بر این ساحلِ مقدس، تنِ ما بومیست و بدن معبدی سخنگو. با سیلوئتهایِ سیاه در برابر شن و دریا آیین را بهجا میآوریم: هر نفس بندی از شعر، هر حرکت گلیفی. میشل فوکو یادآوری میکند: «بدن معنا میگیرد و به تمامی در گفتمان ساخته میشود» — اینجا پوست متن است و جامهٔ سیاه مرکّبِ آن. چون شمنها حرکت میکنیم و میان اسطوره و روزمرّه پل میزنیم: بدن شعرِ شدنِ ما را بر دوش میکشد، تابلویی زنده از بقا. در درون خود شورشی از فرم و بیفرمی حمل میکنیم و سفیدیِ بینقشِ «انسانِ واپسین» را نمیپذیریم. در رگهایمان دیونیسوس جاریست و شاید همین اکنون کیهان درنگ کند تا این رقصِ گوشت و ایده را تماشا کند.
ما فقط لباس نمیپوشیم—ما از خلالِ آنها به اسطوره بدل میشویم. شنلِ سبزی که بر ساحل افتاده، زرهی افسانهایست؛ اسکلتبیرونیِ رؤیاها. این، همزمان جوشنِ ژاندارک و چکمههایِ ستونیِ دیوید بویی است؛ افسانهای پریان که با چرم و دانتل دوخته شده. در این سبک، رازآلود و نامعقول را فرا میخوانیم: چنانکه آندره برتون گفته است، «زیبایی یا تشنجی خواهد بود یا اصلاً نخواهد بود.» شکوهِ ما لطفی خشونتبار است که زندگی را به رعشه میاندازد تا به افسانه بدل شود. پولکها و پرچها و خطچشمِ دراماتیک، پیرایههایِ پیشپاافتاده نیستند؛ توتمهایِ مدرناند—نشانهایی در آیینِ بقا. اینجا جامه خودِ اسطوره است: ساحل را به اپرایِ پیر بوله بدل میکند و آدمیِ معمولی را به پیکری از دربارِ زئوس. «تئاترِ بیرحمیِ» آنتونن آرتو در گوش نجوا میکند که صحنه همهجا هست؛ آن را در کوبشِ موجها و ماغِ گاوان میشنویم. پس ما صحنهمان را از طبیعت ساختهایم و بدنمان را از اسطوره—یکی نمایشنامه است و دیگری کتابِ مقدّس.
شن و موج کاتدرالی میسازند و گاوها جماعتِ نامحتملِ ما هستند. این ساحل پسزمینه نیست، که عرصهای تقدیسشده است. بدنِ انسان در میانِ جانوران و جزرومد میایستد و آیینی کهنتر از تمدن را بهجا میآورد. این زیارتِ راکاَندرول است: شن، پیستِ داغِ سفید؛ آب، غسلِ تعمیدِ ما؛ و حیوانات، شاهدانِ ما. در این پارادوکس، کیهان میدرخشد—سخنِ نیچه اینجا آتش است: «آدمی باید هنوز در خود آشوبی داشته باشد تا ستارهای رقصان بزاید.» آری، از دلِ آشوب میرقصیم و هر گام ستارگانِ معنا را فرامیخواند. حتی پیکاسو نیز همداستان است که هنر پرده از حقیقت برمیگیرد: «هنر دروغیست که ما را به حقیقت آگاه میکند»؛ و پس لبهای رنگخورده و ناخنهای زراندودِ ما انجیلِ شدن را موعظه میکنند. در این معبدِ نمک و نفس، ابزورد/پوچی مقدّس است: سبکْ بقاست، و هر درزِ دوختهْ دعاییست برای هستی.
ما هم فرزندِ زمینایم و هم رویاپردازِ آسمانها. گاوها میچرند—رامنشدنی و روزمرّه—و با اینهمه چشمانِ آرامشان آینهٔ ماست. ما پلایم: بهقولِ نیچه «ریسمانی بسته میانِ حیوان و ابرمرد»، که بر فرازِ مغاکِ دانستهها تاب میخوریم. سبکْ طلسمِ ما در برابرِ انقراض است—ابزوردی درخشان که تهی را به چالش میکشد. لباس پوشیدن شورشیست علیه فروکاستن به حیوانِ صرف؛ و نیز فراخواندنِ وحشِ درونِ ماست. ما از طبیعت جدا نیستیم؛ سرودِ رزمیِ آنایم. انسان و حیوان به یکدیگر خیره میشوند و میپرسند در حقیقت کدام غریبتر است. در آراستنِ هویت، خویشاوندیِ خود با رمه را تصدیق میکنیم: پولک بر پوستِ گاو، خطچشم بر شاخ. بدنِ پیرایهبستهٔ ما چالشِ توتمیِ ما به بقای تیرهٔ داروینی است؛ زمزمه میکند که حتی انقراض هم باید پرزرقوبرق باشد.
شکوهْ هم زیباییِ سرکشِ ماست و هم مرثیهمان. برقِ اکلیل بر گورِ دیروز است و بوسی بر گونهٔ فردا. میدانیم هر جامهای روزی رنگ میبازد، اما آن را همچون عشق در برابر ویرانی بر تن میکنیم. گلم راک به ما آموخت که به خلأ پوزخند بزنیم؛ چنانکه دیوید بویی گفت: «نمیدانم از اینجا به کجا میروم، اما قول میدهم خستهکننده نباشد.» در همین قولْ عصیانِ ما نهفته است—زیستن چون تماشا، اسطورهای راهرونده که عمرش از عقل درازتر است. سبکِ ما پوشاکِ بقاست: رژلبْ زره، چکمههایِ لژدارْ بال. در آرایش، مرز میانِ قدیس و گناهکار، بازمانده و شهید، زیبایی و هیولا را محو میکنیم. هر شالِ پَری با خندهٔ مغاک میلرزد. ما پوچیِ مد را به مرتبهٔ رقصی کیهانی برمیکشیم.
این مانیفستِ ماست: هنر خودِ هستی است و هستی خودِ هنر. ساحل، صحنهٔ ماست؛ بدن، مدیومِ ما؛ و جامه، کتابِ مقدّسِ ما. در این نمایشِ سوررئال میانِ گاوان و خیزاب، تصدیق میکنیم که آراستنِ خویش همان اعلامِ بودنِ ماست. آشوب را بر پوستهایمان نقاشی میکنیم و از آن ستاره میزاییم.
«خودِ جهان نمایشِ ابدیست؛ ما تنها برای این مناسبت لباس میپوشیم.»—شاید نیچه چنین بر صحنهای شنی زمزمه میکرد اگر شکوهِ گَلَمِ فردا را میشناخت.
