نه شرقی، نه غربی: هویتِ جهان‌وطنیِ ایران از راه‌های ابریشم تا روزگارِ چندقطبی

در تاریخ، فلاتِ ایران در چهارراهِ قاره‌ها قرار داشت و میراثی عمیق از جهان‌وطنی پدید آورد. از روزگاران کهن، پارس شرق و غرب را از رهگذرِ راه‌های بازرگانی و تبادلِ فرهنگی به هم پیوند می‌داد. چنان‌که یکی از ناظران یاد می‌کند، شبکهٔ جادهٔ ابریشم «سراسرِ آسیا را در می‌نوردید و چین را به ترکیه و اروپا وصل می‌کرد» و نه‌تنها ابریشم، ادویه و گوهرها، بلکه «ایده‌های معماری، فلسفی و دینی» را نیز در گستره‌هایی دور حمل می‌نمود. به همین قیاس، پادشاهی‌های فلاتِ ایران چون پل‌هایی میانِ تمدن‌ها عمل می‌کردند. میراثِ این دادوستدها در آیین‌های مشترکی چون نوروز—جشنِ سالِ نوِ ایرانی—باقی است؛ برنامهٔ راه‌های ابریشمِ یونسکو خاطرنشان می‌کند که نوروز «در پهنه‌ای بسیار وسیع» جشن گرفته می‌شود، از ایران تا جمهوری آذربایجان، هند، قرقیزستان، پاکستان، ترکیه و کشورهای دیگر. چنین نمونه‌هایی نشان می‌دهد که هویتِ ایران دیرزمانی است از تأثیرات و تعاملاتِ گوناگون با حوزه‌های متعدد شکل گرفته، نه به‌دستِ یک فرهنگ یا قدرتِ یگانه.

در عهد باستان، شاهنشاهی هخامنشیِ ایران (۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد) نمونه‌ای اولیه از یک سامانِ سیاسیِ جهان‌وطنی بود. در اوج اقتدارش در روزگارِ داریوشِ بزرگ، قلمرو آن «از بالکان و اروپای شرقیِ حقیقی در غرب تا درهٔ سند در شرق» امتداد می‌یافت و ده‌ها قومِ تابع را در قالبِ ساتراپی‌ها سازمان می‌داد. تاریخ‌نگارانِ معاصر تأکید می‌کنند که نظامِ هخامنشی سیاستی چندفرهنگی و مدارای دینی برقرار کرد که در زمانِ خود کم‌سابقه بود. در عمل، ایرانیان اجازه می‌دادند رسوم و ادیانِ محلی ادامه یابد (از جمله بازگرداندنِ تبعیدیانِ یهودی برای بازسازیِ اورشلیم) و در ادارهٔ امور از چند زبانِ رسمی بهره می‌بردند (از جمله فارسیِ باستان و آرامی). پروژه‌های عظیمِ زیرساختی همچون «راهِ شاهی» و سامانهٔ چاپارِ امپراتوری، استان‌های دوردست را از آناتولی، از خلالِ میان‌رودان تا ایران و به درونِ آسیای میانه به هم پیوند می‌داد. این نهادها تجارت و ارتباطاتِ پرتحرکِ میان‌ناحیه‌ای را تسهیل می‌کردند. به‌اختصار، نخستین امپراتوریِ ایرانی آگاهانه جوامعِ ناهمگون را ذیلِ چارچوبی مشترک از قانون و زیرساخت یکپارچه کرد. ترکیبِ ادارهٔ متمرکز با خودفرمانیِ محلی بدین معنا بود که مرزهای سیاسی در برابرِ جریان‌های فرهنگی نفوذپذیر بودند. ازاین‌رو در دورهٔ هلنیستی و پس از آن، فرهنگِ ایرانی همچنان با تأثیراتِ یونانی، سامی، مصری و بعدها هندی درهم می‌آمیخت. حتی پس از فتوحاتِ اسکندرِ مقدونی، نخبگانِ محلی در ایران و ساتراپی‌های شرقی بسیاری از سننِ اداری و هنریِ ایرانی را استمرار دادند و آن‌ها را به صورت‌های آمیختهٔ تازه‌ای تطبیق دادند. این میراثِ امپراتوریِ نخستین الگویی پدید آورد که در آن ایران—به‌مثابه فضا و تمدن—بیش از آن‌که دولت‌ـ‌ملتِ تک‌قومیت باشد، بارها صورتِ یک جهان‌شهرِ چندقومیتی را مجسم کرده است.

در سده‌های میانه، این الگوهای تاریخی در «راه‌های ابریشم» صورت‌بندی تازه‌ای یافت. شهرهای فارسی‌مآبِ سمرقند، مرو، نیشابور و اصفهان به کوره‌های بزرگِ درهم‌آمیزی بدل شدند که در آن بازرگانان، زائران، دانشمندان و پیشه‌وران از چین و هند و سرزمین‌های عربی تا اروپا گرد می‌آمدند. به‌گفتهٔ یونسکو، این مسیرها بیش از یک هزاره نه‌فقط ثروتی از کالاها—از ابریشم و ادویه تا اسب و شیشه—بلکه «ایده‌های فلسفی و دینی» را نیز جابه‌جا می‌کردند. آیین بودایی از هند، از راه ایران و آسیای میانه به تبت و چین رفت؛ در همان حال، اسلام از خاستگاهش از خلالِ ایران به سوی آسیای میانه و جنوب آسیا با میانجی‌گریِ مبلغان صوفی گسترش یافت. نبردها و کوچ‌های مشهور در چهارراه‌ها پشتوانهٔ این تبادلات بود (مثلاً پس از نبرد تالاس [۷۵۱ م]، پارچه‌بافانِ چینی به ایران و میان‌رودان آورده شدند و به اشاعهٔ فنونِ بافتِ ابریشم یاری رساندند). در گذرِ قرون، سرزمین‌های ایرانی هم گذرگاه بودند و هم پالایه: دانش‌های پزشکی، ریاضی و نجومی به سوی غرب روان شد، و هنر، دانش و الگوهای اداریِ فارسی‌مآب—از جمله خودِ زبانِ فارسی—به سوی شرق گسترش یافت. به‌استنادِ سفرنامه‌ها، ریچارد ایتن یادآور می‌شود که در چینِ سده‌های سیزدهم و چهاردهم، فارسی به‌منزلهٔ یک «زبانِ خارجیِ رسمی» و «زبانِ میانجی» به کار می‌رفت تا آن‌جا که مارکو پولو در روایت‌هایش از خاور دور عمدتاً از فارسی بهره می‌گرفت. این نشان می‌دهد که فارسیِ نو در آن زمان به «سرمایهٔ فرهنگیِ فرامنطقه‌ای» در امتدادِ راه‌های ابریشم بدل شده بود و به ایرانِ کنونی محدود نمی‌مانْد. به‌اجمال، مرکزیّتِ ایران در این مسیرها آن را به بازیگری فعال در سپهرِ جهان‌وطنیِ سراسرِ اوراسیا بدل کرد: دربارها و شهرهای ایرانی هم ایده‌های بیگانه—بودایی، تُرکی، یونانی و جز آن—را جذب می‌کردند و هم نفوذِ فارسی‌مآب را به بیرون می‌پراکندند.

تجارت و دیپلماسیِ فرهنگی پشتوانهٔ این پیوندها بود. برای نمونه، اسنادِ اروپاییِ سدهٔ هفدهم از پیوندهای مستقیم میان دربارِ صفوی و قدرت‌های دوردست حکایت می‌کنند. ژان-باپتیست تاورنیه (۱۶۰۵–۱۶۹۸)، زرگر و جهان‌گردِ فرانسوی، سال‌ها در ایرانِ صفوی و هندِ گورکانی سفر کرد و به‌منزلهٔ میانجیِ بازرگانی و دیپلماتیک عمل ‌نمود؛ او در اصفهان با شاه عباس به دادوستدِ مروارید و ابریشم پرداخت و در برابر، از سوی هم شاهِ ایران و هم لوئی چهاردهمِ فرانسه عنوانِ اشرافی یافت. در خاطراتش آمده است که هم‌زمان سفارش‌هایی برای شاه (در اصفهان) و برای حامیانِ اروپایی—از جمله در ورسای—انجام می‌داد و نیز به دیدارِ امپراتورِ گورکانی در آگرا می‌رفت. این دست روایات نشان می‌دهد که شبکه‌های میان‌قاره‌ای زمانی ایران، هند و اروپا را در مدارِ واحدی از مبادله به هم پیوند می‌داد. همچنین در گذرِ قرون، عالمانِ مسلمان از ایران رهسپارِ چین و جنوب‌شرقیِ آسیا می‌شدند و در مقابل، مبلغانِ مسیحی و هیئت‌های سیاسی روی به خاور می‌آوردند. در جهانِ فارسی‌مآب، نخبگانی جهان‌وطن فارسی‌دان بودند و با متون و آدابِ یکدیگر آشنایی داشتند؛ برای نمونه، سنت‌های ادبی و هنریِ پرداخته‌شده در اصفهانِ عصرِ صفوی بر نقش‌مایه‌های پیشینِ مغولی، تُرکی و حتی یونانی استوار بود و آن‌ها را چنان درهم آمیخت که آن‌چه یک پژوهشگر «فرهنگِ جهان‌وطنیِ پیوسته» می‌نامد پدید آمد. مفهومِ «جهان‌شهرِ فارسی» نزدِ ریچارد ایتن نیز همین نکته را برجسته می‌کند: سپهرِ ادبی و دانشیِ فارسی عناصرِ پیشینِ یونانی، تُرکی و هندی را در خود جای می‌داد و یکپارچه می‌ساخت و آن‌ها را زیر چتری گستردهٔ فارسی‌مآب پاس می‌داشت. به‌بیانِ دیگر، حتی هرگاه مرزهای سیاسی جابه‌جا می‌شد، ایدهٔ «تمدنِ ایرانی» همچنان تمدنی آمیخته و برون‌نگر باقی می‌مانْد.

تاریخ معاصر ایران همچنان میان آرمان‌های ملی و تعاملِ بیرونی موازنه برقرار کرده است. در سدهٔ بیستم، سلطنتِ پهلوی به‌سختی در پی نوسازی برآمد و با یاریِ اروپاییان دانشگاه‌ها، مدارسِ سکولار و زیرساخت‌ها را بنا نهاد و بدین‌سان لایه‌های تازه‌ای از جهان‌وطنی را در تهران، شیراز و دیگر شهرها پدید آورد. پس از انقلاب ۱۳۵۷، ایدئولوژیِ رسمی دگرگون شد: جمهوری اسلامی آموزهٔ استقلال از هر دو بلوکِ «شرق» و «West» را پذیرفت؛ چنان‌که آیت‌الله خمینی مشهوراً اعلام کرد ایران «نه شرقی، نه غربی» خواهد بود و «راهِ خود را» ترسیم می‌کند. این شعار، آرزوی آغازینِ رژیم برای آوانگاردِ انقلابیِ جنوبِ جهانی را صورت‌بندی می‌کرد—حمایت از جنبش‌های ضدِ استعماری و پشتیبانی از آرمان‌هایی چون فلسطین به‌منزلهٔ امتدادِ مأموریتِ ایران. بااین‌همه، همین روایتِ انقلابی نیز در تاریخ‌گراییِ ایرانی رسوب داشت: حاکمیت برای کسبِ مشروعیت خود را وارثِ پادشاهانِ باستانیِ ایران و پیامبران می‌خوانْد. پژوهشگران خاطرنشان کرده‌اند که مناقشاتِ هویتیِ ایران میان ناسیونالیسمِ سکولارِ قوم‌محور—که اغلب میراثِ پیشااسلامیِ ایران را آرمانی می‌کرد—و ناسیونالیسمِ دینیِ شیعی در نوسان بوده است. در واقع، خودِ ناهمگونیِ جمعیتیِ ایران (فارس، آذری، کرد، بلوچ، عرب و دیگران) دلیلی دانسته شده که چرا برون‌دادِ فرهنگیِ کشور در قرن بیستم «متکثر» و حتی جهان‌وطن‌تر شد. یک مطالعهٔ ایرانِ مدرن نشان می‌دهد همین تنوع، «سینمای جهان‌وطنی» و زیستِ فکری‌ای را پشتیبانی کرد که به نوبهٔ خود به تقویتِ ادعای حاکمیت و هویتِ ملی انجامید. به بیان دیگر، درگیر شدن با تأثیراتِ بیرونی غالباً حسِ یگانگیِ ایرانی را با تطبیق دادنِ ایده‌های خارجی با هویتِ محلی استوارتر کرده است.

امروز سیاست خارجیِ ایران واقع‌گراییِ پیچیده‌ای را بازتاب می‌دهد. به‌طور رسمی، تهران آمیزه‌ای از پایمردیِ ایدئولوژیک و گشودگیِ محتاطانه را اعلام می‌کند. رهبران بارها بر استقلالِ سخت‌گیرانه از هژمونیِ غرب اصرار می‌ورزند و پژواکِ بلاغتِ خمینی علیه «سرمایه‌داریِ امپریالیستی» را تکرار می‌کنند. در عینِ حال، واقعیتِ اقتصادی ایران را ناگزیر کرده است که در پیِ شراکت‌های جهانی برآید. برای نمونه، تحلیلگران یادآور می‌شوند که پذیرشِ اخیرِ دعوت برای پیوستن به بلوکِ بریکس (در کنارِ برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) از جست‌وجوی مسیرهای تازه برمی‌خیزد، هرچند تحریم‌ها همچنان اقتصادِ ایران را محدود می‌کنند. یک مفسر توضیح می‌دهد که افزودنِ «دولتِ ضدآمریکاییِ ایران» به بریکس می‌تواند بخشی از همسویی علیه نهادهای تحتِ سیطرهٔ غرب تلقی شود. بااین‌همه، کارشناسان هشدار می‌دهند که حتی عضویتِ کامل در چنین باشگاه‌هایی فوراً انزوای ایران را برطرف نخواهد کرد: تحریم‌های ایالاتِ متحده همچنان «محدودیت‌های عظیمی بر تعاملاتِ اقتصادیِ ایران تحمیل می‌کند» و دامنهٔ تجارت و مالیه را می‌فشارد. بر این اساس، موضعِ تهران غالباً بر سیاستِ «نه عادی‌سازی، نه تقابل» در قبالِ آمریکا تأکید دارد—به این معنا که ایران نه بر مبنای شروطِ واشنگتن آشتی خواهد کرد و نه عمداً به جنگِ مستقیم دامن می‌زند، بلکه منازعات را به‌طورِ غیرمستقیم مدیریت می‌کند. در عمل، این رویکرد به تعمیقِ پیوند با قدرت‌های غیرغربی هم‌زمان با تعلل در مذاکرات انجامیده است.

نمونه‌ای روشن، مناسبات ایران با چین و روسیه است. در سال‌های اخیر، تهران آشکارا همکاری‌های نظامی و اقتصادی خود را با هر دو کشور تقویت کرده است. روسیه که درگیر منازعه با غرب است، برای دست‌یابی به سلاح‌های پیشرفته به ایران روی آورده؛ منابع روسی به‌صراحت از تأمین پهپادهای تهاجمی توسط ایران سخن گفته‌اند که مسکو آن‌ها را در اوکراین به کار می‌گیرد. این شراکت دفاعیِ عمیق خشمِ مقامات ایالات متحده را برانگیخته و آنان به ایران هشدار داده‌اند که انتقال سلاح را متوقف کند؛ روسیه نیز در مقابل، این هشدارها را علناً رد کرده است. به همین‌سان، پکن حمایتِ قویِ خود از بلندپروازی‌های سیاست خارجیِ ایران را نشان داده است. شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، و آیت‌الله خامنه‌ای «شراکتِ راهبردیِ جامع» را اعلام کردند و تعهد دادند در «منافعِ اساسی» یکدیگر را پشتیبانی کنند. این تحولات نشان می‌دهد که ایران به‌سوی محوری جهانی با محوریت چین و روسیه چرخش یافته است؛ رهبرانِ تهران بر این باورند که با تکیه بر این محور می‌توانند انزوای تحمیل‌شده از سوی غرب را موازنه کرده و از شدت آن بکاهند.

همزمان، ایران کوشیده است در گسترهٔ بزرگ‌ترِ «جنوبِ جهانی» ائتلاف‌هایی بسازد. در سال‌های ۲۰۲۴–۲۰۲۵، ابراهیم رئیسی (و سپس جانشینانش) ورودهایی بی‌سابقه به آفریقا داشت. ایران در اوایلِ ۲۰۲۵ «نشست همکاری‌های اقتصادی ایران–آفریقا» را میزبانی کرد که هیأت‌هایی از بیش از ۳۰ کشورِ آفریقایی در آن حضور یافتند. خودِ رئیسی نیز در اواخرِ ۲۰۲۳ به کنیا، اوگاندا و زیمبابوه سفر کرد و توافق‌های تجاری و فناورانه امضا نمود؛ پس از آن، مقام‌های کنیایی ایران را «شریکِ راهبردی» خواندند. تهران حتی در پیِ توافق‌های فناوریِ هسته‌ای با کشورهایی چون بورکینافاسو و آفریقای جنوبی است و دربارهٔ رآکتورهای غیرنظامی با زامبیا و نامیبیا گفت‌وگو می‌کند. تحلیلگران یادآور می‌شوند که این رویکردِ تعاملی بر «منافعِ راهبردیِ متقابل» با دولت‌های آفریقاییِ حساس به سلطهٔ غرب تکیه دارد. بازتابِ این روند در مجامع بین‌المللی آشکار شده است: برای نمونه، در نشستِ هیأتِ مدیرهٔ آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در سال ۲۰۲۵، بورکینافاسو و آفریقای جنوبی به دفاع از حقِ ایران برای بهره‌گیریِ صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای رأی دادند. این محور رو‌به‌رشدِ ایرانی–آفریقایی بازتابِ تلاش‌های مشابهِ تهران در آمریکای لاتین است؛ جایی که ایران دیرزمانی است رژیم‌های چپ‌گرا در ونزوئلا، بولیوی، نیکاراگوئه و کوبا را به‌عنوان هم‌پیمانانِ ایدئولوژیک خود می‌پرورد. به‌گفتهٔ تحلیلگرانِ منطقه‌ای، پیوندهای ایران با این «دولت‌های اقتدارگرای پوپولیست» برای تهران پشتوانهٔ دیپلماتیک و حتی پایگاه‌های لجستیکی تازه‌ای در قارهٔ آمریکا فراهم می‌آورد. سپاه پاسدارانِ انقلاب اسلامی و نیروهای نیابتیِ حزب‌الله شبکه‌هایی در بخش‌های نظامی و نفتیِ ونزوئلا برپا کرده‌اند که نشان از هدفِ ایران برای گسترشِ نفوذی بسیار فراتر از منطقهٔ پیرامونی‌اش دارد.

هم‌زمان، تعاملات ایران با کشورهای غربی پرتنش اما نه کاملاً گسسته باقی مانده است. توافق هسته‌ایِ ۲۰۱۵ (برجام) برای مدتی کوتاه بسیاری از تحریم‌ها را برداشت و رابطه با قدرت‌های اصلیِ اتحادیهٔ اروپا را بهبود داد، اما فروپاشیِ آن میراثی از بی‌اعتمادی بر جای گذاشت. میانجی‌های اروپایی همچنان می‌کوشند ایران را از نظر اقتصادی درگیر کنند، بااین‌حال محدودیت‌های مالیِ آمریکا اغلب پروژه‌های بزرگ را متوقف می‌سازد. با این‌حال، در عرصهٔ فرهنگ پل‌هایی وجود دارد: سینما و ادبیات ایران مخاطبان جهانی دارند و مضامینِ فرهنگیِ ایرانی گهگاه به محافل علمی و هنریِ غرب راه می‌یابد. در سطحِ منطقه‌ای، ایران آن‌چه را می‌توان «دیپلماسیِ فرهنگی» نامید نیز پی می‌گیرد؛ برای نمونه، در اواخرِ ۲۰۲۵ ایران با همسایه‌اش ترکیه «سالِ تبادلِ فرهنگی» اعلام کرد و بر تاریخِ مشترک در ادبیات، موسیقی و باستان‌شناسی انگشت گذاشت. چنین ابتکارهایی نشان می‌دهد ایران برای تکمیلِ سیاستِ سختِ خود، به قدرتِ نرم—میراث و آموزش—ارزش می‌دهد. با وجود این، گفتمانِ رسمی همچنان غرب را اغلب چون رقیب/دشمن تصویر می‌کند؛ شعارهای ضدآمریکایی و ضداسرائیلی در گفتارِ رسمی و برنامه‌های درسیِ مدارس رایج است، بازتابِ نفوذِ پایدارِ ایدئولوژیِ انقلابی. در عمل، ایران هم‌زمان که در حوزه‌هایی چون گردشگری و پژوهشِ دانشگاهی با برخی ارتباطاتِ غربی را حفظ می‌کند و نسبت به آن‌ها دیدگاهی محتاط و تردیدآمیز دارد، بر همبستگی با کشورهای در حالِ توسعه در سایر نقاط جهان تأکید می‌گذارد.

در جمع‌بندی، ایرانِ امروز بر گرانیگاهی پیچیده میان هویتِ خاصِ خود و جهانی به‌هم‌پیوسته ایستاده است. روایتِ ملیِ متمایزی را—ریشه‌دار در اسلامِ شیعی، گفتمانِ ضدِ‌امپریالیستی و تمدنِ ایرانی—اعلام می‌کند و در عینِ حال هرجا بتواند در عرصهٔ بین‌المللی درگیر می‌شود. حاکمیت بارها تکرار کرده است که تنوع و تاریخِ ایران به آن جایگاهی یگانه میانِ ملّت‌ها می‌بخشد؛ و یک پژوهشگر یادآور می‌شود که پلورالیسمِ جامعهٔ ایرانی «فرهنگِ جهان‌وطنی»‌ای پدید آورده که خود به تقویتِ حاکمیتِ ملی انجامیده است. بدین‌سان، دولت رویکردی دوگانه پرورده است: پاسداری و ترویجِ هویتِ ایرانی (و جمهوریِ اسلامی) در داخل، هم‌زمان با جست‌وجوی شراکت‌هایی در بیرون که نیازهای راهبردی‌اش را پاسخ دهد. خواه از رهگذرِ عضویت در سازمان‌هایی چون «بریکس»، سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های آفریقا، یا حفظِ کانال‌ها با اروپا و آسیا، هدف آن است که ایران به شروطِ خود به نظامِ جهانی متصل بماند. رخدادهای تا سالِ ۲۰۲۵ نشان می‌دهد ایران از هر مسیرِ ممکن برای تخفیفِ فشارِ اقتصادی و کسبِ پشتوانهٔ سیاسی بهره می‌گیرد—از توافق‌های زیرساختیِ «ابتکار کمربند و راهِ» چین تا سوآپ‌های نفتی با هند—و این همه را در عینِ اصرارِ مراقبت‌جویانه بر این انجام می‌دهد که ایدئولوژیِ «نه شرقی، نه غربی» همچنان زیربنای حاکمیتش است. حاصلِ نهایی، موازنه‌ای حساب‌شده است: ایران در اقتصاد و دیپلماسیِ درهم‌تنیدهٔ امروز مشارکت می‌کند، اما تا آن‌جا که با خودتصویری‌اش به‌منزلهٔ ملّتی مستقل و ضدِ‌هژمون سازگار باشد. در جهانی از بلوک‌های نیرومند و جریان‌های فشردهٔ جهانی، ایران همچنان میانِ گشودگی و خودمختاری ناوبری می‌کند—نمونه‌ای از جهان‌وطنیِ مدرن که همان‌قدر به «درگیرشدنِ گزینشی» تعریف می‌شود که به «کثرت‌گراییِ فرهنگی».

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *