مد، بسیار دور از آنکه زینتی سبک و تفننی در حاشیهٔ زندگی باشد، بهمنزلهٔ یک «دیسپوزیتیفِ» فشردهٔ قدرت، نمایش و سوژهسازی در دلِ سرمایهداری عمل میکند. این نظام، «بتوارگیِ کالا» را با فرهنگِ مصرف به هم میدوزد و مادیتِ خامِ پارچه و تولید را با دستگاههای نمادینِ هویت و منزلت پیوند میزند. با تکیه بر کارل مارکس و گی دوبور، مد را میتوان نمونهوارترین کالای سرمایهدارانه دید: «ارزشِ مبادله» و «ارزشِ نشانگانیِ» آن چنان به هم تنیدهاند که گویی خودِ پوشاک زبان میگشاید و مناسباتِ واقعی و استثماریِ کار را زیر هالهای از سبک میپوشاند. در تعبیرِ دوبور، پوشاک به «صورتِ نهاییِ شیءوارگیِ کالا» بدل میشود: مد بهشکلِ گردشِ تصاویر و برندها میچرخد—رابطهای اجتماعی که از خلالِ سطحِ کالاوار میانجیگری میشود. هر پُفی از عطر، هر لوگوی کوتور، حاملِ وعدهٔ منزلت یا نو بودن است و فرسودگیِ برنامهریزیشدهٔ هر فصل را میپوشاند. زیر این رژیم، بدنها به مصرفکننده انضباط مییابند و به کُدهای پیوستهدگرگونِ پوشش واکنش نشان میدهند؛ کُدهایی که نشانهٔ شمول یا طرد است.
در تاریخ، درهمتنیدگیِ مد و نظمِ اجتماعی قدمتی طولانی دارد. قوانینِ تجملپوشی در قرونِ وسطا و رنسانس بهصراحت پوشش را تنظیم میکردند تا سلسلهمراتب را تحکیم و افراط را مهار کنند؛ عامهٔ مردم از پوشیدن جامههای نشاندارِ اشراف منع میشدند و بدینسان ظاهر به رتبه گره میخورد. چنین قوانینی کارکردی شبیه «پلیسِ پوشاک» اولیه داشت: اقتصادی اخلاقیِ برای ظاهر پدید میآوردند که در آن، جامه زبانِ اقتدار و ابزاری برای کنترل بود. اسنادِ انسانشناختی نیز نشان میدهد که حتی پوششهای آیینیِ پیشامدرن برای نشانگذاری و بازتولیدِ تمایزِ اجتماعی بهکار میرفتند؛ جامههای تشریفاتی و زیورها و آرایههای قبیلهای نمادشناسیِ کیهانشناختی را با قدرت درمیآمیختند و بدنها را در اسطورههای جمعی منضبط میکردند. در این بافتارهای پیشاسرمایهدارانه، سیاستِ پوشش آشکار بود: پوشیدنْ مشارکت در میتوس بود یا طرد از آن. این تداوم نشان میدهد که نقشِ مدِ مدرن در کنترلِ اجتماعی ریشههایی عمیق دارد، هرچند فنون و سازوکارهای آن در اقتصادهای صنعتی و پساصنعتی دگرگون شده است.
با خیزش سرمایهداری صنعتی، اقتصادِ سیاسیِ مد تغییر صورت داد. تولیدِ انبوه و تجارتِ جهانی، پارچه و پوشاک را به موتورِ فرهنگِ مصرف بدل کرد. لنزِ مارکسیستی این امر را روشن میکند: چنانکه نظریهٔ مارکسی میآموزد، کالاهای مد حاملِ نیروی بتوارهاند—با آنها چنان رفتار میکنیم که گویی به خصیصههای جادوییِ بازار آغشتهاند و منشأهای انسانیشان را از یاد میبریم. مدِ کارخانهای در نمایشِ تبلیغات و مرچندایزینگ فروخته میشود و میلِ ما را از عرق و مهارتی که لباس را ساختهاند جدا میکند. در نتیجه، مصرف به «مرحلهٔ نهاییِ تولید» بدل میشود؛ همانگونه که دوبور یادآور میشود، تصویر صورتِ نهاییِ کالاست. نمایشِ کتواک، مجلهٔ براق و پستِ اینستاگرام صرفاً نیازهای موجود را بازنمیتابانند؛ آنها نیازهای تازه میآفرینند. طراحانِ مد و خردهفروشان رژهای بیپایان از سیلوئتهای همواره نو را کارگردانی میکنند و پوشاک را به چیزی بدل میسازند که بنجامین شاید آن را «کیمیاگریِ تمثیلی» بنامد. همانگونه که بینشِ بنجامین میگوید، مد از راه تولدِ مکرر «مرگ را میفریبد»، و چرخهٔ سرمایهدارانهٔ کهنگیِ برنامهریزیشده بدین معناست که هر پوشاک هم نویدآورِ نو بودن است و هم جسدِ سبکِ دیروز. ما مجموعهها را میجومیم در جستوجوی نو—حتی آنگاه که خودِ «نو» در گردبادِ روندها بهزودی به «کهنه» بازمیگردد.
با اینهمه، مد فقط نمایش و بتوارگی و فتیش نیست؛ سازوکاری از زیستقدرت و حکمرانیمندی نیز هست. از منظر انضباطیِ فوکو، رژیمهای پوشش و هنجارهای آراستگی همچون کدهایی حکشده بر بدنها عمل میکنند. پوشاندنِ بدن بهمنزلهٔ تندادن به هنجارهای ضمنیِ اجتماعی است. یونیفرمها و کُدهای پوششِ سازمانی نمونههای مستقیماند: چنانکه فوکو در «مراقبت و تنبیه» نشان میدهد، گذار از یونیفرمهای نظامیِ اشرافیِ پرزرقوبرق به خاکیِ بیرنگورو، دالّ بر نظمی انضباطیِ نوینِ اطاعت و کنترلِ عملی بود (پیدایشِ «بدنِ مطیعِ» مدرن). به همین قیاس در حیاتِ مدنی، پوشاکِ قفسگونِ ما—از کتوشلوارهای اداری تا یونیفرمهای مدرسه—هیئت و خُلقوخویِ تن را استاندارد میکند. مد بدنها را وادار، یا دستِکم متقاعد، میکند که با «کدهای پذیرفتهشدهٔ قدرت» همساز شوند؛ یک دستِ کسبوکار یا یک لباسِ شب تنها نشانهٔ سلیقه نیست، بلکه اظهارِ وفاداری به سلسلهمراتبِ نهادی است. حکمرانیمندی خزندهوار رسوخ میکند: مصرفکنندگان به خودتنظیمی برمیخیزند، در پیِ آرمانهای حرفهایگری، مطلوبیتِ جنسی یا فضیلتِ اخلاقی از رهگذرِ آنچه میپوشند. حتی در شورش—از جامههای دریدهٔ پانک تا واسازیِ آنارشیستی—در نهایت در چارچوبِ قواعدِ طبقهٔ حاکم میجنگیم و مقاومت را در نشانههایی میپوشانیم که بهطرزی پارادوکسیکال خوانا و نمایشمحورند.
در سطح هویت و سوژگی، نظریهٔ معاصر نشان میدهد که مد رسانهای اجراگرانه است. ایدهٔ جودیت باتلر دربارهٔ «جنسیت بهمنزلهٔ امرِ اجراشده نه ذاتی» بینشی کلیدی به دست میدهد: پوشاک و سبک، کنشهایی تکرارشونده و ارجاعهایی به متنهای فرهنگیاند. یک کفش پاشنهسوزنی یا یک کیفِ طراحانه صرفاً پارچه و چرم نیست؛ دالّی در روایتی جنسیتی و طبقاتی است. ما از مسیرِ مد هویتها را «به تن میکنیم» و هر استایلْ خویشتن را در چارچوبِ انتظاراتِ هنجاری بازترکیب میکند. این اجراگونگی دولبه است: امکانی برای خودـسازماندهیِ هویتی و لذت فراهم میآورد و همزمان ما را مقیّد میسازد. زنِ ترنس با پاشنههای سوزنی جنسیت را بازاعلام میکند و عاملیت مییابد، اما تندادنش به هنجارهای زیباشناختی میتواند به بازتولیدِ پدرسالاری یاری رساند. بدینسان، مد سوژه میسازد: آنچه میپوشیم به تعریفِ اینکه «که هستیم» و «که میپنداریم باید باشیم» شکل میدهد و نکتهٔ باتلر را برجسته میکند که هویتْ کنشی است. حتی در آنچه «مد آوانگارد» خوانده میشود—آنجا که طراحان تناسبها را مخدوش یا بدن را پنهان میکنند—متنی در کار است؛ غالباً تفسیری از بیگانگیِ بدن یا اضطرابی دربارهٔ آیندههای پساآدمی.
نقدهای استعمارزدایانه و ضدنژادپرستانه یادآور میشوند که مد نیز میدانِ قدرتِ امپریالی و «سرمایهداریِ نژادی» است. بینشِ فانون دربارهٔ سوژهٔ استعماری نشان میدهد چگونه مردمانِ مستعمره، زیباییشناسیِ استعمارگر را بهمنزلهٔ راهبردی برای بقا درونی میکنند و تقلید مینمایند—نوعی «نقابِ سپیدی». در حوزهٔ مد، این امر بهشکلِ تقلیدِ سبکهای اروپایی یا آمریکایی از سوی نخبگانِ مستعمرات رخ مینماید؛ کنشی که هم افقمندی و تمنای ارتقا را اعلام میکند و هم به فرودستیِ استعمارزدگی اذعان دارد. نقشهٔ جهانیِ اوتکوتور و استریتوِیر هنوز عمدتاً گردِ مراکزِ غربی سامان یافته است، و بسیاری از سنتهای پوشاکِ غیرغربی یا سرکوب شدهاند یا به کالایی بدل گشتهاند. جامه به نوعی استتارِ پسّااستعماری تبدیل میشود: پوشیدنِ برندهای غربی میتواند تعلقی جهانی را القا کند، حتی هماندم که تاریخهای پوشاکِ بومی را محو میسازد. بدینسان، مد نه تنها آینهٔ هویتِ فردی است، بلکه سلسلهمراتبِ ژئوپولیتیک را نیز مجسم میکند و روابطِ اجتماعیِ امپریالی را به زبانِ کمدهای لباس ترجمان مینماید.
مدِ پسادیجیتالِ امروز این دینامیکها را تا حدّ یک تزِ انتقادی دربارهٔ سرمایهداریِ متأخر و اضطرابِ پساآدمی تشدید میکند. تصاویرِ ارائهشدهٔ شما از سیلوئتهای آیندهنگر، سازههای کلاهِ سربهفلککشیده و روبندههای چهرهپوش نمونهای از منطقِ زیباشناختیِ تازهاند. این نمودها عامدانه انسانزدا هستند—فرد را زیر زرهی هندسی مادیّتزدایی میکنند. از یک منظر، این پوشاک تجسّمِ بیواسطهٔ فتیشیسمِ مارکسی و «نمایشِ» دوبوریاند: خودِ آوانگارد را بتواره میکنند و ابهام را به نمایش بدل میسازند. در منطقِ سرمایهداریِ متأخر، چنین اغراقهایی همزمان هم نقدند و هم درهمجذب: تنها راهِ شوکآور ماندن در جهانِ مدِ بازاریشونده این است که بدن را بهطرزی مفرط غیرهنجاری کنی (گویی جانی وِرساچه با گیرمو دلتورو تلاقی میکند). هرگاه سرِ مدل در قابی فلزیِ قفسوار محصور شود یا در بافتهای توریوار فروافتد، طرح دربارهٔ بیگانگی در عصرِ فرامیانجیشده اظهارنظر میکند—آدمیان هم غنیمتاند و هم قاب.
با اینحال، همین نمایشهای نامعنایِ نامـانسانی نیز کانونهای مقاومتِ نمادیناند. با عرضهٔ صورتهای هیولاوش یا نامعین از بدن، طراحان نگاهِ تماشاگر را به چالش میکشند. پیکرِ محجوب یا نقابدار، امکانِ مصرفِ آسان را انکار میکند: نگاهِ مصرفکننده پسزده یا افسون میشود و این امر نشان میدهد که مد بهمثابهٔ تصویر هنوز چه میزان اقتدار دارد. این دوگانگی—همدستیِ مد با فرهنگِ کالا و درعینحال بدلشدنِ آن به عرصهای برای سرکشیِ خیالین—در کانونِ این نظریهٔ نو است. مد میتواند خویشتن را به «ابژهٔ هنری» کژدیسه کند؛ شمایلی لحظهای از اعتراضِ دادائیستی یا آیندهگرایانه، پیش از آنکه دوباره در زنجیرهٔ کالایی بلعیده شود. در خودِ ابسوردیتۀ این ساختههای پسادیجیتال، نقدی بر هنجارهای زیبایی و سیاستِ بدن نهفته است.
بدینسان، نظریهٔ پیشنهادی مد را بهمثابهٔ دستگاهی سیاسیـفلسفی میبیند: نظامی دیالکتیکی که نمایش و انضباط، مصرف و اجرا، بتوارگیِ کالا و سیاستِ بدن را به هم میدوزد. این نظریه مدعی است که مد باید از خلالِ عدسیِ مرکبِ نقدِ کالای مارکس، نمایشِ دوبور، انضباطِ فوکو، اجراگونگیِ باتلر و سوژهٔ استعماریِ فانون فهمیده شود. مد ایدئولوژی را مادّی میکند: از رهگذرِ بافت و فرم، طبقه و قدرت را مفصلبندی میکند. اما همزمان سوژه نیز تولید میکند: با پوشیدنِ سبکهای معیّن، هویتهای خود را در تصویرِ نظمِ سرمایهدارانه—و گاه علیه آن—بازمیسازیم. از قوانینِ تجملپوشی که آشکارا انتخابهای پوشاکِ قرونِ وسطایی را کنترل میکردند تا چرخههای پرشتابِ شوی طراحانِ امروز، مد همچنان سجلِ قدرت است؛ تعیین میکند چه کسی و چگونه مرئی شود و بدنها را به بیلبوردهای منزلت یا عصیان بدل میسازد.
بهاختصار، این نظریه روشن میکند که چگونه مد و مصرفگرایی در مارپیچی از مناسباتِ قدرت به هم تنیدهاند. مد نمایش است—میفریبد و حواس را میپراکند و مصرفکنندگان را به مشارکتکنندگانِ مسحورِ یک «ضیافتِ تصویر» بدل میکند. مد انضباط است—سلسلهمراتبِ اجتماعی را طبیعیسازی میکند، عاداتِ تمایزبخشی را تلقین میکند و حتی خودِ بدن را منضبط میسازد. و مد (بالقوه) مقاومت است—در افراطیترین تجلیاتِ آوانگاردش میتواند هولِ انسانزدایی را عیان کند و از آرمانهای بدنیِ بدیل سرنخ بدهد. این ترکیب به نظریهٔ فرهنگی و سیاسی یاری میرساند، زیرا نشان میدهد که ابریشم یا پلیاسترِ بر پشتِ ما حاملِ میراثِ انقلابها و استعمارها، کارخانهها و کتواکهاست—«رابطهای اجتماعی میان اشخاص که از طریقِ اشیا میانجیگری میشود». چنین فهمی از مد، آن را از زیورِ حاشیهایِ فرهنگ به موضوعی انتقادی برای پژوهش بدل میکند: هم ریزجهانی از سرمایهداریِ متأخر و هم صحنهای که در آن بر سرِ هویت منازعه میشود. از اینرو، نظریهٔ تازه پیشنهاد میکند که مطالعهٔ مد، خودْ مطالعهٔ قدرت است—قدرتی که در تار و پودِ هر دوختِ زندگیمان تنیده شده است.
