوز، هرچند اینجا از سرِ ضرورت پدید آمده). یک آشپزخانهی درهموبرهم بریتانیایی به تابلویی از اسارت بدل میشود. حتی غیبتِ اشیا نیز نوعی طراحیِ فعال است: صندلیِ خالی بر میزِ شام در فستن، رازی را در خود نهان دارد. سوزان سانتاگ دربارهی عکسها مینویسد که سطحِ تصویر باید ما را وادارد حدس بزنیم «واقعیتِ آنسوی آن چگونه است». همینگونه، این کارگردانان با حداقل دکور، جهانهایی فراتر از قاب را تداعی میکنند — فاصلهی میان آنچه میبینیم و آنچه شخصیتها تجربه میکنند.
از نظرِ اخلاقی، چنین فیلمسازیای اغلب صادقانهتر به نظر میرسد. فیلمبرداری در خیابانهای واقعی و زیر هوای واقعی، یعنی پذیرفتنِ پیشبینیناپذیریِ زندگی. جنبش دگما با حذفِ نامِ مؤلف از تیتراژ، «حقیقت» را در مرکز قرار داد و توجه را از ستایشِ نامها به خودِ صحنههای خام معطوف کرد. فیلمسازانِ ایرانی نیز، زیر فشار سانسور و تنگنای مالی، به تمثیل و درامِ روزمره پناه بردند، نه به جدلِ مستقیم. واقعگرایان اجتماعیِ بریتانیایی هم از تصنّعِ استودیویی پرهیز کردند تا دربارهی طبقه و قدرت، «همانگونه که هست» سخن بگویند. در همهی این نمونهها، طراحیِ حداقلی تنها میانبُری اقتصادی نیست، بلکه موضعی فلسفی است: اتکا به همدلی و تخیّلِ تماشاگر برای تکمیلِ جهانِ ناتمامِ قاب. چنانکه منتقدی دربارهی لوچ گفته است، کنار گذاشتنِ زرقوبرقِ سینمایی، مخاطب را وادار میکند تا از خود بپرسد چه میبیند و با واقعیتهای اقتصادی و اجتماعیِ پشتِ هر نما روبهرو شود.
در یک جمعبندی میتوان گفت که زیباییشناسیِ محدودیت چنان است که هر دیوار، هر کمد، و هر منبعِ نور معنایی فشرده در خود دارد. نمای فرسودهی ساختمانی درجهدو میتواند زوالِ یک ملت را تداعی کند؛ پتوئی چهارخانه ممکن است هم گرمای خانوادگی را برانگیزد و هم سردیِ فقر را. انتخاب لباسها به نشانههایی سیاسی بدل میشود: کتِ قرضیِ یک مهاجر، یا ژاکتِ نخنمای یک شاگرد مدرسه، هر یک رساتر از هر برندِ مشهور سخن میگویند. در این نوع سینماها، ریاضت به هنر بدل میشود؛ طراحیِ صحنه حذف نمیشود بلکه به لایهای زیرزمینی میرود، همانگونه که «پونکتوم»ِ بارت عمقِ پنهان را آشکار میکند. دوربین بر ظاهراً «هیچ» مکث میکند، تا تماشاگر دریابد که این «هیچ» آکنده از معنا و پیامد است.
نتیجه، نوعی سینمای آرام اما نیرومند است — قابهایی مینیمال و درعینحال سرشار از معنا. همانگونه که بازن میگوید، با پرهیز از صحنهپردازیِ زائد، تصویر بیشتر واقعیت را جذب میکند و به «اثرِ ردّی از زندگی» بدل میشود. وقتی دوربینِ کیارستمی عقب میکشد تا کودکانِ در راهِ باریکی را در دلِ چشمانداز ببلعد، یا دوربینِ لوچ در آپارتمانِ تیرهی شورا میماند، لایهای پنهان احساس میشود. معنا نه در آنچه افزوده شده، بلکه در آنچه دستنخورده باقی مانده است شکل میگیرد. این فیلمسازان، حتّی زیر فشار سانسور یا با کمترین بودجه، نشان دادند که ضرورت میتواند سرچشمهی نوآوری باشد؛ آنان از مواد خامِ واقعیت، «چهره»ای تازه برای سینما ساختند. از این منظر، محدودیتِ مالی به برنامهای اخلاقی و زیباشناسانه بدل شد — شیوهای از فیلمسازی که باور داشت درامِ واقعی نه در صحنههای مجلل یا جامههای پرزرقوبرق، بلکه در سطحِ سادهی جهانِ روزمره نهفته است، منتظرِ نوری که آن را آشکار کند.
با مقایسهی سنتهای ایرانی، دانمارکی و بریتانیایی درمییابیم که طراحی صحنهی حداقلی میتواند در خدمتِ واقعگرایی، صراحتِ عاطفی و حتی مقاومت باشد. در هر سه، آنچه بر پرده غایب است به همان اندازه گویای معناست که آنچه حاضر است. فقرِ اشیا و لباسها، غنای تفسیر را میافزاید؛ هر کمبود، ذهن تماشاگر را وادار میکند تا خلا را با تخیّلِ خویش پُر کند. این جنبشها نشان میدهند که ساختنِ سینما در تنگنای بودجه نه سازش، بلکه شیوهای خلاقانهی زیستن در هنر است. فیلمسازان، به مخاطب مجالی میدهند تا نادیدهها را تصویر کند و قاب را با اندیشه و احساسِ خود بیاراید. بدینگونه، ضرورت به شعر بدل میشود — سینمایی که نیروی خود را از فروتنی، شفافیت و صداقتِ خشنِ تصویرش میگیرد، و ثابت میکند که گاه، واقعاً «کمتر، بیشتر است».
